ضد یادها

ای کاش می توانستم
نویسنده : بهار - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

من درد در رگانم٬ 
حسرت در استخوانم ٬ 
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید .


 سر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد 
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم .
 از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.


آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود ٬ 
احساس واقعیتشان بود ٬ 
با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود ٬ 
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود .

 ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند 
که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با نان خشکشان 
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند .

افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود آنان به ابر شیفته بودند 
و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند .

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند ٬ 


ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش ٬ 
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را 
گرد حباب خاک بگردانم
 تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ٬ 
ای کاش می توانستم  

 

احمد شاملو