ضد یادها

"کاریش نمی شه کرد"
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩۱
 

 

غروب پنج شنبه  اواسط تیرماه  است. غمگین و تنها هستم.  یک هفته ایست که پرهام سرباز شده و تقریباً  هیچ خبری از او ندارم.

چند روز گذشته  هیچ جایی آرام نداشتم ، فهمیدم می خواهم  به خانه  خودمان برگردم هر چند تنها. به چند نفر از دوستانم زنگ می زنم  تا از این تنهایی فرار کنم.می فهمم  کسانیکه همیشه این جور وقتها به حال دلم خوبند یا مسافرتند یا برنامه دیگری  دارند و من بی آنکه چیزی از تنهایی ام به آنها بگویم،خداحافظی می کنم.

دلم گرفته و احساس تنهایی بدی آزارم می دهد. می دانم  ضعیف  و شکننده شده ام و نیاز به حمایت دارم. اما من کی گذاشته ام دیگران به این ضعفها پی ببرند؟ نمی دانم ،این از غرور مسخره  خودم می آید یا از طرز فکر خودشان؟ به هر حال دیگران  همیشه مرا موجودی بی نیاز و خوشحال تصور کرده اند و این باور ، این روزها حسابی تنهایم کرده. از این فکر ها کلافه می شوم. می زنم بیرون و تا دلم می خواهد قدم می زنم . هوا کمی  تاریک شده و کمی گرسنه ام. ناامید تر از قبل تصمیم می گیرم برگردم . توی آسانسور شماره  7 را که می زنم . دختر بچه ای 10 ساله، نفس نفس زنان درب آسانسور را می گیرد و می پرد توی آسانسور . شماره 4 را فشار می دهد. به قیافه گندمکون و چشمان درشت سیاهش نگاه می کنم . لبخند می زنم. سراسیمه می پرسد: خاله اگه به  بچه گربه با شیشه شیر بدی دیگه شیر مامانشو نمی خوره؟  تا می آیم جواب بدهم اخم می کند و  با عجله ادامه می دهد: اینو حمدا.. می گه. نذاشت به بچه گربه های تو پارکینگ شیر بدم.

خنده ام می گیرد و دلم برایش غنج می زند.  خنده ام را جمع می کنم و مثلاً جدی ،جواب می دهم : من نمی دونم . آخه من از گربه ها می ترسم.         با تعجب نگاهم میکند و می گوید :ا ، ترس نداره که.. و  من با افسوس سرم به نشانه  تایید تکان می دهم.

 به موهای پر پشت ، فر خرمایی رنگ و مژه ها و ابروهای پر رنگش که  نگاه می کنم ، یاد  تصویر بچگی  های خودم می افتم. می گویم : خانوم می دونستین قشنگ ترین موهای دنیا رو  دارین؟  کمی خجالت می کشد و می گوید: نه خاله اصلا ً خودم دوست ندارم. دوست داشتم موهام صاف بود، لخت بود. خودمم  سفیدتر بودم. دوستام همش  موهامو مسخرم می کنن.

می گویم: نه  تو خیلی خوشگلی .موهاتم خوشگله . منم همسن تو بودم از موهام و رنگ پوستم خجالت می کشیدم اما الان خوشحالم. ببین همه دخترها دوست دارند برنزه باشند اما خدا ما رو همینطوری گندمی آفریده. می خندد و خوشحال می شوم که شاید توانسته باشم کمی متقاعدش کنم.

رسیده ایم طبقه 4. یادش می افتد درب آسانسور را نباید بیشتر از این باز نگه دارد. می گوید:" خب خاله من برم . " غمگین می شوم و می گویم : ببین، بیا پیش من. من تنهام. طبقه هفتم. عکس های بچگیمو بهت نشون می دم که ببینی موهای تو فقط اینطوری نیست. می گوید:"باشه خاله.مراقب خودتون باشین" و دلخور از اینکه باید برود ، برای من دست  تکان می دهد و درب را می بندد.

از دیدن دخترک  کمی سرحال آمده ام ، اما می دانم ،تنها شام از گلویم پائین نمی رود.

 پیش خودم می گویم کاش اسمش را می پرسیدم!چه طور باید سراغش را بگیرم؟

توی طبقه چهارم خانه اش را پیدا میکنم. درب را که میزنم زن جوان و سرزنده ای با سیگاری به دست و با تاپ و شلوارکی به تن  درب  را باز میکند. سینه های درشت و بلورین زن توجهم را جلب می کند.در آینه کنار درب ، انعکاس تصویر مرد جوانی  را   نشسته روی مبل می بینم. با احتیاط دارم قضیه را توضیح می دهم که من طبقه بالا هستم و امشب  تنها هستم و اگر اجازه بدهید دختر شما  شام پیش من بیایدو... که دخترک از پائین درب سرش را بیرون می آورد و می گوید :ا،خاله شمائین؟خونه ما رو چطور پیدا کردین؟مامان می شه برم پیششون ؟

 مادر دخترک بی علاقه به توضیحات  من می گوید : باشه خانوم ولی  الان تازه از  بازی توی حیاط آمده ، حمام که کرد  ،می فرستم بیاد پیشتون. واحد چند بودین؟

خوشحال تدارک شام را می بینم.  زود می آید .از دیدن موهای خیسش خنده ام می گیرد.شام می خوریم و اصرار می کند بگذارم ظرفها را بشوید که حواسش را به آلبوم عکس ها پرت می کنم. همه آلبوم عکس هایم را با هم می بینیم..تند حرف می زند و سوال می پرسد.می گوید: خاله شما مجردین؟ می گویم نه چطور؟ می گوید: آخه مامان من مجرده.

حالا می دانم الیکا 10 ساله است .  مادر و پدرش 5 سال پیش جدا شده اند. مادرش از تایلند خرده ریز و لباس زیر می آورد و در خانه  می فروشد. عاشق حیوانات است .  بسیار با هوش وخیالپرداز است و بیشتر از سنش می فهمد . سوالهای به ظاهر بی ربط  می پرسد  اما  مرز بین آدمها  را خوب می شناسد.  مادرش را  بسیار دوست دارد و از مادربزرگ و پدرش تقریباً متنفر است. نمی داند در آینده می خواهد چه کاره شود، ولی می داند می خواهد بزرگ که شد برود خارج یک جای خوب مثلاً لس آنجلس .یک بار هم گفت گوگوش فامیلشان است و می خواهد بزرگ که شد برود پیش او..

من و الیکا تمام تابستان هفته ای چند بار هم را می بینیم. می فهمم کتاب دوست دارد اما هیچ کتابی ندارد که بخواند. می پرسم رمان دوست داری ؟ می گوید: آره کتاب خوبیه ، خوندمش. خنده ام را می خورم و کتاب دیگری دستش می دهم.  کتاب می خواند و زود و سالم برمی گرداند و راجع به شخصیتهایش با هم  حرف می زنیم. قول داده ایم هر طور که می توانیم به هم کمک می کنیم . برای کادوی تولد مامانش ، من برایش کیک درست می کنم و و او  هر بار که به دیدنم می آید بچه گربه اش را می آورد تا کم کم ترس من از گربه عادی شود تا  اینکه بالاخره یک روز  بجه گربه را بغلم می دهد و من از خوشحالی گریه ام می گیرد.

 

یک سال گذشته و همدیگر را هنوز می بینیم. اما نه مثل تابستان. او مدرسه می رود و با برگشتن پرهام و سرکار رفتن من ، فرصت ها کمتر میشود.

یکبار لای حرفهایش پرسید: خاله مدرسه شبانه روزی  چجور جائیه؟ با تعجب می پرسم: چطور؟ می گوید: مامانم می گه پنجم رو که تموم کنی برای راهنمایی می فرستمت مدرسه شبانه روزی. خوب بیچاره چی کار کنه . .به خاطر من نمی تونه هیچ جا بره مثلاً خارج.از همه کاراش عقب می مونه. بابام هم که نگهم نمیداره . خاله به کسی نگینا مامان بزرگمم  حسابی دیوونه اس ،با اون ناخونای بلندش فقط بلد دستور بده .

بعد کمی فکر می کند و ادامه می دهد: من از شبانه روزی خوشم نمی آد .دوستام می گن جای بدیه. خانوماش بد اخلاقن " اما خب ، کاریش نمی شه کرد؟"

سعی می کنم  تعجبم را پنهان کنم . خودم را جمع  و جور می کنم و می گویم : نه خب، بد که نیست .منم خوابگاه زندگی کردم. اصلاً خوبه، دوست پیدا می کنی...

به فکر فرو می رود.

دوباره آخر تابستان است.چند وقتی است  که ندیدمش. دلم برایش حسابی تنگ شده تا اینکه یک روز غروب  زنگ درب آپارتمانمان زده می شود. درب را که باز می کنم می بینم، با شالی  روی موهای پر پشتش  روبرویم ایستاده. کمی هم قد کشیده و زیباتر شده.

می گوید: خاله  اومدم ،خداحافظی نبودید.  گفتم شاید اینبار باشید. ما از هفته پیش رفتیم از اینجا.

نگران پرسیدم: کجا ؟مدرسه،ثبت نام...   می گوید:معلوم نیست. فک کنم باید برم همون شبانه روزیه تو تهران. "کاریش نمی شه کرد ؟"

می بوسمش و در آغوشم نگاهش می دارم. میدانم  دلتنگ دیوانه بازی ها و کنجکاوی های عجیب دوست کوچولویم خواهم شد . بغضم را قورت می دهم و زیر لب می گویم : آره ،خب .  انگار  واقعاً کاریش نمی شه کرد ؟