ضد یادها

Carpe Diem
نویسنده : بهار - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
 

به تجربه - خوشی های کوچک این  چند روز - فکر می کنم و به خودم می گویم  آدم چطورمی تواند از خوشی های لحظه بی بهره  باشد و آنوقت  درک درستی  درباره  مسائل عمیق و مهم کل  زندگی  داشته باشد؟

انگار  بالاخره رباعیات خیام آرام آرام تاثیر  خودش را گذاشته بود .

به چیزی فکر نکردم .گذاشتم قلب و روح و ذهنم رها باشند . به هر جا که می خواهند بروند ، هر طور که  خودشان می خواهند به فکرهایم جهت بدهند  و بلاتکلیفی هایم را تمام کنند.

آرام بودم و فقط از لحظه لذت  بردم. به کسی فکر نکردم. افسوس چیزی را نخوردم و نگران چیزی  در آینده یا گذشته نشدم. حتی به جنگ و زلزله  یا بحران  هم یک لحظه  فکر نکردم.

4 روز گذشته اینقدرخودم را  خسته  می کردم  که شب  مثل بچه ها   هر جا که روزم تمام می شد از هوش رفتم  و صبح با  تابش آفتاب روی صورتم می فهمیدم باید به روز  تازه سلام   بگویم.  نه می خواستم بدانم ساعت چند است ، نه اینکه  چند شنبه است ؟ حتی لحظه ای هم به این فکر نکردم که چه زندگی  شلوغی دارم وچه مسئولیتهایی  در این روزها به گردنم هست؟

حسابی آب تنی کردم و گذاشتم بوی شرجی نسیم دریا تمام مشمامم را پر کند .  تنم را به موج سپردم و  مثل کودکی هایم  از پلک زدن زیر آب  و تماشای  تصویر گنگ  و لغزان بدنم   زیر - آب  شور و فیروزه ای دریا-  متعجب شدم.

 ازشانه زدن به  موهای شن آلودم لذت بردم و از سردی و خیسی بعد آبتنی لرزیدم. حمام آفتاب  گرفتم ،کتاب خواندم و با طعم  تمشک  و آلو جنگلی   لذتم را کامل کردم.

 با دقت  و حوصله ، بی هیچ فکری ناخن هایم را مانیکور کردم .

 با دوستانم مسابقه رقص دادم و هر طوریکه بلد بودم رقصیدم. هر جا  و  هر وقت  که  دلم خواست   همه  جوکها و خاطراتم را  دوباره تعریف کردم و خودم حسابی به آنها  خندیدم.

هر غروب  در سکوت ، به یاد  شازده  کوچولو غروب آفتاب  را تماشا کردم و زیر لب  با خودم گفتم :"آقا کوچولوی من ، خدا میدونه اون روز 43 غروبت چقدردلت گرفته بوده .... "

انگار  تمام تلاشم را  کردم  که فقط  با همان لحظه  کامل شوم . به اندازه عمق  بودنم  در همان  لحظه فرو روم و  فقط  با شراب همان دم  فرصت" بودن "را جشن بگیرم  و   بارها و بارها   با خودم  زمزمه کنم :"پیش آر پیاله را که شب می گذرد.."