ضد یادها

یک روز منابع انسانی.
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳٩۱
 

اول صبح کارتم را که میزنم، می روم سراغ یکی از کارمندان جدید و  می اندازمش توی یک بازی  و موضوعی طرح می کنم تا عکس العملش را ببینم. حداقل می خواهم  کیفیت مصاحبه و استخدام خودم را بعد 10روز محک بزنم .

 برای اینکه  باعث نشوم  بیشتر از این  دور خودش بچرخد و  هول شود ،می گویم: نیم ساعت دیگر  بر می گردم با هم ببینیم چه کردی.

سراغ مدیرش می روم تا ارزیابی اولیه از عملکرد 10روزه اش داشته باشیم. مدیرش که جزو مدیران مود علاقه  من در شرکت است ، کلی درددل  دارد. ساعت کاری،  شیوه برنامه ریزی برای شیفت جدید، کارمندهای قدیمی و....از لابلای یک ساعت و نیم حرفهایمان می فهمم که به جمع بندی خاصی  هنوز  نرسیده و حداقل تا یک هفته دیگر زمان لازم دارد.

در همین اثنا کارمندی  که دیروز اخراج شده برای دیدن آمده . می دانم شاهد  تراژدی بدی خواهم بود ، برای همین خودم را آماده می کنم.

بعد از یک ساعت شنیدن  گلایه از  همه همکاران  و مدیر و سرپرست واحدش  که  آنها را مسبب اخراجش می داند ، گاهی گریه می کند ، گاهی  پشت همکارانش  حرفهای زننده می زند  تا به قول خودش  همه چیز را روشن کند، .... و من فقط گوش می دهم.

اینقدر صبر می کنم   تا همه حرفهایش تمام شود . بعد  سعی می کنم با او  از جنبه های مثبت این تصمیم حرف بزنم. اینقدر گفتگو می کنیم و  از طرف شرکت قول حمایت می دهم که بالاخره با  لبخند می رود.

بعد از اینکه تا دم درب بدرقه اش کردم. پیش کارمند جدید  و تازه کار بر میگردم.از پس ماجرا بد بر نیامده ، اما ایده یا نبوغ  خاصی هم به خرج نداده. تشکر می کنم و  محترمانه بهش می فهمانم که انتظارم بیشتر بود.

 بالاخره می روم پشت میزم در حالیکه کامپیوتر را روشن کنم به شماره ناشناس تماس از دست رفته گوشی ام زنگ می زنم.یکی از کارمندان جدید  که قراربود ساعت  4بیاید می خواهد الان بیاید و با هم صحبت کنیم .

تا سر می چرخانم  ،می بینم رسیده .یک ساعتی حرف می زنیم و سعی می کنم کمکش کنم تا مسایلی که باید را ، بهتر بفهمد تا بی مورد انرژی نگذارد.کلی ایده دارد و پر انرژیست . فهمیده و خونگرم است و این خوشحال و امیدوارم می کند.

تمام ایده هاو پیشنهادهایش  را با دقت گوش می دهم و از توجهش  قدردانی  میکنم و  طوریکه توی ذوقش نخورد میگویم  روی ایده هایت  بیشتر کار کن ، آنها را پخته تر کن و بعد برایت درخواست جلسه می دهم که با واحد مربوطه  و مدیرعامل  ایده هایت را مطرح کنی.

خوشحال  می شود ، چشمانش برق می زند و  کلی تشکر می کند ومی رود .به این فکر میکنم چگونه می شود این انگیزه ها را تقویت کرد.    به ساعتم نگاه می کنم و در کمال ناباوری می بینم ساعت
2:30است و  یادم می افتد از صبح هیچی نخوردم.

ناهارکه به لطف یکی از همکارها ساندویچ  هایداست را با عجله می خورم و احساس می کنم مغزم ذوق ذوق می کنم.   تا می آیم  نگاهی به نظرات وبلاگ بیندازم و کارهای عقب مانده  ام را در سر رسید  یادداشت کنم. بستگان یکی ازهمکاران طبق قرار قبلی برای مصاحبه می آید .خانوم 50ساله و با شخصیتی است که حس احترام را  در من بر می انگیزد.

وقتی توی فرمش می بینم از سال 61 سابقه کار دارد قبل از مصاحبه  عذر خواهی می کنم و می گویم شما هم سن من  تجربه کار دارید و از جسارت اینکه مجبورم بعضی سوالات را بپرسم ,پیشاپیش عذر خواهی می کنم.

مصاحبه خوبی است.اما می بینم از مدیر واحدی که برایش نیرو می خواهیم با تجربه تر است و این به این معنیست که  مدیر آن  در عرض یک هفته به چالش خواهید کشیدش و  من حق ندارم این موضوع و پیش بینی را نادیده بگیرم.

 هم زمان که دارد حرف می زند به شغل دیگری برایش فکر می کنن.

وقتی می گوید کلاس عرفان و خود شناسی می رود مطمئن می شوم می خواهیمش .البته  حدس می زنم  این هم از خطاهای استریو تایپ است که  معمولا ً مدیران منابع انسانی دچارش می شوند. برای فرار از این اشتباه، قرار مصاحبه بعدی می گذارم و  فکر می کنم  در جلسه بعدی از مدیران با تجربه شرکت خواهش کنم در مصاحبه مرا همراهی کنند و نظر بدهند.

 می روم پشت میزم  ولو  می شوم . در  این بین  آقای سعادت که از چیزی خوشحال شده برای همه بستنی خریده. من بستنی ام را بر میدارم و  با خوشحالی می گویم: اتفاق خوب امروز!   بستنی ام تمام نشده که پرهام زنگ می زند و می گوید بیا پایین و می بینم ساعت 6:30 است .تا می آیم کامپیوتر را خاموش کنم،مدیری که دیروز همان کارمند غیر محبوبش اخراج شده,خرسند زنگ میزند و  با حس پیروزمندانه ای از آسمان و ریسمان حرف می زند. کلی بابت یک پروزه بی ربط  از من تعریف  و تشکر  می کند.  می فهمم زنگ زده  به صورت ضمنی  اتفاق افتاده را توجیه  کند و  بداند موضع من دقیقاً در این  باره چیست؟به ساده لوحی اش خنده ام می گیرد و   پیش خودم می گویم خدا می داند خودت چه سرنوشتی خواهی داشت !

   بعد 19 دقیقه  مکالمه بیهوده ، مودبانه و جهت دار ،موفق می شویم چند تا جمله  پر طمطراق بهم بگوئیم و  خداحافظی کنیم.

بدو بدو می روم پایین و می بینم ،پرهام از اینکه 25 دقیقه معطل شده بداخلاق است. اصلاً جنبه بدخلقی ندارم و   دلخور می شوم.  تا شب هر دو سکوت می کنیم. انگار هر دویمان  حوصله  حرف زدن نداریم.  بلافاصله روی مبل از خستگی، بیهوش می شوم. 

ساعت حدود 9  است که پرهام بیدارم می کنم و شام سبکم را می خورم.  غمگینم و به  چیز شادی آوری فکر میکنم.

سراغ ظرف بستنی شکلاتی می روم و جلوی تلویزیون  حسابی کیفور بستنی خوردن می شوم که  تماشای دیدن اخبار زلزله به  گریه  می اندازتم .پیش خودم می گویم گل بگیرند این دنیا را.

می روم حمام  و  زیر دوش آب گرم می نشینم . در حالیکه زانوهایم را بغل کرده ام فکر می کنم ، به زندگی ،به تمام آدمهایی که امروز  با هم حرف زدیم، به آقای سعادت و دلتنگی هایش ،  به ویستا و دل نازکش ،  به علی مهربان و  دغدغه ساختن شهر بچه هایش ،  به مهدی و  کلافگی و بلاتکلیفی عاشقانه اش . به رضا و خانواده اش .  به خودم ، به آوارههای آذربایجان،به  سرخوردگی کوفی عنان  ، به  مردم سوریه ....

حوله  ام را می پوشم . می روم توی تخت  و  خودم را را رها می کنم . چشمانم را می بندم و فکر می کنم چقدر رویا می خواهم .....