ضد یادها

شک می کنم ...
نویسنده : بهار - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
 

با کسالت همیشه شنبه صبح از خواب بیدار می شوم .لابلای به هم ریختگی  مهمانی کوچک دیشب ، خمیازه کشان روی کاناپه روبه روی تلویزیون دراز می کشم و طبق معمول برای اینکه  مغزم  کم کم روشن شود ، تلویزیون را روشن می کنم.

برخلاف همیشه که تلویزیون با کانال بی بی سی یا Mezzo  روشن می شود اینبار با دیدن آرم شبکه 3 یادم می آید که دیشب بچه ها اخبار المپیک را تا آخر شب دنبال می کردند.

شبکه 3 فیلم اسلوموشن آدمهای یک روستا را نشان می دهد که گریه کنان و پا برهنه و بچه بغل  دنبال چیز نامعلومی می دوند. موسیقی پر سوز و گداز تلاش می کند صحنه را تاثیر گذار تر کند.موضوع برایم جالب می شود. بعد  دوربین وانتی را نشان می دهد که روی یک چیزی تویش نوشته اند " قتلگاه امام حسین (ع) "و همه  دوان دوان خودشان را به وانت می مالند و مرد بالای وانت با حس پیروزمندانه ای بچه های را که به سمتش دراز شده را می گیرد . آنها را به آن  چیز می مالد و بعد به  پدر یا مادرش یا مادر بزرگش  پس می دهد.  فکر می کنم  وانت چرا نمی ایستد؟بعد  به آن چیز بزرگ  خیلی دقت می کنم، اما درست نمی فهم. ناگهان زیر نویس تصویر نجاتم می دهد:" مراسم انتقال یکی از درب های حرم مطهر امام حسین(ع) از اصفهان به کربلا" . تازه  می فهمم داستان چیست و چرا وانت نمی ایستد .

بعد کات می خورد به داخل استودیو و یک مجری تر تمیزو - از همانهایی که مردها  موقع  دعوا یا شاید  هم مواقع دیگر بهشان می گویند  بچه خوشگل – با لباس مشکی و قیافه ای اندوهناک به آقای مقابلش می گوید : آقای مهندس ، واقعاً دیدن این همه عشق و  ارادت خالصانه اشک به چشم آدم جاری می کنه . جناب مهندس هم که انگار آن "چیز" مال خودش  یا  باباش بوده ، در جواب  بادی به غبغب می اندازد و می گوید : بله ، ما در ستاد باز سازی  عتبات عالیات ارادتها ی زیادی  دیدیم.   اینقدر که گاهی  کسی خواهش می کند  که کل هزینه ساخت یکی از این  دربها که تقریباً 250 میلیون تومان  است  را شخصاً بپردازد، اما ما قبول نمی کنیم.  چون در نهایت  برای بازسازی فقط 40 درب نیاز است و اگر  قرار باشد فقط 40 نفر در این ثواب  شریک شوند ، ظلم می شود در حق آن پیرزنی که در یک روستای دور افتاده 1000 تومن نذر کرده و دلش می خواهد در ثواب شریک باشد.  

آقای مجری هلو ادامه می دهد :  جناب مهندس ، آیا در روند  انجام پروژه ها معجزاتی هم دیدید که بخواهید  با ما و بینندگان عزیز در میون بگذارید؟

 آقای مهندس خیلی مطمئن می گوید: بله آقا ، فراوان. مثلاً  اخیراً  در جلسه ای که  با مسئولین عراقی داشتیم ،پروژه ای تعریف  شد که طبق برآورد اولیه نیاز به  سه هزار میلیارد بودجه  داشت . من برگشتم ایران ودیدم قبل من کسی در دفترم نشسته که از لندن آمده و اتفاقاً اصالتاً اهل علی گودرز است .به من  گفت من بودجه ای در حدود سه هزار میلیارد برای روح پدرم در نظر گرفتم ، آیا شما پروژه ای دارید که من مشارکت کنم و ما هم گفتیم بعععععله.....

در حالیکه داشتم حساب می کردم سه هزار میلیارد چند تا صفر دارد و با آن چند تا ویلچر برای رضا می شود خرید و هزینه تحصیل چند تا از بچه های سام را می شود داد ، ناگهان یادم آمد این عدد 3.000 میلیارد چقدر آشنا است ؟  راستی نکند این 3000 میلیارد گم شده صرف روح پدر علی گودرزی آن آقاهه شده باشد و .....

کانال تلویزیون را عوض می کنم.

در استودیو  شبکه 4 دو تا توده مشکی روبه روی هم نشسته اند .یکی که از  ظاهرش می شود فهمید باید  مجری  باشد ، تنها صورت  پف کرده از بی خوابی و دماغ عملکرده اش را  به همراه سنجاق بزرگ روسری کلفتش  را در کادر می بینم . اما فقط دماغ  س ک س ی و بزرگ و  هیکل استوانه ای مهیج مهمان برنامه  را  در تصویر میشود، تشخیص داد. اول  از دیدن این همه زیبایی یکجا  دلم پائین  می ریزد، اما   نفس عمیقی می کشم و به خودم مسلط می شوم.  مهمان برنامه که  خانم دکتر  بهش می گویند،  با لحنی آرام و کشدار می گوید: برای ارتباط باید وجودمان با صفا باشد، برای نزدیکی باید هر زنگاری را از خودمان دور کنیم. برای یکی شدن با معشوق باید....  با چشمان گرد شده  پیش خودم می گویم   خانوم بی خیال اول صبح ....

شلیل آبداری از  توی سبد میوه روی میز بر میدارم و گاز می زنم . کانال تلویزیون را عوض می کنم.

در شبکه 5 همه دارند به طرز فجیعی گریه می کنند . آقای بالای منبر می گوید: می خواهیم امشب دسته جمعی بریم گدایی! و همه  طوریکه  انگار از این حرف خیلی ناراحت شده اند،بیشتر گریه می کنند بعضی هم خودشان را می زنند. دوربین  سعی می کند بیشتر روی کسانی  که  صورتشان غرق اشک است و توی سرشان می زنند زوم شود. مخصوصاً نوجوانهایی که سبیلشان تازه سبز شده  و می شود فهمید یکجورایی از احساس پشیمانی چی  به غلط کردن افتادند. چشمانم را ریز میکنم و زیر نویس تصویر را می خوانم:تصاویر مربوط به مراسم شب قدر  ...

 تلویزیون را خاموش می کنم و طبق معمول هر صبح  که قضیه فاطی و تنبان را به خودم  یادآوری می کنم،برای سرکار رفتن حاضر می شوم.

پشت فرمان به جمع دیشب و  حرفهای پرهام فکر می کنم . به اینکه  چطور می تواند با این همه شک ، اینقدر ایمان داشته باشدبه  ماهیارکه به او می گفت :باید ماکسیم کیرکگور بخوانی ، به خودم که با لبخند  گفتم : آره ترس و لرز، ابراهیم... 

 به چراغ  قرمز  که می رسم پژوی آردی دودی رنگی کنار م ترمز می کند. راننده مرد میانسالیست با ریشهای سیاه  انبوه ،پیرهن مشکی و کت طوسی .  به من لبخند هرزه ای می زند و تا می آید چیزی بگوید شیشه ماشین را بالا می کشم .  ولوم ضبط را بالا می برم و  بقیه را ه را با لبخندی  بی معنی این آهنک گوگوش  را با او  می خوانم ...

شک میکنم... به آدمک شک می کنم... به خبرای قاصدک شک میکنم...
حالم به هم می خوره از فرشته های الکی...
این همه از ما بهترون... قدیسای دروغکی...
شیطونه میگه همه ی فرشته ها رو لو بدم.
چرا باید وحشت کنم وقتی همه وصلیم به هم؟
شیطونه میگه حاکم رو پیش همه فلک کنم.
به فکر همسایه باشم تا به خودم کمک کنم...
نون خطیب مجلسو پیش همه آجر کنم
وقت موعظه مردمو از خنده روده بر کنم
دلم میخواد روز عزا پیرهن قرمز تن کنم
به زور نور ساز خوش شبکده رو روشن کنم
میخوام شب یلدامونو چله ی تابستون کنم
غریبه دشمن تو نیست رمال بی دل دشمنه
وقتی که شلاق می زنه اون خودشه که میشکنه
شیطونه میگه همه ی فرشته ها رو لو بدم.
چرا باید وحشت کنم وقتی همه وصلیم به هم؟
شک میکنم... به آدمک شک می کنم... به خبرای قاصدک شک میکنم...