ضد یادها

من امروز نمینویسم!
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩۱
 

امروز به خودم گفتم خوب می شد اگه  یه  چیزی تو وبلاگ بنویسم.

مثلاً  صبح که بعد از 9 ساعت  خواب به زور  بیدار شدم  به این فکر کردم که چقدر خوابم می آد  و در حالیکه مسواک می زدم به مونولوگ اول فیلم خوابم می آد و همزاد پنداریم با رضا عطاران  فکر کردم .

گفتم امروز بد نیست یک نوشته ای در مورد  علاقه وافرم به خوابیدن و خواب دیدن بنویسم و بعد  یاد فیلم inception  افتادم. گفتم  زیرش هم حتماً  یه عکس از کلکسیون   عکسهام    توی خواب توی حالتهای عجیب غریب با لبخندی به لب  میگذارم ، کلکسیونی که حاصل عکاس و سحر خیز بودن پرهام و خوش خواب و  سحر خیز نبودن من.

اما بعدش با خودم گفتم که چی؟

صبح که می رفتم سر کار و از  جلوی سوپر مارکت سر کوچه مون رد شدم  با خودم گفتم  خرید دیروز   انگار  خیلی گرون شدا   و وقتی لیست خریدامو دوره کردم با خودم گفتم قائدتا نباید اینطوری میشد!   بعد گفتم اصلاً امروز راجع به اوضاع اقتصادی  و گرونی تو وبلاگ هر چقدر بخواهم غر می زنم . این که بهتر ه. مخصوصاً نسبت به  موضوعات شخصی که برای خیلی هاممکنه جالب نباشه. بعد پیش خودم گفتم : بعله ! من اگر بنشینم تو اگر برخیزی  چه کسی بنشیندو این حرفا.

اما ناگهان  یاد آخرین باری که رفتم نانوایی افتادم. وقتی 3 تا نون گرفتم و با گرمکن ورزشی و حالت سرخوش از آقای شاطر پرسیم چقدر می شه گفت 1200 تومن و منم 3600 تومان دادم دستش.  با لحن کلافه و لهجه ترکی گفت: خانووم هر 3 تاش 1200 !!!

 منم برای اینکه خودم را آدم شوتی نشان ندهم  ،گفتم آخه شنیده بودم گرون شده!  با تاسف نگاه معنی داری به من کرد وبا لهجه ترکی  گفت: خانوم اینجا مگه آمریکاست  نون باشه 1200 تومن؟ منم  بقیه پولم رو گرفتم ودر مقابل نگاه  عاقل اندر سفیه  همه مشتریان نانوایی  که فکر می کردن چه آدمای خوشبخت  پولداری پیدا می شن.پریدم توی ماشین و  سریع دور شدم. وقتی یاد این خاطره افتادم  با خودم گفتم تو اصلاً گزینه خوبی واسه این طور غرغرها نیستی. همون بهتر که راجع به  غم زوال عقل گابریل گارسیا مارکز و شباهت عجیب  سرنوشتش به  خوزه آرکادیوی اول  بنویسم یا از غم دست دادن حمید سمندریان متاسف شوم.

اما بعد با خودم گفتم که چی؟

می خواستم از مادر بنویسم . از بچه های سام بنویسم . از خوابی که راجع به دکتر باهر دیدم، از بی حوصلگی و دلتنگی هام ،از عشق ها و دلخوری هام ....

 اما بعد که خوب فکرکردم  با خودم گفتم که چی ؟؟

  بنابراین من امروز دچار افسردگی وبلاگی هستم و چیزی نمی نویسم.