ضد یادها

خوابهای یک ناخودآگاه
نویسنده : بهار - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
 


خواب دیدم دانشگاه رودهن قبول شده ام.توی شهر سرگردانم وجایی را بلد نیستم.یک کانال بزرگ با اب کدر و خروشان از وسط شهر می گذرد.از دانشکده آمده ام بیرون و راه برگشت به آنجا را بلد نیستم.با دختری اشنا می شوم .دلم کمی قرص می شود احساس می کنم با من همراه خواهد بود. به یک حمام می رسیم می گوید باید از وسط ان بگذریم.حمام پر است از پسر  بچه هایی که از یک بیماری مشترک رنج می برند.همه زایده ای بین  سر وپیشانی دارند.تا مرا می بینند چندتایشان می دوند به سمت من  و به من می چسبند. همه مدام میگویند بغلم کن.من با اینکه می دانم بیماری آنها مسریست مقاومتی نمی کنم اما نمی توانم همه انها را با هم
بغل کنم. اینقدر سرشان را به پالتوی مشکی من می مالند که زایده های روی سرشان خون می آید و شروع می کنند به گریه .دختر همراهم آنها را  از من جدا می کند.بغلشان می کند و با هم  به سمت حمام می روند و در آن ناپدید می شوند.من هر چی صدایش می کنم, فریاد میزنم دختر به من اعتنایی نمی کند.

من گم شده ام.از فضای خاکستری و بهم ریخته شهر متنفرم. از یک نانوایی نان بربری می گیرم.پیرمرد شل ولالی که او هم یک نان بربری دارد به نان من با عصبانیت اشاره می کند. اول  منظورش رانمی فهمم اما بعداً متوجه می شوم انگار گدا است و نان مرا می خواهد. نان را با عصبانیت به سمتش  می اندازم و می گویم مثلا من در شهر شما غریبم.

پول زیادی ندارم.کلافه ام .راه را بلد نیستم.باید از یک عالم سربالایی و سر پایینی سنگلاخی و کثیف که پر است از حیوان وفضله انها بگذرم.به جاده می رسم وسوار تاکسی می شوم .باید جلوی تاکسی کنار یک زن دیگر بنشینم.به راننده غرمی زنم که این چه شهریست و  مردمان شما چرا اینطوریند؟  می گوید : می فههم ،حق داری و مرا جلوی دانشگاه اراک پیاده میکند.وارد  دانشکده که  می شوم بغل دستی و دوست اول ابتدایی ام را که  چند وقت پیش از طریقی  شنیده بودم طلاق گرفته را می بینم.می گویم:عسل چرا جدا شدی؟شنیده بودم که شوهرت خیلی عاشقت بود .گفت هنوزم هست,اما یواشتر حرف بزن , دارد توی آن کلاس  درس  می دهد، نمی خوام  مرا ببیند.در همین زمان جوان لاغری در کلاس را باز می کند و ما را میبیند. با نگاهی پر حسرت وعاشق به   او نگاه  میکند. می خواهد چیزی بگوید  که  دوستم دستش را به نشانه سکوت روی لب می گذارد.

مرد  جوان نا تمام می ماند و چیزی نمی گوید.ما دور می شویم.ناظم دوران راهنماییم خانم امیری را میبینم که داردتوی راهرو بچه ها  را با عجله  می فرستد سر کلاس.من بازهم کلاسم را گم کرده ام...