ضد یادها

پدر
نویسنده : بهار - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

امروز صبح  وقتی ناخودآگاه مکالمه آقای رحیمی با بیمارستان را شنیدم  ، فهمیدم  پدرشان دارند  هر لحظه به پایان نزدیک تر می شوند. دلم  فروریخت.پیش خودم گفتم مگر چقدر می شود با سرطان جنگید؟

من آقای رحیمی بزرگ را فقط دوبار دیده ام اما  نمی دانم چرا یکهو دلم برایش تنگ شد. شاید هم ناگهان دلم برای بابا جان تنگ شد. بغض کردم و اشک جمع شده توی چشمانم  داشت سرازیر می شد که  رفتم توی دستشویی و بغضم را قورت دادم.

وقتی رفتار آقای رحیمی را می دیدم که چقدر منطقی و با روحیه برخورد میکند طوریکه انگار اتفاقی نیفتاده ،یاد آن روزهای خودم می افتم . وقتهایی که خنده از لبام دور نمی شد . هر روز  شیک  می کردم و بعد شرکت با یک جعبه شیرینی دانمارکی تازه از قنادی گاندی که باباجان دوست داشت می رفتم بیمارستان.لبخند می زدم و با باباجان شوخی می کردم که مثلاً همه چیز خوب است. باباجان مدام می خواست برگردد خانه و دکترها همه یک کلام می گفتند: نه ! آن شبها زیر دوش گریه می کردم. گاهی اینقدر که  نا نداشتم از کف حمام بلند شوم.

اشکهایم را پاک کردم و ناخودآگاه رفتم سمت اتاق آقای رحیمی .مقابل میزش ایستادم.سرش را بلند کرد و با نگاهی پرسشگر نگاهم کردم.

گفتم :پدر حالشون خوب نیست؟نه؟

 با تعجب سری تکان داد .گفت: نه.

گفتم :می دونید که این روزها باید خیلی کنارشون باشین. باید خیلی  بغلش کنین  چون بعداً خیلی دلتون  واسه آغوشش تنگ می شه .

برای چند لحظه هردویمان از  سنگینی حقیقتی که گفته شد  ساکت ماندیم.اشک توی چشمهایمان حلقه زد.

گفت :پس به خاطر خودمون باید این کار رو کنیم ؟

گفتم:  هم به خاطر اونا و هم به خاطر خودمون. ما بعدها به این خاطره ها خیلی احتیاج داریم. می دونین که من این روزها رو گذروندم. خیلی سخته. فقط  آرزو می کنم که قوی باشین.

لبخندغمگینی زد و درحالیکه   متعجب نگاهم می کرد سرش را به نشانه تشکر تکان داد. انگار انتظار نداشت که کسی آنهم کارمندش  اول صبح بیاید و   این  حرفها را بگوید.

آمدم بیرون ، اشکهایم را  پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم.

نفسی عمیق ......  عمیق به عمق همه دلتنگیهای این سالها برای باباجان....