ضد یادها

لی لی
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٩
 

با چشمانی غمگین و عاشق به همه نگاه  می کند.انگار می خواهد تصاویر را برای روزهای تنهایی و غربت  ذخیره کند. با حسرت و دقتی عجیب به  همه  حرفها گوش می دهد . حال کسی را دارد که  جرات پرسیدن سوال  ندارد ،اما از بین حرفهای پراکنده سعی می کند که بفهمد که ماجرا از چه قرار است؟

در مورد من و پرهام اما  انگارنگرانتر از این حرفهاست .اولین سوالی که پس از دیدن ما می پرسد این است: بچه ها اوضاع خوبه؟ من وپرهام به هم  نگاه  معنی داری می کنیم و لبخند  می زنیم.نگران  می شود .می فهمم پاسخ را دوست ندارد.

می گوید: یعنی اوضاع خوب نیست که می خندین؟ نه؟

من جواب می دهم:تا اوضاع خوب را چه بدانید؟

انگار لحظه ها را می نوشد و  می خواهد  هر ثانیه را  جایی  ثبت کند. نگاهش هر لحظه پرهام  را دنبال می کند.گویی از دیدن او سیر نمی شود.  در نگاهش شاید هنوزهمان پسر بچه بدخلق و با هوشی را می بیند که  با او معصومانه  درد دل می کند و مغرورانه از تخیلات عجیبش  حرف می زند.

شایدهر لحظه دارد مرد جوانی که امروز روبه رویش نشسته است را با پسر بچه محبوبش مقایسه می کند و انگار می بینید نه گذشت این همه روز و نه دوری این همه سال ،چیزی از عشق بزرگش نسبت به این برادرزاده  شبیه تر به خود کم نکرده است.

مدام با لذتی تمام نشدنی از پرهام  کوچک برایم می گوید.از خاطراتی پراکنده.از ماجراهایی  که هنوز دقیق و شفاف به یاد دارد و تو  با خودت می گویی ، چند بار می بایست در تنهایی  این خاطرات  را با خود مرور کرده باشد؟  

ناگهان  ساکت می شود .به فکر فرو می رود،  خطوط موزون صورت زیبا و مهربانش پر ازغم می شود.دیگر از آن شور و هیجان در صدایش خبری نیست.با صدایی آرام و غمی مسری رو به من ادامه می دهد: می دانی بهار،گاهی همین یادهاست که آدم را نگه     می دارد .تو نمی توانی فکرش را  هم بکنی غربت و پناهندگی ، دوری از افراد خانواده ،حسرت دیدار مادرت حتی برای  آخرین بار  چقدر می تواند آدم را ضعیف و  شکننده کند .اینقدر  که تا مدتها  هر صبح ،  با  توهم  صدای مادرت از خواب بیدار می شوی و این   می شود تنها شوق  تو برای طلوع روز دوباره ....

 نمی دانم چرا حرفهای لی لی را خیلی خوب می فهمم.انگار همه این لحظات را  خودم تجربه کرده ام . جایی در اعماق قلبم  می شکند، داغ می شود.می سوزد.باید گریه کنم اما خودم را مجبور می کنم لبخند بزنم. چه کار سختی.

بغض سمج را  قورت می دهم و می گویم  : لی لی حالا دیگر همه چیز تمام شده، حالا هر وقت بخواهی می توانی بیایی  و همه را ببینی .

لی لی لبخند تلخی می زند و به نشانه تایید ساختگی ،سری تکان میدهد .حلقه های اشک ،چشمان سیاه و گیرایش را براق کرده.

 خودم می دانم دروغ می گویم.هیچ چیز تمام نشده .هیچ وقت دروغگوی خوبی نمی شوم. چشمانم را از او می دزدم و با لبخندی ماسیده  به صفحه تلویزیون چشم می دوزم.در سرم هیاهوست.  گوینده  بی بی سی  با کت خوشرنگش ، خونسرد و پیروزمندانه بدون وقفه ادامه می دهد. اخبار شورش، اعتراض، کودتا، بمب گذاری و ترور.....

صداها در هم همه ای مبهم گم می شود. حرفها و کلمات در سرم می چرخند. به خودم می گویم  این همه سال ، این همه انسان ، این همه احساس.واقعاً چه چیزی تمام شده؟

  شرمگین از حسی که نمی دانم چیست ،سرم را پایین می اندازم  و می گذارم هزاران سوال بی جواب در ذهنم  به من دهن کجی کنند.