ضد یادها

روز جهانی خنده
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

امروز روز جهانی خنده است اما من اصلاً خنده ام نمی گیرد.

دیشب خوب نخوابیدم.از ساعت 6 صبح تا 8 شب مدام بیرون بودم و اینقدر کارهای مختلف کرده بودم که وقتی میز را برای شام علیرضا و پرهام  آماده کردم ، پیش خودم فکر کردم چطور من امروز نتوانستم یک ربع هم بیکار باشم؟. وقتی ساعت  10:30 رفتیم که بخوابیم  مدام فکرهای بزرگ و کوچیک تو خواب و بیداری مثل کابوس تو سرم می چرخید. حس می کردم رختخوابم توی خیابونی هست که دو طرفش را با او ن دستگاههای زمین سوراخ کن که نمی دونم اسمش چیه دارن می کنند.

من هم اون  وسط دراز کشیدم و فقط حواسم به این بود که طوری نخوابم که صبح گردن درد بگیرم. وسط خوابهایم  هم یک لغت انگلیسی بود که با G  شروع می شد و من معنیش رو نمی دونستم و هی توی خواب جلوی چشمم کوچیک و بزرگ می شد.

یک خانومی هم با لهجه British  غلیظ می گفت: in toy story 2, woody is kidnapped by a toy collector  و لغت collector  رو طوری تلفظ می کرد که لجم می گرفت. انگار کسی با لهجه  یزدی یا هر جای دیگه ای بخوای British صحبت کنه.

قیافه یکی از همکارانم هم که قبل عید  باهم دعوا کردیم (یعنی اون با من دعوا کرد )گاهی از جلوی چشمانم رد می شد و از فکر اینکه امروز باید تو جلسه مدیران ببینمش باعث می شد فکر کنم مردن هم گزینه  بدی نیست. گرمم بود و حالت تهوع داشتم. به ملیحه شورشی فکر می کردم که چطور بیماری ویرووسی اش نگذاشت هفته پیش با ما کردستان بیاد و اگر این حالت تهوع هم از همانطور ویرووسی باشد، با من چه کار خواهد کرد .

چشمانم را  باز کردم و بی تفاوت رفتم به سمت دستشویی . چهار زانو کف دستشویی نشستم . موهامو از دورم جمع کردم و تا دلم خواست بالا آوردم . هر چیزی که خورده بودم یا داشت منو می خورد. هر چیزی که  شنیده بودم و دیده بودم. هر کسی رو که می شناختم و حسی راجع بهش داشتم. حتی صدای جیغ بچه ای رو  که  عصر توی مطب دکتر مامی ،وقتی می خواستنند بهش آمپول بزنند  شنیده بودم و منو یاد خاطره ای بد می انداخت .خاطره بدی که می توانست مرا به گریه بیندازد.فکر به زن و شوهر تازه طلاق گرفته ای  که جمعه شب توی تولد محراب دیده بودم و چقدر با صمیمیت با هم می رقصیدند.

وقتی حسابی خالی شدم ، بلند شدم و چشم در چشم آینه داشتم صورتم را می شستم  که مامی عصا به دست در دستشویی را باز کرد و با صورت رنگ پریده گفت : من بمیرم . مگه تو مادر نداری؟ حتماً سردیت کرده....

نیم ساعت بعد خوابیدم تا خود صبح . بدون هیچ اثری از خانمی که راجع به woody  حرف می زد یا فکر  جلسه امروز.

 اما به هر حال همه اینها باعث  شده من امروز دختر خنده رویی نباشم.جلسه امروز رو سپردم به هوا.می خوام توش کاریکاتور بکشم اگر بلد باشم.

اما شاید بهر حال  تا آخر شب توانستم دلیلی برای اینکه بی محابا بخندم پیدا کنم.