ضد یادها

زندگی در پیش رو
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

موموی زندگی من کلمات را نمی شناسد. پرت و پلا می گوید.می ترسد و با مژه های بلندش تند تند پلک می زند و انگشت شست دستش را با هیجان می مکد.

موموی  زندگی من از دیدن توت فرنگی اینقدر تعجب می کند که آنرا درسته قورت می دهد.

موموی زندگی من می دود و خوشحال است.

 موموی زندگی من می رقصد و می چرخد و بی خیال از همه زشتی های دنیا مرا با خود می رقصاند.

موموی زندگی من ،خود مهربانی بود که خود را در آغوش من به یکباره رها کرد...