ضد یادها

ممنون آقای آلفونسو راویولی
نویسنده : بهار - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
 

از وقتی که پست  دلخوشی را نوشته ام ، روزی چند بار آنرا می خوانم و به این فکر می کنم آیا من واقعاً اینقدر آدم بی دلخوشی هستم؟ چه غمگین! بعد  در حالیکه دستم را روی گونه ام می گذارم و با انگشت اشاره چانه ام را می مالم و به خودم می گویم : الان که خوب دقت می کنم ، اونقدرهام نه !!

بعد تصمیم گرفتم برای اینکه خودم را دلداری بدهم لیستی از دلخوشی های کوچک و بزرگ و محدود و نامحدود زندگی ام را در ذهنم بیاورم.

 شاید هم  بعضی از این دلخوشی ها را در وبلاگ نوشتم.

اولین دلخوشی بزرگی که دیروز  به سراغم آمد ، یاد آوری فیلم " مری و مکس" بود  و یکهو دلم برای آقای مکس لک زد.بعد طبق معمول این طور موقع ها که حرف فیلمی دارم،رفتم سراغ آقای سعادت مدیر آی تی شرکت و کلی با هم حرفای خوب زدیم و خندیدیم.

بعد دیدم باز هم دارم به آقای مکس فکر میکنم و انگار دلم برای ریختش خیلی  تنگ شده . برای همین شروع  کردم  به  سرچ و از  Google image  کلی عکسش را روی دسک تاپ   save کردم. حتی می خواستم  یکی از آنها را که به نظرم بهترینش  بود و آقای مکس را- در حال یکی از حمله های عصبیش  ایستاده روی صندلی در حال ناخن جویدن - نشان می داد به عنوان   wallpaper  انتخاب کنم که به خودم گفتم : خوب حالا!

بعد دیدم اصلاً یک سایت درست و درمان دارند و شروع کردم به خواندن  راجع به کاراکترهای فیلم. در بین کاراکترها یکهو به آقای آلفونسو راویولی برخوردم. آقای راویولی دوست خیالی مکس جری هوریتز  که همیشه روی یک چهارپایه چوبی نشسته ،کتاب می خواندو آرزویش این  است که  بتواند روزی او   را برای همیشه  ترک کند و به سفر دور دنیا  برود. آقای راویولی عاشق موسیقی کلاسیک است و دلش می خواهد روزهای بارانی سیگار بکشد.

موقعی که خواندم  تمام شد ، فهمیدم عاشق آقای راویولی شده ام. یا شاید از اول  بوده ام و  فقط یادم رفته بود.

 وقتی شب موقع شام با پرهام و وحید و ماهیار راجع به عشق تازه کشف شده ام صحبت  کردم ، اصلاً خجالت نکشیدم که عاشق  یک موجود خیالی شدن  که تازه  خودش دوست خیالی یک موجود خیالی دیگر است - شاید خیلی عاقلانه به نظر نرسد ، اما فهمیدم عشق به آقای راویولی می تواند دلخوشی تمام  روز یک آدم باشدو شاید  راز زندگی خوشحال این است که  همیشه  بلد باشی برای خودت دلخوشی های محدود و کوچک پیدا کنی.