ضد یادها

مامی
نویسنده : بهار - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
 

شب طولانی بیمارستان ،کنار تخت مامی و فرصت زیاد برای فکر کردن، فکربه مامی که شبیه پیری خود من است با همان فرم خوابیدن و موهای تاب دار که با هر رنگ مویی همیشه هاله ای از رنگ ماهگونی به خود   دارد. دستان جمع شده کنار صورتش  را می بینم و فکر میکنم چقدر لک های قهوه ای ریز روی دستانش را دوست دارم. لکهای ارثی که روی دستان مادربزرگم فراوان بود و من هروقت که  با دستان مادر بازی میکردم یا  دستانش را میشستم حس میکردم آن لکها  را چقدر دوست دارم .

به این فکر میکنم که چه ساده بودم که این اواخر ته ذهنم فکری نشسته بود که  به من می گفت اگر روزی مامی را از دست بدهم  ، خواهم توانست با قضیه منطقی برخوردکنم . دلایل این فکر چیزهای ساده ای بود از این دست که چون مامی حداقل الان از زندگیش راضی است و یا چون مثلاً خواهرم بعد از 15 سال بچه دارشد و من با مرد خوب و فهمیده ای زندگی میکنم یا علیرضا سرش جایی بند شده و  به قول مامی "تکلیفش "دارد معلوم می شود،آنطور که خودش گاهی می گوید خیالش از زندگی ما راحت است، شاید به این معنی باشد که  او دیگر افسوسی برای زندگی ندارد و این برای کنار آمدن با این قضیه به من کمک بزرگی خواهد کرد.

فکر به اینکه مرگ یک اتفاق طبیعی است  و ما حق نداریم با آن غیر طبیعی برخورد می کنیم وکلی از این فکر های منطقی و بیهوده .....

اما وقتی  ساعت6 صبح روزیکه قرار بود مامی برای تعویض زانویش عمل شود، از خواب بیدار شدم ، فهمیدم چه روز سختی در پیش خواهم داشت. البته طبق توافق و یا شاید حماقت قرار بود  به این دلیل  که ضرورتی در حضور من نیست ، آن روز بیمارستان نروم.

صبح  بی درنگ بیدار شدم  ،در مقابل چشمان متعجب پرهام گرمکن ورزشی پوشیدم و حدوداً تا یکی ،دو ساعت  توی پارک دویدم . نرمش گروهی ، انفرادی و هر کار دیگری که پیش آمد کردم تا شاید استرسم را کم کنم و  روزم را به یک روز عادی تبدیل کنم . برگشتم خانه دوش گرفتم,صبحانه مورد علاقه ام یعنی نان و پنیر وشیر خوردم ,موقع لباس پوشیدن هم کلی وقت روی انتخاب روسری و کیف و کفش آنروز گذاشتم ،حتی خودم را مهمان عطر جدیدی کردم که فعلا سوگلی عطرهاست . توی ماشین با صدای بلند اهنگ گوش کردم.توی شرکت هم  طبق معمول که می خواهم اوضاع را به خودم عادی نشان بدهم، کلی ماجرای خنده دار تعریف کردم و همکارانم روحیه خوب صبحگاهیم را تحسین کردند.

 اما ساعت که نزدیک 10 شد فهمیدم دارم از نگرانی می میرم.به الی زنگ زدم و گفتم باید با مامی حرف بزنم. وقتی صدای مامی که منتظر رفتن به اتاق عمل بود را شنیدم ,احساس کردم چقدر می تواند این مکالمه آخرین مکالمه ما باشدو به خودم لعنت فرستادم که چرا الان نباید آنجا باشم.  دلم می خواست به مامی بگویم می دانی که چقدر دوستت دارم ؟ می دانی که من همیشه تحسینت کردم واز داشتن تو درزندگی  افتخار  می کنم؟    اما حس کردم حال مامی برای شنیدن این حرفها اصلاً خوب نیست. او خیلی نگران و کلافه به نظرمیرسید. بغضم را قورت دادم، صدایم را صاف کردم  وگفتم : مامی جان نگران که نیستی؟ به این فکر کن که از اتاق عمل که می یایی بیرون صاحب یک زانوی نو شدی. مامی گفت: امید به خدا.گفتم :من هم به خدا می سپارمت . خداحافظی کردم  واشک سرازیر شده از گوشه چشمم را پاک کردم.

تا 3ساعت بعد تک تک  لحظه ها رامی فهمیدم . برای خلاصی از این حس همه کارکردم ,حتی رفتم کلی خرید کردم و برای نهار به اندازه همه بچه های دفتر سالاد کاهو و تن ماهی درست کردم. لابلای همه این لجظه ها، تصویر لحظه ای را می دیدم که گوشیم زنگ می خورد. روی صفحه گوشی  اسم الی را می بینم و وقتی گوشی را بر میدارم الی با جملاتی بریده بریده، خبر بدی را به من می دهد. از این تصویر نمی توانستم خلاص شوم. دلم می خواست گریه کنم. دلم می خواست کسی بغلم کند ، من سرم را روی سینه اش بگذارم تا وقتی که دلم می خواهد با صدای بلند گریه کنم. این تصویر حداقل 10 بار با تمام جزئیات دقیق و واقعی برایم تکرار شد.

 تا اینکه حدودساعت 1بالاخره  گوشیم  زنگ خورد و من  وقتی نام الی را روی صفحه دیدم ،به گوشی خیره ماندم. نمیدانستم باید چه کار کنم ,دلم می خواست  آن لحظه هم جزء تخیلات مریض ذهنم باشد اما نبود. لااقل آرزو می کردم، ای کاش همه چیز اینقدر شبیه  پیش بینی های بدبینانه ذهنم  پیش نمی رفت .

حسی لعنتی به من می گفت طبق تجربیات زندگی کسی برای از نگرانی درآوردن تو زنگ نخواهد زد،چون اصولاً کسی یک لحظه هم فکر نمی کند تو اصلاً نگران چیزی شوی.

تمام توانم را جمع کردم و گوشی رابرداشتم .الی سریع و کوتاه  با جملات بریده بریده گفت :مامان همین الان از اتاق عمل آمد بیرون ,حالش خوب است .نگران نباش.

هیچ وقت از اینکه اشتباه کرده بودم,اینقدر خوشحال نبودم.

یک ساعت بعد وقتی در اتوبان  با شتاب به سمت تهران می رفتم ، درحالیکه اشکهایم بی اختیار سرازیر بود ،به این فکر می کردم که چه ساده بودم که  فکر می کردم روزی توان این را خواهم داشت که مامی را از دست بدهم.

و کمی بعد وقتی  پشت شیشه آی سی یو پرهام صورت  رنگ پریده مامی را نشانم داد ، به  این فکر کردم چقدر ساده تر بودم که فکر کردم چون به من گفتند آنروز بودنم در بیمارستان لازم نیست ، بودن آنجا برای من هم بی فایده خواهد بود.