ضد یادها

صلح
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

محو شدن در آسمان شب کویر

غر قه شدن درتصور ،بی نهایت  ستاره و بی نهایت سیاره ناشناخته

حس کوچکی خود

حس  بزرگی خداوند

حس گسترده شدن به اندازه  تمام هستی

و باز  هجوم سوال های بی جواب؟

سوالهایی که   تنها پاسخش لبخند ستارگان است،

گویی موجودیتی  در پس آن لبخند به تو می گوید: من می بینمت.انگار  می گوید: تمام آفرینش فقط و فقط برای پرسیدن همین سوال  وهمین لحظه نقش بسته .

لحظه ای که  گستاخانه و بی قرار می پرسی : تو چیستی؟اصلاً کجایی؟ تو چقدر واقعیت داری؟

آیا تو  حقیقت خود منی ؟یا  شاید  تو  من های به وحدت رسیده بی نهایت ما هستی ؟

 شاید  من خود تو ام ،توی متکثر و پراکنده...

 

این همه سوال  با جادو و  وهم  کویر در هم می آمیزد.

چشمانت رامی بندی و سعی می کنی یک آن  به چیزی فکر نکنی .

ناگهان بی دلیل در دلت  آرامشی  عمیق احساس می کنی.انگار همه این جوابها را از قبل می دانستی بی آنکه بتوانی کوچکترین توضیحی برای عقلت داشته باشی.

لبخند می زنی و عقلت را ساکت می کنی .

سعی می کنی کمی  نیایش کنی .

تمام کلماتی که مدام در آن لحظه درسرت می چرخند را با خود دوره می کنی .

انگار تمام کلمات از ذهنت سر می خورند

 

بخشش، آشتی ،گذشت ،آرامش،مهربانی،عشق،عشق،عشق

رشد،آگاهی ،کمال ، حمایت،یکرنگی  ،وحدت

 

ناگهان همه  کلمات یکی می شوند

و جای خود را به  یک واژه می دهند

صلح

با چشمانی  دوخته به آسمان ، شیرینی زمزمه هجای این نام مقدس به جانت می نشیند

کویر  صبور و ساکت به تو گوش میدهد و ناگهان آسمان پر از لبخند ستارگان می شود