ضد یادها

جیغ
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

امروز صبح به این فکر می کردم من تا امروز در چه مواقعی از زندگیم احساس بدبختی ، درماندگی و استیصال کرده ام.

تا آنجایی که یادم می آمد نه زمانی که  زندگی روی سختش را به من نشان داده ، نه زمانهایی که  اشتباهات بزرگ کرده ام ، احساس استیصال نکرده ام. در تمام آن لحظات   یا سعی کردم سختی پیش آمده را بفهمم  تا تمرینی شود برای قوی تر شدنم یا  مطمئن بودم کاری برای تغییرآن شرایط می توانم  انجام دهم.

 تا امروز تنها زمانهایی احساس بدبختی و استیصال به سراغم آمده ،احساس  کرده ام که دور و برم پراست  از آدم هایی که نمی فهمند.آدم های  نا آگاهی که عادت دارند به این کم فهمی و حماقت عناوین همه پسند و حتی ارزشمندی بدهند و به آنها افتخار کنند.

 استیصال من از زمانی آغاز می شود که فرق بین این دو را به وضوح می بینم و می فهمم.

 وقتی خرافه به مذهب تبدیل می شود،  ترس به ایمان تعبیر می شود  و بی عرضگی  ژست فداکاری  به خود می گیرد.

وقتی عدم اعتماد به نفس به خضوع ، زیاده خواهی به  رشد، خصاصت به ساده زیستی،  هول زدن  به دور اندیشی ،فقر به مناعت طبع،عبوس بودن به نجابت ، تحمل به وفا داری ، زور گویی به خیر خواهی و تعصب جای خود را به جاودانه کردن ارزشها  می دهد ، من دیگر کاملاً ساکت می شوم. بی کلمه می مانم. با چشمانی وق زده فقط دستانم را  روی گوشهایم می گیرم و  در درون بی صدا جیغ می کشم.