ضد یادها

میراث
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
 

 به بارش  برف  نگاه می کنم و  به یاد گذشتگانم می افتم. به این فکر می کنم که آیا آنها هم برف نشسته روی درختان را دیده اند.

فکر می کنم شاید آنها این ساختمانها ،مغازه ها و خیابان ها را ندیده باشند اما می دانم  حتماً بارش  برف را دیده اند.

به این فکر میکنم آیا آنها با دیدن  برف مسرور می شدند یا شاید صدها سال پیش کسی  از نیاکان من بوده که  با  بارش برف غم مخصوصی به سراغش می آمده . غمی که الان ، در همین لحظه با تمام سنگینی و نرمیش  با تماشای  بارش برف  در دل من می نشیند.

کسی چه می داند  شاید آن کس  پدرم بوده یا  کسی که هیچ نسبی با من ندارد اما هر کس که بوده ،می دانم این غم مخصوص ، این دلتنگی غریب به خاطر ناکامی های  فراموش شده ایست که اینگونه  در دلم رسوخ کرده.

 به این فکر می کنم که آیا وقتی کسی می میرد و تنش با سردی  خاک می آمیزد، آرزوها ، امیدها ، حسرت ها و ناکامی  هایش  با او دفن می شود؟

یا این احساس مثل یک چیز نامرئی معلق در هوا، مثل یک بیماری مسری ، یک جور شیدایی بی دلیل یا   نوعی تمایل درونی و ذاتی  به خود ویرانگری ، افسردگی  یا هر چیز دیگر در کسی دیگر  دوباره به حیات خودش ادامه می دهد و این چرخه   تا همیشه مدام تکرار   خواهد شد...

آرزوها ، حسرت ها ، ترس ها و ناکامی ها...

 

( امروز سالگرد فوت پدرم است و من تمام قد به احترام شرافتش می ایستم)