ضد یادها

روح سرگردان
نویسنده : بهار - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

پشت میز کارم فرو رفته ام.

به مانیتور زل می زنم.

بخشی از من در مسیر برگشت از چالوس  دارد با پیچ ها ی اول جاده تاب می خورد.

کسی با من حرف می زند . گوش می کنم اما نمی بینمش، نگاهم به شاخه های درختان بلند کنار جاده است.

ساعت ماشین 5:20 دقیقه را نشان می دهد و ساعت مانیتورهم.

صورتم را به شیشه می چسبانم، سردی پشت شیشه به تنم می دود .دستم را زیر چانه ام می گذارم و آوازی را آرام زیر لب زمزمه می کنم.

صدا سکوت می کند.

هوا کم کم تاریک می شود.

به آسمان ارغوانی  رنگ و اولین ستاره درخشانش  خیره می شوم.

تلفن روی میزم زنگ می زند.

 ماشین با سرعت در پیچی تند گم می شود و مرا با خود می برد.

باید گوشی را بردارم.