ضد یادها

انزوا
نویسنده : بهار - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

گاهی که دوباره به زندگی لاکپشتی ام بر می گردم، آرام آرام کنار جاده  قدم بر می دارم و هر وقت ماشینی رد  شود،  داخل لاک سرد و سختم می دوم  و به سنگ تبدیل می شوم.

به کسی فکر نمی کنم ، دلم برای کسی تنگ نمی شود ، با نگاهی سرد و یخزده فقط به این فکر می کنم که باید سلانه سلانه  به  مسیر ادامه بدهم.

گاهی می ایستم ، نفس عمیقی می کشم،  می گذارم سرمای پائیز پوست ضمختم را لمس کند و در حالیکه یادم هست جز این پوسته سخت و سنگین  سر پناهی ندارم ، آهی می کشم و  دوباره  به سختی گام برمی دارم.