ضد یادها

جاده
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٠
 

روزهای آغاز بهار- تازه بیست و یک ساله ام – من ، علیرضا، مامی ،باباجان  و وحید شمال می رویم.جاده پر است از بهار. برای بار اول است که علیرضا توی جاده رانندگی می کند، آنهم با گواهینامه ای جعلی که روی گواهینامه نوی  من چسبانده شده. گواهینامه ای  که باید می بود تا کسی آن سالها نداند که علیرضا یک سال است که از دانشگاه اخراج شده .اخراج شدنی که باز هم فقط تو از آن و دلیل غم انگیزش خبر داری . با خبری آمیخته از رازداری، دلسوزی و احساس مسئولیت.

باباجان با کت وشلوار مشکی و کلاه شاپو ، چهره ای جدی و ژست همیشگی کنار علیرضا نشسته وآرام بیرون را تماشا می کند.ژستی که به او حالتی نامیرا و  ابهتی فنانشدنی می دهد. مامی تسبیح یشمی رنگ  دانه ریزش را در دست می چرخاند و بی صدا زیر لب  وردی را زمزمه می کند . من و وحید همراه با  هم ،آهنگی قدیمی را  می خوانیم.می خوانیم ، می خوانیم، چشمانمان را می بندیم و فارغ از هر فکری آواز را به طور نا موزونی فریاد می زنیم . چشم که باز می کنم ،علیرضا از آینه ماشین با لبخند نگاهم میکند.

خوشم.مستم.غمی ندارم.کینه را نمی شناسم .چشمانم برق می زند.همه را دوست دارم.درخت ، سنگ ،گاو  ،پرنده وآب رونده کنار جاده را. چشمانم را می بندم ، پرنده می شوم و تا کوههای  بلند کنار جاده می روم..همه وجودم آواز می خواند. انگار برای همه جهان می خوانم.  روسری که با بی توجهی پشت  سرم  بسته ام را از سر می گیرم ، موهایم را باز می کنم و سرم را ازپنجره بیرون می کنم. باد در موهای خرمایی تیره ام می پیچد. باد موهایم را  می برد.ریه هایم پرمی شود  از بهار، ازهوا ،از ابر،از جنگل.دستم را به سمت باد مخالف  دراز می کنم. باد دستم را تکان می دهد و دستم مقاومت باد را می شکافد. دستم ،دست باباجان که از شیشه جلوی ماشین بیرون آمده را در هوا می گیرد و می رقصاند. انگشتر عقیق باباجان در دستان ضمختش بزرگتر از همیشه به نظرم می رسد.

باد چشمانم را می بندد ،به زور که چشم می گشایم  اشک سرد روی  گونه ام را باد   با خود برده است .