ضد یادها

سحر
نویسنده : بهار - ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
 

هوای تازه  دمدمای صبح ، ته مانده های شب سرمه ای مرداد ماه که با لجاجتی عجیب تاریکی خود را تاکید  می کند، گربه ای قوز کرده که از زیر درب ،حیاط خانه ای را برانداز می کند وبی آنکه بفهمی  به چه چیزی  می تواند فکر  کند به دنبال راهی برای ورود می گردد.خیابان خلوت و تمیز 4 صبح بی هیچ جنبنده ای. مردم  شهر خواب -آرام با هوس ها و حسرت های متراکم . ماشین با سرعت  عمق سکون و خلوت شهر را می شکافد.حس مالکیت بر خیابان ، حس مالکیت بر شهر،حس مالکیت بر ماه درشت و کامل نیمه ماه و حس مالکیت بر تمامی جهان .صدای آوازی که می گوید "بقدری مسری حالت که دارم عشق می گیرم" و خدا که توی ماشین کنار دستت نشسته و سخت مشغول برنامه ریزی  برای روزی دیگریست.