ضد یادها

مسخ
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
 

هنگامی که گرگور سامسا از خوابی آشفته برخاست ،خود را در هیئت حشره ای غول آسا یافت...

سالهای زیادی مثلاً تمام 13 سال گذشته خواندن  مدام جملات آغازین کتاب مسخ ،چیزی از اعجاب  و وهم این کلمات برایم کم نکرد.

13 سال پیش که درونم پر بود از امید و خیالم  انباشته  بود از رویاهای دور دست ،به این فکر می کردم چطور ممکن است گره گوار که آدم مفیدی برای خانواده  به حساب می آید ،شغل خوبی دارد و کلی نقش در زندگی پذیرفته ،یک  روز از خواب بیدار شود و ببیند به حشره ای عجیب  تبدیل شده .پیچیده تر از همه اینکه نه خودش ،نه خانواده و نه اطرافیانش از این تغییر شکل و استحاله کوچکترین تعجبی نداشتند،انگار که این اتفاقی بود که دیر یا زود برای گره گوار و امثال او  می افتاد و همه می دانستند گریزی از آن نیست. مسخ شدن.استحاله در روزمرگی زندگی...

اما این سالها که در درونم خیلی چیزها عوض شد و با تمام وجود زندگی روی زمین- به قول مسافر کوچولو-تلخ تلخ ، شور شور و تیز تیز را لحظه به لحظه احساس کردم ، خیلی خوب  می فهمم مسخ شدن یعنی چه ؟ اینکه هر روز ممکن است به چیزی تبدیل شوی که اصلاً قرار نبود چرا اصلاً مایه تعجب خودت و دیگران نیست ؟و چطور اینکه خودت هم آن را مثل سرنوشتی محتوم ،مثل بخشی از زندگی که انتظارش را داشتی  آن را می پذیری و به آن تن می دهی و   روزی تنها آرزویت این می شود که دیگر  چیزی  به یاد نیاوری و به چیزی فکر نکنی .

طوریکه روزی تنها خواسته ات این است که  ای کاش مغزت مثل یک زخم کهنه خشک شود و خودش بیفتد.