ضد یادها

تب
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٩
 

 

پس از یک بیماری سه - چهار روزه انگار دارم کم کم بهتر می شم.همیشه این نوع بیماری و تب رو دوست داشتم. برام یه جور نشئگی خاص به همراه داره. اینکه مرز بین خواب و بیداری،توهم  و واقعیت رو گم میکنی، خیلی چیز خوبیه...اینکه وقتی آب گلوت رو قورت میدی یا پلک می زنی  می فهمی چقدر داغی.

من حتی کابوس های تب آلود رو هم دوست دارم.

بچه تر که بودم این جور وقت ها همیشه یه کابوس تکراری می اومد سراغم.تو کله ام پر میشد از آدم هایی که کله هاشون اندازه یه گیلاس بود و تنشون به بزرگی یه اتاق و درحالیکه جلو و عقب می رفتند با صدای بلند توی صورتم میخندیدند و انگار منو مسخره می کردند.اینقدر ادامه داشت تا اینکه با دست خنک مامی که روی پیشونیم قرار می گرفت ،خیس ازتب از خواب می پریدم و به دستای گوشتالود مامی که مدام شربت و داروهای جورواجور توی دهنم می ریخت  با چشمانی مات خیره می شدم ودوباره از هوش می رفتم و تصاویر عجیب برمی گشتن..

اوایل ازشون می ترسیدم،اما کم کم به این تصویرهای همیشگی عادت کردم.یعنی حتماً پیش خودم گفتم اینام این شکلین دیگه تا اینکه کم کم تبم قطع می شد و اونهام  حتماً می رفتن سراغ یه بچه دیگه.

اما این روزا اون تصویر ها دیگه سراغم نمی آن.کابوس هام متنوع شده که همینش جای شکر داره که از اون حالت کسل کننده و قابل پیش بینی دراومده.

مثلاً همین دیشب بعد ازخوندن چند صفحه از رمان  سالهای ابری خوابم بردو خواب دیدم شریف(جوون اول رمان)با کت نیمدار مدرسه و کله کچلش نشسته  اون سر تخت و در حالیکه داریم  با هم گپ می زنیم و او بقیه داستان را برایم تعریف می کند، به حالت بازی یه چیزی رو  مثل یه توپ واسه هم پرت می کنیم .

یا اینکه پریشب خواب می دیدم با گوگوش داریم پای پیاده می ریم عبدل آباد(روستای پدری ام) که او آنجا کنسرت live اجرا کند .از دور روستائیان مشعل به دست برای استقبال ما کف و سوت می کشند.گویا  در آن منطقه همزمان مانور نظامی هم هست . به آسمان نگاه می کنم که ناگهان یک هلی کوپتر تعادلش را از دست می دهد و درست می افتد کنار من و گوگوش. نظامی ها با لباسهای پاره پوره و سر و وضع خراب از هلیکوپتر نیمه متلاشی دارند بیرون می آیند که من از کوره در می روم و دودستی می کوبم تو سر فرمانده و می گویم  شما که  از این عرضه ها ندارید،غلط میکنید هر روز مانور می دهید.خودتان به جهنم داشتید مارا  داشتید به کشتن میدادید که گوگوش دست مرا می کشد که ول کن بهار جان ومن از خواب می پرم.

خلاصه ماجرایی است تب کردن من و داستان مفصلی دارد خوابهای عجیب همیشگی ام.