ضد یادها

ترس
نویسنده : بهار - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

امروز وقتی گوشه لاستیک ماشینم با صدای بدی به نمی دانم کجای گوشه خیابان گیر کرد و وقتی  چند متر جلوتر  برای چک کردن لاستیک پیاده شدم، با دیدن لاستیک  پاره و رینگ کج شده ماشین احساس عجیبی پیدا کردم.یک جور دل مالش و وقتی چند ساعت بعد احساسم را مرور کردم دیدم این دل مالش چیزی نبوده جزحس خالص ترس.

به اینکه چرا ترسیده بودم ؟یا کلاً چرا می ترسیم ؟یا هر کسی در چه موقعیتی می ترسد ؟فکر کردم.  فکر به اینکه بی دقتی من ممکن بود به کسی یا چیزی  یا حتی خودم صدمه وارد کند یا اگر در جاده یا اتوبان بودم چه می شد یا چیزهایی از این دست دلایلی بود که به من حق می داد که ترسیده باشم اما بعد تر که به عکس العمل خودم در مقابل حسم فکر کردم خنده ام گرفت. به  برادرم علیرضا زنگ زدم و بعد از احوال پرسی و خوش و بش گفتم من میدان انقلابم ، پنچر کردم اگر کاری نداری و خسته نیستی بیا کمکم.بعد در حالیکه صدای آقای پاواروتی را بلند تر از قبل کردم ،از جیب پشت کیفم نمایشنامه "نوای اسرار آمیز"را برداشتم ، چند صفحه ای خواندم و بعد از صندلی عقب جواب MRI مامی را که بعد از ظهر گرفته بودم ، را برداشتم و سعی کردم از بین اصطلاحات پزشکی بفهمم که همه چیز نرمال است ، چون می دانستم به خاطر این سلام و علیک مختصر انگلیسی که گاهی مجبورم به خاطر کار  جلوی خانواده بلغور کنم ، همه فکر می کنند من می توانم جواب هر گونه سونوگرافی ،آزمایش ادرار و  چیزهای دیگر  را   هم تفسیر کنم و به  محض اینکه به خانه مامی برسم از من در مورد جواب MRI  خواهد پرسید. و من می دانستم باید او را در مقابل ترس هایش ایمن کنم.

 به هر حال داشتم به این فکر می کردم که من معمولاً در مقابل ترس هایم  چه جور عکس العملی نشان می دهم. نمی دانم ولی بیشتر به این نتیجه رسیدم که ترسیدن های من بیشتر حالت درونی دارند تا نمود خارجی.یعنی عموماً کسی و  شایدخودم هم نمی فهمم کجاها می ترسم ،یا ترسیده بودم.

مثل امروز که شاید اگر هر کسی از کنار م رد می شد ، دختری را  می دید که  ساعت 9 شب دور میدان انقلاب توی ماشینی با فلاشر های روشن  نشسته ، فارغ از گرما و شلوغی خیابان کتاب می خواند و با صدای بلند اپرا گوش می دهد.

مثل وقتی که فهمیدم باباجون مریضی لاعلاجی گرفته و احتمال پیروزیش خیلی کم است و همه فکر کردند من  با صورتی بی تفاوت  اول شب رفتم و خوابیدم.

مثل وقتی که در قلب کوچکم برای اولین بار از هجوم  عشق ترسیدم و شاید کسی نفهمید که چرا به یکباره دیگر هیچ چیز نخواستم و کسی که بند دلم بود را نیمه کاره رها کردم....