ضد یادها

فلوکسیتین اکسیری برای همه
نویسنده : بهار - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳٩٠
 

امروز صبح وقتی طبق معمول این چند وقت بی خوابی به سرم زد و بر خلاف عادت معهود که برای یک دقیقه خواب  بیشتر حاضرم آدم بکشم، به این فکر کردم مامی با این همه نگرانی و تشویش تو طول زندگیش چطور توانسته بدون خوردن فلوکسیتین دوام بیاورد. نگرانی های به جا و بی جا  اما به هر حال نگرانی،نگرانیه دیگر........

نگرانی های مختلف از وقتی یادم می آید مثلاً اینکه بچه اش الان عاشق کی شده؟یا الان کی عاشق بچه اش شده ؟یا کی قراره کی را گول بزند ؟یا با این وضع درس خواندن قرار بچه اش چی کاره بشود ؟ یا اینکه به طور کلی با این وضع درس خوندن ،حرف زدن،لباس پوشیدن ،کتاب خواندن وفیلم دیدن و موسیقی گوش دادن یا حتی غذا خوردن وخیلی چیزهای کم اهمیت تر یا پر اهمیت تر دیگر  بچه اش قرار چه آخر و عاقبتی پیدا کند؟ از آنجایی که مامی 6 تا بچه در نوع خودشون  عجیب و غریب داشته ،که هر کدوم نگرانی های  خاص خودشون را می طلبیده، پس نتیجه می گیریم که هر سال مامی  بایدحداقل 600 جور نگرانی جور واجور را از سر می گذرانده. مثلاًراجع به شخص خود من ،آن وقت ها که انگارآدم غیر استاندارد تری بودم و قرار بود دنیا رو به روش خودم یک تنه عوض کنم و توی خانه همه مرا مدافع حقوق بشر صدا می زدند و  آن وقت ها که به همه چیز خیلی فکر می کردم ، مامی فقط راجع به زندگی من و  به طور خاص آخر و عاقبتم ،یا حتی مهمتر از همه  اینکه بالاخره چه کسی حاضر به ازدواج با این دختر سرکش و حواس پرت و خیالباف خواهد شد یا اینکه چه جور خانواده ای این عروس را سر هفته بر نخواهند گرداند مطمئنم روزانه 60 جور نگرانی تلفیقی داشته.

به هر حال، دارم به این نتیجه می رسم که فلوکسیتین برای آدم های امروز نه تنها داروی مفیدی است ،بلکه یک جورهایی واجبه. البته هر چه قدر بیشتر می گذرد به آدمای بیشتری بر می خورم که در نتیجه مصرف فلوکسیتین  10یا 20 حال و احوال بهتری پیدا کردند و به جای نگران بودن هی می خندند و خوشحالند.آدم هایی که مثلاً پایان نامه شان دیر شده ،  یا آدمایی که از دست بچه ها و زندگیشان شاکیند اما فلوکسیتین هر روزصبح بعد از صبحانه همه مشکلات را برایشان حل می کند، آدمایی که عشق چند سالشون را یک هوی ول کردند و- درد عشقی کشیده ام که مپرس - دیگر هی  به سراغشان نمیاد ، آدمایی که پیشرفت شغلی شان مدام به دلیل پارتی بازی یا باند بازی یا هر بازی دیگری تو اداره شان به تعویق  افتاده ،حتی آدمایی که یک روزی 2 تا دفتر کار داشتند ، یکی تو برج مریم میرداماد و یکی تو نمیدانم کجای این تهران کوفتی و از همه مهمتر اینکه یک روز  منشی هم داشتند اما الان هیچ کدام را ندارند و فقط هر روز توی شرکت سر میز نهار به جهت اینکه نهارت را کوفتت کنند خاطرات  2 تا دفتر و از همه مهتر منشی را با سوز و افسوس برات تعریف می کنند و در آخر حرفاهایشان از پارچ بغل دستشان یک لیوان آب می ریزند و با یک عدد  فلوکسیتین  20  آب را سر می کشند و از سر میز بلند می شوندو تو با تمام دلسوزی نگاهش می کنی و به خودت می گویی تنها کاری که برایش از دستت می آید این است که بازهم فردا به این  حرفها گوش کنی و هیچ وقت به این فکر نکنی این آدم حتی زمانی که خیلی پولدار بوده چه جوری و اصلاً چرا 2 تا دفتر کار همزمان با هم داشته یا اینکه  آیا داشتن یک  منشی واقعاً اینقدر مهم است؟

خلاصه اینقدر به آدم های فلوکسیتین خور فکر می کنی و نگران نگرانی هاشون میشوی که یک روز خودت تصمیم میگیری برای فرار از همه این نگرانی ها فلوکسیتین بخوری.

دفعه اولی که فلوکسیتین خوردم ، تصمیم گرفته بودم بدون این که بخواهم پرهام از این موضوع با خبر بشود این کار را بکنم ، چون فکر می کردم  اگر می فهمید حسابی نگران حال و احوال و دستگاه عصبیم میشد. البته اگرچه او از حال واحوالم موضوع رو بالاخره فهمید اما بر خلاف انتظارم خیلی عکس العمل عجیبی نشان نداد.

به هر حال وقتی برای اولین بار فلوکسیتین خوردم یک روز تو عید بود که فکر خوردن یک فلوکسیتین 20 به سرم زد. بعد بر خلاف همیشه که این داروها یا آرام بخش ها باعث سرخوشی بیش از حدم می شود و از سرخوشی زیاد اشک پرهام  را در می آورم، این بار دقیقاً بر عکس شده بود و همه نگرانی های عالم با هم آمدند سراغم. از نگرانی و دغدغه های مهم و جدی مثل اینکه  من کی ام؟ یا آیا این آدمها پدر و مادر واقعی من هستند یا نه؟ یا اینکه اگه من و پرهام پیر بشویم پس برای  روز پیری و کوری چرا هیچ چیزی پس اندازی نکردیم هنوز؟  و تا اینکه پرهام چند وقت بعد از مردن من دوباره زن می گیرد. یا چقدرممکن است زنش از من خوشگل تر و جذاب تر باشد ؟ و بعد با تمام وجودم آرزو می کردم زنش زشت و بی تربیت باشد، از تصور احتمال این که ممکن است زنش خوشگل تر و بهتر از من باشد داشتم از نگرانی می مردم و به پرهام چپ چپ نگاه  می کردم.

میل به خودکشی، استرس،تشویش،ترس از آینده و حتی ترس از گذشته  ، همه جور گره های درونی و حتی قیافه معلم ورزشی که توی حیاط مدرسه خیطم کرده بود،همه و همه با هم به سراغم اومده بودن.

وقتی تمام شب پلک نزدم و مجبور شدم قضیه رو برای پرهام اعتراف کنم، اول صبح تو اینترنت راجع به این دارو برام جستجو کرد و من متوجه شدم که 99% عوارض جانبی این دارو را که به گفته ویکی پدیا احتمال بروزش یک در میلیون هست،در من بروز کرده بود. اون 1 درصد باقی مانده ، هم به نظرم در من بروز نکرده بود ، چون احتمالاً اصلاً از وجود همچین عوارض و نگرانی هایی تا آن موقع چیزی به گوشم نخورده بود. به هر حال احساس 1 از  1،000،000  نفر بودن، احساس راضی کننده ای بود.

 بعداً وقتی برای مهدی پسر عمه پرهام که پزشک است ، حال و احوال و تجربه ام را گفتم ، بعد از اینکه کلی بهم خندید گفت : باید این دارو رو صبح ها بخوری وگرنه اگه عصری بخوری تا صبح پلک نمی زنی. و من تازه به راز فلوکسیتین پی بردم.

البته باید اعتراف کنم  فلوکسیتین مثل یک جور جام جهان نما ست که هر کسی تویش دنبال چیز خاصی  می گردد، اما  بیشتر خانوم ها عاشق اونند نه تنها به  خاطر اینکه مثل یک شوهر خوب احساس امنیت و آسایش خاطر را به آنها میدهد، بلکه فلوکسیتین آنها را کاملاً بی اشتها و بعد از یک دوره مصرف به یک باربی تبدیل میکند و این برای ما خانوم ها یعنی معجزه.

باید اعتراف کنم ، دور و برم پر است از آدمایی که به خاطر فلوکسیتین عزیز نه تنها به یک آدم خونسرد وحتی با حال تبدیل شدند، بلکه  هر روز لاغرتر از  دیروزند.      

 دفعه بعد یک روز گرم تابستان  وقتی تازه رفته بودم روی ترازو و مطمئن شدم که از تابستان پارسال 7 کیلو چاق شدم و دیگه تصمیمم برای خودکشی جدی شده بود، مکالمه زیر بین من و الی خواهرم اتفاق  افتاد:                                      

الی: بهار جونه مادرت یه کم لاغر شو، داری بد چاق میشی ها!

بهار:  می گی چی کار کنم ، البته من  دیگه تصمیمو گرفتم!

الی: خب چی؟

بهار: هیچی بابا، می خوام خودکشی کنم. به بن بست رسیدم. نهار نمی خورم اما شام مجبورم همبرگر بخورم، چون وقت نمی شه هیچی تو خونه درست کنم. خسته شدم . باشگاه ثبت نام کردم 3 ماه پولشو جلو جلو دادم که مجبور شم برم ، 2 جلسه رفتم دیگه نرفتم، چون یه مغازه ماهی فروشی بغل باشگاه بود و باشگاهش همیشه بوی عرق و ماهی می داد. دیگه نمیدونم چی کار کنم. فکر کنم همون باید خودکشی کنم.

الی: دیوانه چرا فلوکسیتین  نمی خوری؟

بهار: بابا عید خوردم کم مونده بود شاخ در بیارم.

الی: بیا شروع کن،یه هفته اگه مردی، موندی بخور ، بعدش عادت می کنی.

بهار: مگه می خوام ترک یابویی کنم.

الی: بیا این ورق رو داشته باش فردا صبح شروع کن.

بهار: اگه دوباره فوبیا بگیرم و پرهام بفهمه ، مطمئنم طلاقم می ده و گفته باشم فکر نکنم دیگه کسی حاضر شه باهام عروسی کنه، مخصوصاً حالا که 7 کیلو چاق شدم.

الی: نه بخور ،کار می کنه .

و این بار ماجرا فرق کرد.

و من از فردای اون روز به جمع فلوکسیتین خورهای حرفه ای پیوستم البته در ابتدا به صورت قایمکی و بعد با سربلندی تمام . نه تنها سه کیلو و نیم  بعد از یک ماه لاغر شدم، بلکه به یک آدم کاملاً خوشحال تر هم تبدیل شدم و این بارعمده عوارض جانبی فرق کرد. یعنی بیشتر عارف شدم تا خوشحال یا بهتر بگویم اصلاً درویش. دیگه چیزهایی که قبلاً آزارم  می داد و باعث غصه خوردنم می شد دیگه آزارم نمی دهد و به جایش یک چیزهای دیگری برایم مهم شده.

وقتی حال و احوالمو می بینم یاد  آقای وودی آلن تو فیلم " پولها رو بردار و فرار کن" می افتم وقتی تو زندان به ازای اینکه آزاد بشه  و برگرده پیش دوست دخترش اجازه می ده  که یک داروی جدید رویش امتحان کنند  وعوارض جانبی که بهش دست می ده اینه که به یک مبلغ یهودی تبدیل می شود. حتی لباسهایش هم در اثر این دارو عوض می شود. حالا می فهمم چرا همیشه عاشق این فیلم و مخصوصاً این قسمتش بودم یا چرا همیشه با وودی آلن همزاد پنداری غریبی میکردم.

به هر حال دیگر نه اینکه پرهام کلیدهاشو گم مدام می کند، یا اینکه صبح ها وقتی خوابم با صورتم بازی می کند یا باعث می شه موهام تو خواب وقتی غلت می خورم کشیده بشود ، اینکه هیچ وقت تا من نگویم آشغالها را بیرون نمی گذارد ، اینکه دیر کرایه تاکسی را حساب  می کند و توی خیابان به خاطر ما ترافیک می شود و همه بوق می زنند و یا اینکه تا حالا عکس های عروسیمان  را چاپ نکرده، دیگر ناراحتم نمی کند به جایش هی بهش لبخند می زنم  و به قول خودش دیگه بچه بی تربیتی نیستم و زبون درازی هم نمی کنم.البته اولش تعجب کرده بود اما بعداً که فهمید سکوتی و لبخندی حاکی از رضایت داشت. به جای این موضوعات به چیزای جدی تری فکر می کنم مثلا به قول آقای ابوعلی سینا "پیش از حدوث جهان به چه کار بودست جز خداوندی؟" و یا اینکه این جهانی که ما تویش زندگی می کنیم جهان واقعی است یا جهان مجازی؟ و کسی چه می داند شاید ما هممان تا امروز در یک تور مجازی پیشرفته با یه عالمه ماجول پیشرفته زندگی می کردیم ؟ یا اینکه آیا تمام اخباری که هر روز BBCیا CNN به خورد ما می دهند بهانه ای بیشتر نیست که ما را از خبرهای واقعی یا جدی تر این کره خاکی غافل کنند؟ یا به نظرم چرا همه خبرها  به طرز غریبی تکراری و از پیش تعیین   شده است، مثلاً  چرا سیل به ترتیب هر چند ماه یکبار تو یه کشوری می آید یا چرا کشتار غزه ، برنده شدن رافائل نادال،معذرت خواهی آقای-------- به خاطر خیانت به همسرش و محاکمه آقای ------- در دادگاه نظامی به دلیل خشونت علیه غیر نظامیان ،مکرراً تکرارمیشود؟

در ضمن از آقای شاهین نجفی که هیچ وقت گوش شنیدن آهنگهایش را هم نداشتم و همیشه پرهام را دعوا می کردم بابت اینکه چرا این پسر همش غر می زنه ، شاید فکر می کنه این همه رنج رو فقط خودش می فهمه؟ تازگی ها خیلی هم خوشم آمده و اینقدر آهنگهاشو تو ماشین گوش میدهم تا پرهام به التماس می افته که بسه!

           به هر حال هر چی در باب فلوکستین بگویم کم گفتم، اما امیدوارم اگه چند  سال دیگه تو خیابون دیدمتون و گفتم ببخشید اسم من چیه؟ خیلی تعجب نکنید... وامیدوارم شما هم در حالی که دارین دنبال یه سرویس مدرسه با یه عالمه بچه آویزون ازش می دوید ، در حالی که بچه ها دارن از خنده ریسه میرن و بهتون چیز پرت می کنن ،  داد نزنید ما مدرسه مون دیر شده باید بریم وگرنه خانوممون دعوامون می کنه

و من آنوقت مجبورم بازهم نگرانتان بشوم و در اولین فرصت چند تا فلوکستین بخورم.

 

89.05.29