ضد یادها

خوابنگاری -محمد
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

خواب دیدم محمد برادر بزرگم مرده. من اصلاً نمی توانستم به مراسم تدفین بروم. پاهایم نای راه رفتن نداشت.من فقط یاد انگشتان کشیده و قشنگ محمد می افتادم و اشک می ریختم. فکر کنم مراسم تدفین نرفتم. در خانه ای بودم که  مثلاً  خانه مامی بود، همه سیاه پوش  اما آرام بودند.مثل وقتهایی  که مردم پس از مراسم تدفین برمی گردند  و همه می گویند سردی خاک آنها را آرام کرده. اما من آرام نبودم. به فکر پسرهای محمد بود م ، فکر می کردم باید خیلی حواسم به آنها باشد،یا اینکه تربیت آنها از این به بعد به دوش من هم هست .فکر می کردم خیلی کار دارم از این بعد.جلوی اشکهایم را نمی توانستم بگیرم که  محمد را دیدم. می دانستم روح  است، دیگران او را نمی دیدند. گفت چقدر تازگی ها ارتباط با تو سخت شده ، می دانی چقدر تلاش کردم که با تو ارتباط برقرار کنم.در حالیکه گریه می کردم  گفتم می دانم تازگی ها خیلی بد شدم، دیگر مثل قبل روحم شفاف نیست. محمد گفت چرا اینقدر بی تابی؟ تو که هیچ وقت برای مردگان  لباس مشکی نمی پوشیدی. گفتم نمی دانم چرا؟ گفت می دانی که  مسئولیت پسرها با تو است؟  از گریه نا نداشتم  بلند حرف بزنم  به محمد اشاره کردم و او سرش را نزدیک من آورد و من گفتم: آره. می دانم فقط که نباید گریه کرد.محمد سوار بر آسانسور شد و قبل از اینکه درب آسانسور بسته شود گفتم: راستی خوبی ؟ آنجا چه طور است؟تونل نور را دیدی؟ محمد آرام و با لبخندی بر لب قبل از اینکه درب  آسانسور بسته شود،  گفت : اینجا تنها چیزی که هست هیچ است. هیچ .باور کن!  درب آسانسور بسته شد و او را با سرعت پایین برد.

 

 دیدم دور میدان توپخانه هستم.  توی ماشین نشسته ام ،سرم را روی فرمان گذاشته ام و گریه می کنم.سر تا پا سیاهپوشم . به ساختمان بلندی که رو به رویم است نگاه می کنم  ، انگارآنجا به من آرامش می داد. آرزو می کردم کاش کسی می دانست که من اینجا هستم.