ضد یادها

خوابنگاری
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

اینها بعضی از خوابهای من در بعضی از  شبها هستند:

 

Everything burns, every one screams, burning their lies, burning my dreams

خواب  می دیدم  پرنیا (خواهر 14 ساله  پرهام )را شوهر داده اند، خیلی برایم عجیب بود ، فکر می کردم این کار از نسرین جون (مادر پرهام )  بعید است ، اما به نظر همه کاملاً عادی بود و به نظر  نسرین جون و حتی خود پرنیای کوچک .من داشتم از تاسف و نگرانی می مردم.

 

داشتم گریه می کردم الی  (خواهرم) می خواست ایمان ( پسر 19 ساله اش )را با بچه یک غریبه عوض کند ، فکر می کردم تصمیم خیلی  ظالمانه ای گرفته. می گفت ایمان اذیتم می کند و من داشتم از غصه می مردم و می گفتم اگر تو اینکار را بکنی من خودم ایمان را می برم و بزرگ می کنم. تو حق نداری یک همچین کاری بکنی.  یک جور عمیقی  ناراحت بودم .از گریه از خواب  پریدم.

 

 

برده داری

 خواب دیدم برده یک سری آدم  مثل خودم هستم . آنها  هرطوری که می خواستند با من  رفتار می کردند. فکر کنم برای تفریح به من شلیک میکردند. توی خواب  همش با  دیگران جر و بحث  می کردم.فکر می کردم باید شرایطم را عوض کنم. فکر کنم یک برده شورشی بودم.

(توضیح :شب قبل از این خواب پرهام برایم در مورد تاریخ برده داری و تبعیض نژادی  کلی حرف زده بود)

 

 

امتحان زیست شناسی

 خواب دیدم  توی دانشگاه ،امتحان زیست شناسی و دینی   با هم دارم. مثل امتحانهای ترم آخر دانشگاه که هم  صبح و  هم بعد از ظهر امتحان داشتم. طبق معمول   هیچی بلد نبودم. داشتم از استرس می مردم . هر لحظه  که امتحان نزدیک  می شد ،مضطرب تر می شدم. هر چی کتاب زیست جانوری سوم دبیرستانم را ورق می زدم  هیچی نمی فهمیدم. شماره کلاسی که  امتحان در آن  برگزار می شد را روی برد زده بودند.

داخل کلاس شدم و  با خودم گفتم  خدا کنه بتونم تقلب کنم.دنبال آشنایی توی کلاس گشتم ،دوستان دبستان ،راهنمایی ، دبیرستانم و دانشگاه پراکنده  روی نیمکتهای کلاس نشسته بودند. سعی کردم به  ذهنم فشار  بیاورم که بچه درسخوانها کدام بودند.

پیش سارا  نشستم و  پرسیدم: خوانده ای ؟ گفت: نه.

گفتم :حتی یک دور؟

جواب داد: چرا یک دور که خوانده ام  اما...

سریع گفتم: خب خوبه.من که از کل کتاب فقط 30 صفحه خوندم.من پیشت می شینم، حواست به من باشه.

در همین موقع یکی از  خانومهای بی ریخت  و چادری مسئول آموزش دانشکده وارد کلاس  شد و گفت  باید جاتون رو عوض کنین،اسامی و جاها از اداره کد بندی شده.

از کلاس بیرون آمدم،انگار  تا زمان شروع امتحان هنوز وقت داشتم. بیرون کلاس پرهام ایستاده. می گوید :دقت کن هیدرات پلاسما شکلش اینطوریه ، مهمه و شروع می کنه  به توضیح دادن. سر در نمی آورم. یاد نمی گیرم. با لج می گویم :  عزیزم من نمی فهمم!  از پیش او هم می روم .بعد می بینم در کوچه های  تاریک یک شهر هستم. در گوشه ای از  یک کوچه  عده ای از بچه ها با لباسهای مشکی تاتر دارن یک پرفومنس اجرا می کنند. می ایستم  و با خیال راحت ،نمایش را تماشا می کنم.در گوشه ای دیگر بچه ها  دارند با لباسهای سفید ژیمناستیک ، روی تشک های آبی بالانس می زنن. انگار آنها هم  دارند امتحان می دهند . پیش خودم می گویم  شاید دانشگاه این شهر را برای امتحانات اجاره کرده.

دیگر امتحان زیست کلاً یادم رفت.

بقیه خواب یادم نیست.

( خواب امتحان زیست شناسی  در حالیکه اصلاً یادم نیست امتحان دارم یا  هیچی بلد نیستم، تقریباً  ماهی یکبار  در 10 سال گذشته ام تکرار شده . مفهوم تکرار شونده ای که به عنواین مختلف و در موقعیتهای مختلف در خوابهایم مرا گیر می اندازد. همینطور خواب بعضی نفرات....) 

 

 بهشت

خواب می بینم که جلوی خانه نوساز نسرین جون  هستیم. خانه ای ویلایی ،شبیه خانه آقای جک در فیلم  stone  که دیشب دیده بودم. هنوز انگار کارگرهای ساختمانی در آن رفت و آمد می کردند.خاله نسیم ( خاله پرهام ) با خانواده اش آمده  بودند خانه را ببینند. آسانسور ساختمان  شبیه بالابر بود و طنابهای اطرافش را می شد دید. با طناز (دختر خاله نسیم) دوتایی سوار بالابر می شویم. به طناز می گویم : تا به حال فکرکردی اینجا اصلاً شور و هیجان ندارد؟ خودت را محکم  بگیر.

شروع می کنم به تاب دادن بالابر.طناز می ترسد ولی هیچی نمی گوید ، اما من حسابی کیف می کنم. بالابر حالا به یک تاب تبدیل شده که در هوا و در ارتفاع زیاد بالا و پایین می رود.خیلی ذوق می کنم. ناگهان هر دومان پرت می شویم روی سقف شیروانی خانه. همه دارند از پایین مارا نگاه می کنند.می پرم از سقف پایین و  می بینم قد من با ارتفاع خانه یکی است.دستم را روی سقف می گذارم وبه بابای پرهام که متعجب  مرا نگاه می کند، می گویم :بابا می بینی  این خانه   همقد من است. مامان پرهام غذایی  در دست دارد و با تعجب به من نگاه می کند. غذا پر است از سویا ،ذرت و هویج هایی که به شکل حیوانات.

همان شب

خواب می بینم سوار تاکسی هستم ، در یک جایی مثل اتوبان بابایی . تاکسی خیلی سریع می رفت. من می دانستم به یک جایی  که رسیدیم باید پیاده شوم .فکرکنم مسجد.می دانستم باید حواسم را جمع کنم. اما نمی توانستم.فکر کنم مست بودم یا داشتم audio book های برایان تریسی را با هدفن گوش می دادم .  به هر حال چشمهایم بسته بود. چشمهایم را باز کردم، دیدم ،آن فضا ها غریبه به نظر می رسد،به راننده گفتم : آقا من جلوی مسجد پیاده می شم. راننده جواب داد: خانوم حواست کجاست نیم ساعت پیش رد شدیم.  گفتم خب پیاده می شم . کرایه  راننده را بیشتر می دهم که دیگر با آن نگاه شماتت بار نگاهم نکند. انگارمی خواهم  بهش باج بدهم ،اما تاثیری ندارد . می خواهم از بزرگراه رد شوم و مسیر را برگردم. می بینم اتوبوس های مشهد مسافرانشان را بین راه  آنجا پیاده می کنند. به خودم می گویم اینجا باید امامزاده هاشم باشد....

با   صدای پرهام که می گوید : باری جونم چشاتو باز کن ببین اومدیم تو بهشت ،از خواب بیدار می شوم .پیش خودم فکر می کنم  حتماً هنوز خوابم.چشمهایم را باز می کنم و پرهام را می بینم.پرهام مرا به سمت پنجره می چرخاند. نور عجیب و طلایی رنگی از پنجره به داخل می تابد. همه اتاق به طرز غریبی روشن شده ،نور چشمانم را می زند. از شدت نور قاب پنجره دیده نمی شود . لبخند می زنم و خرسند می گویم:   آره اینجا  انگار بهشته!

 

 

 

 

 

رویای سرگردان

 با یک جمعیتی در خانه جدید نسرین جون  هستیم. پرده ای جلوی درب ورودی آویزان کرده .پرده از دو لایه تشکیل شده ، لایه رویی حریر بنفش یا سرمه ای و لایه زیری رنگی متضاد و ازچند جور پارچه بهم دوخته شده. می گویم مامان  نسرین چقدر این پرده قشنگ است . می گوید : آنرا از پالتوهای زمان بچگی ام  درست کرده ام و یک سری عکس سیاه و سفید از بچگی هایش  زمانیکه آن پالتوها را به تن داشته را دستم داد.

من  بین جمعیت راه می روم و به حیاط بزرگ خانه می روم. وحید(پسر خواهرم) و یک پسر دیگر می خواهند بیرون بروند، به من می گویند که با آنها بروم . اما نمی روم.  انگار دوست ندارم با آنها بیرون بروم.

بعد خودم تنهایی بیرون می روم.در کوچه های تنگ و خلوت پرسه می زنم ، بیشتر خانه ها کاهگلی است. فضایی مثل کوچه های عبدل آباد. مردی سیاه پوش و گاو آهن به دوش در کوچه با فاصله پشت من راه می رود. احساس ناامنی می کنم ولی به روی خودم نمی آورم. سگی بزرگ در وسط کوچه ای ایستاده . من از کنار سگ رد می شوم. از او  نمی ترسم. خوشحالم که نمی ترسم.

به بازاری می رسم . همه مردم لباسهای محلی پوشیده اند و به کار خود مشغولند.کسی به من توجه ای ندارد و من بین بازار برای خودم پرسه می زنم و به مغازه ها نگاه می کنم.

ناگهان دریا را در بازار می بینم. یادم می آید او قبل از من از آن خانه بیرون آمده بود. باهم قدم می زنیم. حالا می دانم آنجا که هستیم یا سقز است یا بانه.

به سمت یک مغازه شلوغ می روم . مغازه تزئینات پر زرق و برق لباس های کردی می فروشد. با دریا وارد مغازه می شویم. می گویم چیزی برای تزئین شلوار جین دارید و فروشنده باحوصله کمکم می کرد.

دیدم آنطرف مغازه دریا  دارد یک سری شمع را تماشا میکند. توجهم به شمع ها جلب می شودو فکر می کنم برای خانه فرشته(خواهرم) چند تا شمع قرمز و مشکی بخرم که به دکور خانه شان بیاید.بعد هم فکرکردم برای بچه فرشته هم عروسک بخرم و یک عروسک هم برای روژان بر می دارم. می گویم عروسک را به  روژان سوغاتی می دهم. یک خرگوش بدون گوش برایش برمی دارم.

(تعبیر خواب: فردای آن شب روژان   در بیداری خرگوش  خوابم   را با همان رنگ و اندازه ، خیلی بی دلیل به من هدیه داد و من فکر کنم  زبانم بند آمده بود. البته خرگوش او ، یک خرگوش با گوش بود.)

 

بی ام و

خواب دیدم لباسهای مهمانی مشکی ، شیکی پوشیدم و داخل ماشینم  نشسته بودم .می خواستم مهمانی بروم. روی صندلی عقب نشسته بودم و از آینه وسط خودم را می دیدم و فکر چقدر خوب شدم. یک پسری رانندگی می کرد که فکر کنم مرا دوست داشت چون با تحسین و حسرت مرا نگاه می کرد. ناگهان یادم افتاد باید یک چیزی می خریدم ،به پسر گفتم می شه نگه دارید من باید یه "بی ام و "بخرم. گفت باشه اما من  این نزدیکی ها جایی رو بلد نیستم که بی ام و بفروشند. دیدم نزدیک مغازه های پایین ساختمانمان هستیم. گفتم نگه دارید این مغازه ها باید داشته باشند. وقتی داشتم پیاده می شدم دیدم فرشته هم تو ی ماشین کنارم نشسته . فرشته نگران پرسید:  مگه پول داری؟ من هم خیلی عادی گفتم :نه. ماشین رو می دم،بقیه اش رو هم چک می دم.

از ماشین پیاده شدم و کوله پشتی لپ تاپ رو انداختم پشتم. با پاشنه بلند و کوله پشتی سنگین  اصلاً نمی توانستم خوب راه بروم.  سر خوردم. پسر که داشت از توی ماشین نگاهم ،پیاده شد وبه سمتم دوید .دستم را گرفت و کوله را انداخت پشت خودش. مطمئن شدم دوستم دارد. به او  گفتم ول کن بریم مهمانی .بعداً می خرم.ساعت نزدیک 10 شبه ، الان همه باید رفته باشند مهمانی . اما او اصلاً کوتاه نمی آمد ، می گفت امکان نداره. و ما همچنان به دنبال مغازه  بی ام و فروشی می گشتیم.

 

 

 

می دانم همه اینها خیلی مسخره اند اما خوب خواب همین است. به هر حال می بخشین که من زیاد خواب های متعارف نمی بینم مثلاً خواب  آقایان نورانی و سبز پوشی که به من سیب و انار و این طور چیزها  بدهند و  بگویند این مرادت است یا مثلاً  تا به حال خواب درگذشتگانم  را در حالیکه  از من بخواهند نذر های ادا نشده یا نماز و روزه های قضایشان را به جا بیاورم را ندیده ام .انگار اموات هم در این زمینه ها از من قطع امید کرده اند.