ضد یادها

رنگین کمان
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

گاهی از همه دنیا دلزده ای ودیگر می خواهی همه چیز تمام شود، وقتی که زیر باران به دنبال نشانه ای  ،مدام  به جان خدا غر می زنی .می پرسی تو کجایی؟ اصلاً حواست هست ؟...........

 هی ادامه می دهی و از غرش آسمان نمی ترسی. ناامیدانه به مردمی که برای فرار ازباران  بهار دنبال سقف موقتی می گردند ، چشم می دوزی. می ایستی ،چترت را پایین می آوری و خودت را به دست باران می سپاری . چشمانت را می بندی.

ناگهان همه جا ساکت می شود. ابرها می روند.باران تمام می شود. آفتاب می شود. پرندگان سرمست می خوانند و درختان عطر باروری می افشانند.چترم را می بندم و به آسمان نگاه می کنم . خداوند لبخند می زند.رنگین کمان در آسمان می درخشد.