ضد یادها

چرا ضد یادها؟؟
نویسنده : بهار - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٩
 

 

 یک روز دلگیر پائیزی سال گذشته تصمیم گرفتم کتابی بخوانم.کتابی جدید که برای تولد همسرم هدیه آورده بودند.بی هیچ ایده ای درباره کتاب ،اما هزاران یاد خوب از صدا و تصویر نویسنده کتاب.

ضد یادها از مسعود بهنود عزیز.کتاب پر بود از یاد و رنگ.قصه غصه های آدمیانی که حتی پس از سالها در یاد او رنگ نباخته بودند و به قول خود آقای بهنود این کتاب بهانه ای بود برای ذهن تکانی..

این کتاب در من تاثیر عجیبی  داشت وتا مدتها  کیفور قصه های نرم و شیرین کتاب بودم.ایده کتاب را دوست داشتم و نام کتاب را دوست تر.

وقتی که تصمیم گرفتم برای مشق نوشتن ،وبلاگی داشته باشم به این فکر می کردم چقدر دوست دارم این وبلاگ بهانه ای باشد برای خانه تکانی ذهن..

دوست دارم  از یاد آدم هایی  بنویسم که به نوعی به زندگی من،عشق ها،افکار، احساسات و تجربیاتم ،شکل داده اند. کسانی که یاد آنها همیشه با من است، با من نفس می کشند،زنده می شوند ، رشد می کنند و بالغ می شوند و باز می میرند..

شاید این  نوشتن بهانه ای باشد برای به دام انداختن لحظات بی اعتبار عمرم..