ضد یادها

سارا
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
 

امشب وقتی داشتم تلویزیون نگاه می کردم صدای زنگ اس ام اس گوشیم درآمد. پیام این بود  :سلام بهار با من به این شماره تماس بگیر – نیره

از پیش شماره تلفن ثابت توی پیام فهمیدم باید از دوستان دوران  دبیرستانم باشد اما واقعاً نمی دانستم کدام نیره ،چون توی مهمانی کوچکی که سال گذشته  داشتیم وبعد سالها با چند نفر از دوستان دبیرستان دور هم جمع شده بودیم ، به دو دوست به  نام نیره شماره ام را داده بودم .

به هر حال زنگ زدم و دیدم آن نیره ای  است که یک دختر دو سه ساله داشت و خیلی از زندگی و همسرش خوشحال و راضی به نظر می رسید.دختر گرم و مهربانی که بعد سالها برق شیطنت چشمهای درشت و پوست گندمگونش خوب به یادم مانده بود.برقی که هنوز در چشمانش می شد دید.همسر  نیره را وقتی او را به مهمانی رساند، دیدم . مرد معمولی و کم مویی که نه زیبا بود و نه خوش لباس ،اما به هر حال نیره عاشقانه دوستش می داشت و  نمی شد نفهمید بابت  داشتن عشق او  چقدر  احساس خوشبختی می کند.

به هر حال نیره گفت که قرار است به بهانه عمل آپاندیست سارا 5 شنبه در خانه او دور هم جمع شویم.

 سارا!

دختر نسبتاً قد بلند و سفید رویی  که کک و مک  های روی بینی و گونه اش چیزی از زیبایی صورت موزونش کم نکرده بود. دختری که گودی ناخنهای همیشه کوتاهش خوب یادم مانده.سارا!

چقدر دلم برای سارا تنگ شده.طی همه این سالها از او بی خبر بودم و در مهمانی قبلی  هم غایب بود ،نیره که در تمام این سالها دورادور رابطه اش را تا حدی با او حفظ کرده بود، گفت :  سارا معمولاً خونه تنهاست  اما دیگر خیلی  اهل رفت و آمد  نیست .با اینکه حدود 10 سال  از ازدواجش می گذرد هنوز بچه دار نشده ،همسرش هم مدام سر کار است،  خودش هم انگار یک جورهایی  افسرده شده.

با کنجکاوی  پرسیدم : راستی سارا بالاخره با کی ازدواج کرد ؟

و نیره در جواب گفت : همون پسری که دوران دبیرستان باهاش دوست بود، یادته که چقدر همو دوست داشتند.

-          آره  خیلی خوب یادمه

_ : ولی انگار دیگه اونطور نیست ، می دونی ..............

و  من چشمهایم  را بستم ، بقیه حرفهای نیره را نمی شنیدم و فقط حرفها ، آرزوها و رویاهای  ساده آن روزهای سارا  درمورد آینده ،زندگی و عشقش به دوست  دوران دبیرستان و همسر امروزش ، را در ذهن مرور کردم.

بغضم گرفته بود و به خاطر آوردم که سارای کوچک  آنروزها چقدرعاشق و پر انرژی بود.

امشب   بعد ازاینکه بدون تردید جواب دادم : حتماً  5 شنبه می آیم ،  از نیره  خداحافظی کردم و گوشی را قطع کردم.  مستاصل روی تخت نشستم وبه این فکر کردم که تحت هیچ شرایطی نمی خواهم با  سارایی  با عشق و سرزندگی کمتری نسبت به تصویری که از او سالها در ذهن و خاطر دارم مواجه شوم  . یک لحظه به این فکر کردم سارای زیبا و مغرور و پر امید را نمی خواهم و نباید افسرده و سرخورده ببینم.  او باید همانطور یکدنده  ودوست داشتنی باشد .کسی که می خواست خوب زندگی کند و وقتی کنارش بودی مطمئن میشدی که راه  آنرا می داند.کسی که درباره آینده اش به هیچ چیز شک نداشت و سراپا اطمینان بود . کسی که از اولین باری که دیدمش تا  آخرین بار در روزهای پایانی دوره دبیرستان ، فقط رویای آینده اش را بودن  در کنار یکنفر می خواست.

به هر حال تا 5 شنبه چند روز مانده و من باید خودم را برای همه چیز آماده کنم.  نمی دانم چرا سارا و زندگی او طی  همه این سالها برایم اینقدر مهم بوده .  شاید همیشه می خواستم باور کنم که  سارا  اشتباه نمی کرد.