ضد یادها

تنها صداست که می ماند
نویسنده : بهار - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٩
 

نیمه شب است ،از دیداردوستان قدیمی برمی گردیم . هر دو  در سکوت به امتداد جاده چشم دوخته ایم. ماشین با سرعت از کنار  کوهها و خانه هایی که بعضی هایشان  از دور فقط مثل کورسوی چراغی روشن  به نظر می رسد می گذرد و ما را با خود پیش می برد. کمی سرم سنگین است ، هزاران فکر با من است ،اما   ناگهان در دلم نوری می تابد ،دریچه ای باز می شود ، امید می آید. نمی دانم چرا آرام  می گیرم .شیشه ماشین را کمی پایین می کشم، سرمای دلچسبی به گونه ها و پلک های بسته ام می خورد.احساس می کنم درونم با کسی سخن می گوید." خدایا اگر آرزوی من ،خواست من فقط به اندازه بودنم اثری دارد،من برای تمام مردم ، همه اینانی که خوابند ،همه  اینانی که می شناسم و نمی شناسم شادی می خواهم ،همین " ادامه می دهم. می گویم ، می خواهم . ناگهان صدای پرهام مرا به ماشین و اتوبان بر می گرداند. پرهام می پرسد : بهار تام جونز عالی می خونه ،نه؟ بی اختیار  می گویم: صدایش  آسمانی است. می فهمم  صدای عجیب تام جونز تاثیر خودش را کرده. چه توصیف عجیبی ! صدای آسمانی . چرا بی اختیار این واژه را گفتم .چون  بی اختیار مرا واداشته بود به دعا؟ چون احساس می کردم به منبعی اینقدر نزدیکم که می توانم بخواهم؟ نمی دانم.تنها چیزی که می دانستم این بود که آن صدا،آن نوای لطیف و آن طنین دل انگیز ،فقط می توانست  هدیه ای از آسمان باشد.

یادم آمد یکبار دیگر این حس به سراغم آمده بود. سالها پیش.  ظهر یک روز آفتابی پائیز بود، توی سالن دانشکده بی هدف قدم می زدم. ساعت بین کلاسها بود.سالن تقریباً خالی بود. داشتم نوشته ای را روی برد یکی از راهروها می خواندم.ناگهان صدای آوازی شنیدم.لطیف مثل صدای بال زدن فرشتگان. صدا مرا پر کرد. از جایم نمی توانستم تکان بخورم . سنگین  شده بودم ، هیچ وزنی احساس نمی کردم.چشمانم را بستم و صدا مرا برد. فرشته ها برایم سرود می خواندند. . نه غمگین بودم و نه شادو آن آواز نه غمگین بود و نه شاد. حتی نمی توانم به یاد بیاورم که چه  آوازی بود. اما صدایی آسمانی از حنجره کسی که نمی دیدمش  برایم سرودی  عجیب می خواند.بغض کرده بودم بی دلیل. چشمانم را باز کردم به دنبال صدا رفتم. پشت درب یکی از کلاسهای خالی صدا از همه جا نزدیک تر بود.منتظر ماندم تا آوازتمام شود، می خواستم آن لحظه بی نقص  ادامه پیدا کند. آنهم از آن لحظه هایی که دوست داری تا ابد ادامه یابد یا  لا اقل همان جا زندگیت تمام شود.

فرشته ها از خواندن باز ایستادند ، با دلهره درب کلاس را باز کردم. دختری را دیدم که رو به پنجره های مشرف به کوهستان و درختان  روی لبه یکی از نیمکتها نشسته بود.وقتی برگشت فهمیدم  بارها او را  قبلاً دیده ام، اما هیچ وقت اینقدر جدیش نگرفته بودم که روزی صدای آوازش بتواند تپش قلبم را تند تر کند.دختر ساده ای با موهای مجعد  و عینکی بزرگ که بیشتر زیبایی صورت ساده اش را پوشانده بود.از آن چهره هایی که در نگاه اول توجهت را جلب نمی کنند اما خوب که در چهرهشان دقیق می شوی یک جور سادگی درعین حال سرسختی و سخت کوشی ، اصالت و سلامت را در می یابی.

با نگاهی نگران  پرسید صدای آوازم بیرون می آمد؟اذیتتان کرد؟ و من با نگاهی شرمسار گفتم :نه ،من فقط  صدای آواز فرشتگان را  شنیدم.