ضد یادها

تو بهترین صحنه شو
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

برمی گردم صدایم را بردارم،

برمی گردم دستهایم را بردارم

برمی گردم،برمی گردم

بگذارید برگردم

 

دلهره ، سرمای  اواسط بهمن ماه،اضطراب.هیچ اعتماد به نفسی نداری .خجالت می کشی ، از قضاوت می ترسی و از آن بیشتر نگران تصویر خودت  پیش خودت هستی .مدام همه  اتفاقات را با تصورات و رویاهایت مقایسه می کنی. حس خودت را درست نمی فهمی، اتفاقات بیرونی شبیه  هیچکدام از رویاهایت نیست. تنها چیزی که خیلی خوب حس می کنی عطری غلیظ  و خوشایند است.حتی کلماتی که می شنوی حس خاصی  را در تو زنده نمی کنند، شاید به خاطر اینکه فکر  می کنی جمله ها ، کلماتیست حفظ شده از یک کتاب  یا فیلم، اما هر چیزی که هست  به طرز غریبی  مصنوعی  به نظر می رسد.

همه چیز غریبه است،فکرت پر از  آدمها و صداهایست که دارند اظهار نظر می کنند و تو چیز زیادی  از حرفهایشان نمیفهمی.  دلت برای خودت می سوزد، دلت برای کسی که با  نگاهی معصوم و نامطمئن روبه رویت نشسته و  نگاهت می کند می سوزد.نمی دانی دوستش داری یا نه ، اما فقط به این مطمئن هستی که آدم خوبی است.انگار منتظر است تو کاری بکنی تا این سر در گمی تمام شود. هر کاری ، اما این سکوت سنگین تمام شود.  صدای شهیار قنبری از اسپیکر کامپیوتر  به گوش میرسد. ترانه ای که دوست می دارم،ترانه ای  که خودم به او داده ام:

عشق یعنی قدغن ، ترس مرد ،ترس زن

 و حشت  رفتن،  بی صدا شدن

یعنی اعتراف ناب من ، یعنی گفتگوی دو تن

عشق یعنی گفتگو .............

یعنی دو چشم ، یعنی نگاه

یعنی دو دست به سمت ماه

عشق یعنی جستجو

سرت پایین است .نگاه خیره ات  از  نمایش  ادامه دار دایره های  نورانی تو درتوی مانیتور ،به دستهای رنگ پریده و لاغرت که  می افتد، بغض بدی گلویت را می گیرد. هزاران شعر و صدا و خاطره با هم به تو هجوم می آورند. صدایی در خاطرت زنگ می زند ، انگار همین دیروز اینها را شنیده بودی

"و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست می دارم"

 

پس آن همه حرف و حس قشنگ  با هم کجا رفتند و تو را  اینجا اینقدر  تنها گذاشتند؟ آیا اصلاً  واقعی بودند؟ آیا کسی اینها را به تو گفته بود یا فقط توهمی از  خواسته های تو بودند؟  

از بغض خودت خجالت می کشی. پیش خودت می گویی کاش نفهمد که چقدر مستاصل هستی،چقدر بغض داری و احساس تنهایی می کنی  و دست و پایت را گم کرده ای.  سنگینی نگاهش را احساس می کنی. به خودت جرات می دهی  و سرت را کمی بالا می آوری.وقتی  نگاهت به چشمان  پر غم و معصومش   می افتد ، دیگر طاقت نمی آوری، صورتت را  می بری بین دستان  سفید وسردش قایم می کنی . اشکهای گرمت  هم نمی تواند چیزی از سردی دستانش کم کند.حالا مطمئن هستی که باید بروی .  از اول می دانستی که او هیج وقت مقاومتی نخواهد کرد

 

تقدیم به نیمای عزیزم به بهانه  هجوم شک های اولین بار