ضد یادها

غم
نویسنده : بهار - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
 

یه غمی هست که هیچ جوری نمی شه  ازش فرار کرد .یه غمی  که  نمی تونی انکارش کنی. یه غمی که با یاد بعضی ها  و بعضی  چیزها تو دلت می یاد و هر قدر هم که بخوای بگی نیست ، باز می بینی که هست.

یه غمی که از بزرگی حجمش می ترسی  و نمی دونی اگه بیاد و تو قلب و روحت رشد کنه چه اتفاقی می تونه بیفته. غمی که  حضورش می تونه مثل یه درد مزمن همیشه باهات باشه یا مثل انفجار آتشفشان یکهوبیاد و همه چیزو ویران کنه

غمی که حتی  بهت جرات اینو نمی ده که بلیط کنسرت  دو ماه دیگه داریوش رو بخری و می ترسی  نوستالژی ترانه هاش  توی غربت داغونت کنه

غمی که باعث می شه شب  ناخودآگاه با لباس خونه  بری  بیرون و توی تاریکی شب برای خودت اینقدر قدم بزنی  که وقتی پرهام  پیدات می کنه از اشک روی پهنای  صورتت تعجب کنه .دستت رو بگیره و بی هیچ کلامی کنارت راه بره