ضد یادها

کریستف کلمب
نویسنده : بهار - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
 

بعد از15 ساعت پرواز بالاخره از مرز هوایی کانادا گذشته ایم و وارد آسمان آمریکا شدیم.وقتی مسیر پرواز هواپیما رو از نقشه مانیتور جلوی صندلی ام نگاه می کنم، می فهمم کره زمین را تقریبا دور زده ایم و بی آنکه بدانم از روی خیلی کشورها گذشتیم. اینطور که همین مانیتور نشان می دهد 3 ساعت و ربع دیگر  بالاخره هواپیما توی فرودگاه دالاس می نشیند.

سرم کمی سنگین شده، پرواز طولانی از یک طرف و گریه بچه ها از جلو و عقب و وسط کابین با فواصل منظم از طرف دیگر. صدای  گریه این بچه ها  فضای هواپیمای امارات با مهماندارهای شیکش را   به فضای اتوبوسهای ترمینال جنوب شبیه کرده.تمام دیشب من به جان لنون وصل شده بودم واینقدر  آهنگ محبوبم یعنی Imagin را با صدای بلند گوش دادم تا خوابم برد. حضور  آقای جان لنون مثل همیشه در هر موقعیتی برای من خوب است.

یک زن هندی هم کنار ما نشسته .او  زمان بلند شدن هواپیما خوابید تا  همین یک ساعت پیش و چنان تکان نخورد که حدس زدم مرده  باشد.

اما زن هندی همین یک ساعت پیش بیدار شد و  فهمیدم  که زنده است .او گفت  2 روز بوده که  نخوابیده .وقتی فهمید ایرانیم پرسید :ایران  امنه؟ دیگه بمب گذاری و این چیزها نیست که ؟

گفتم: نننننننه.ایران همه چیز خوبه.

او هم خیلی منطقی پرسید: پس شما برای چی دارین می رید آمریکا؟ کمی فکر کردم و بحث را  عوض کردم و پرسیدم :من برای اولین باره دارم می رم آمریکا.جای خوبیه برای زندگی ؟زن به عادت هندی ها سر تکان داد و گفت: از تصمیمی که گرفتین  پشیمون نخواهید شد...

 

بعد این گفتگو  خوابم برد و توی خواب دیدم هواپیما نشسته  و ما با  همون 206 بنفش که توی ایران داشتیم، داریم می ریم پیش دوستمان فرید توی آرلینگتون.یکهو یک عالمه زن چادری تو خیابان می بینم  و همه  زنهای فروشنده در مغازه ها شال یا روسری به سر دارند .در خواب تقریبا غروب بود و صدای جیرجیرک می شنیدم.شهر توی خوابم به جایی مثل تربت حیدریه یا  گناباد شبیه بود.توی خواب از فرید  پرسیدم :اینجا چرا زنها همه چادر سر کرده اند ؟فرید جواب داد: مگه نمی دونستی مذهبی های  رادیکال آمریکا مقرشون این ایالته؟

با تکون شدید هواپیما از خواب پریدم و از پرهام که داشت بیرون را نگاه می کرد پرسیدم: تو خشکی سقوط می کنیم یا روی آبیم ؟ پرهام خونسرد جواب داد :نگران نباش روی دریاییم ،می تونی شنا کنی . من سری تکون دادم و دوباره خوابیدم.

خلاصه الان حس کریستف کلمب رو دارم و دوست دارم زودتر آمریکا  را  از بین تمام تصویرهای ضد و نقیضی که  در ذهن دارم ،کشف کنم .

 

به محض اینکه  چیزی از این سرزمین  عجیب دستگیرم شد می نویسم....