ضد یادها

و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد....
نویسنده : بهار - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
 

مادر همیشه می گفت:" در  دنیا  تنها خوبی و بدیست که  می ماند "

در سفرم به شیراز هر روز این جمله در گوشم زنگ می خورد.

انگار سفر به شیراز و تماشای میراث بزرگان این مملکت  و اثری که بعد از قرنها از خود گذشته اند ، تاثیر عمیقی بر من گذاشته  بود .

ورای همه زیبایی های شیراز ،عظمت تخت جمشید و شکوه پاسارگاد ، اگر بخواهم صادق باشم آثار بر جا مانده از دوره زندیه طوری  دیگر در من اثر گذاشت.

شبها روبروی ارگ کریمخان  می نشستم و به تاریخ مملکتم فکر می کردم.به 200 ،300 سال پیش،  به مردمانی که درآن دوره بودیم و به  مردمانی  که امروز می توانستیم باشیم....  برج و باروی  ارگ با دیوارهای سربرافراشته دلم را چنان می لرزاند که از شرم یا افسوس نمی توانستم سر بالا بگیرم.

به کریمخان فکر می کردم ، به وکیل الرعایا. به خدمات و آبادانی این دوره، به محبوبیتی که نزد عوام داشت و یادآوری سرنوشت تلخ آخرین شاه این سلسله بود که چشمانم را خیس می کرد.

تمام مدت تصویری که از لطفعلی خان زند در کتابها دیده بودم و توصیفاتی که از او شنیده بودم در سرم می چرخید . شهریاری زیبا، دلیر، شاعر و ادب دوست..در زمان او شهرها رونق گرفت و به کوشش او اشعار حافظ و سعدی تصحیح گردیدو...............

در شبهای شیراز قدم می زدم و به  شهر  می نگریستم .به تشخص عمارتها ، به سنگفرشها ،به کاشی کاریها و  تمامی زیبایی های یادگار مانده از زندیه...

کودکانه بغض می کردم و دلم می خواست  لااقل سرنوشت لطفعلی خان طور دیگری رقم می خورد.

دلم می خواست  آدمهای  خوب قصه  پیروز می شدند ، می ماندند .به عدل وداد حکومت می کردند و آدم های بد به سزای اعمالشان می رسیدند. اما افسوس که انگار دنیا همیشه بی رحم تراز این حرفها بوده ...

سرانجام  زندیه به دست  آغا محمد خان نابود و لطفعلی خان دلیر و باهوش در کمال بی کسی اسیر ، نابینا و کشته شد .

دودمان زندیه به فجیع ترین وضع  از بین رفت.... از چشمان مردان کرمانی به گناه پناه دادن به شاه زند کوهی ساخته  شد  و زنان و نوامیس آن منطقه به دستور آغا محمد خان  با بی رحمی مورد تجاوز قرارگرفتند.....

 سرم گیج می رود. از خودم می پرسم جایگاه عدالت در این دنیا  کجاست ؟ آیا اصلاً داوری وجود دارد ؟

 و با خودم میگویم  آری، تنها تاریخ است که داوری می کند.

آغا محمد خان فاتح ، تا ابد با چهره ای منفور در حافظه ها   می ماند  و ایرانیان   در لالایی ها و اشعار فولکلور  و قصه هایسان  تا همیشه یاد و خاطره خاندان زندیه و لطفعلی خان را جاودان دانسته و  گویی هنوز منتظر شهریار چابکسوار خود هستند:

هر دم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان کی میاد؟
روح و روانم کی میاد؟
آرام جانم روح و روانم
غران میاد شیهه زنان 
چون پا یغر از آسمان
مانند شاهین پر زنان
چون باده چون آب روان
نعلش طلا زینش طلا
غران بود چون آسمان

.....

هر دم صدای نی می آد

آواز پی در پی می آد