ضد یادها

سیزده بدر
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
 

غروب دلواپس سیزده نوروز ، بدون هیچ دلواپسی می گذرد. که نه تکلیف عیدی در کار است نه مسئله ریاضی تلنبار شده....نه  برادر کوچکتری که با زور دفتر نقاشی اش را بگذارد جلویم که برایش نقاشی قایق شناوردر آب و کلبه ای که از دودکشش دود  می آید بیرون بکشم.

غروب تب آلود سیزده نوروز به سادگی می گذرد و چشمان داغم پس از دو روز باز می شود و من خوشحالم فردا مدرسه نمی روم. یعنی هیچ جا نمی روم و اینقدر توی رختخوابم می مانم تا خوابم تمام شود.  شاید  بهترین قسمتش این است که مجبور نیستم به کسی ثابت کنم  مریض بودم و در جواب طوری برخورد کند که  انگار می داند  مسافرت عید  خوش گذشته وطولانی شده ...

 سیزده نوروز می گذرد و من  بی هیچ افسوسی  آهنگ "وقتی که بچه بودم " فرهاد را  از روی اینترنت گوش می دهم و با خودم فکر می کنم چرا من هیچوقت  افسوسی برای کودکی ام ندارم...یعنی من کلاً  برای تمام  گذشته ام افسوسی  ندارم..نه اینکه همه چیز عالی گذشته   اما فکر می کنم باز  هم همان بهتر که گذشته.اصلاً نمی گذشته که چه؟

 افکار تب آلودم  پاسخی برای  این سوالها ندارد اما لااقل اینقدر امیدوارم شاید  روزی توانستم همه چیز را بهتر بفهمم...  شاید توانستم  همه لحظه های شبیه غروب سیزده را  ببخشم و آنوقت  شاید دلم برای گذشته ها تنگ شود

 

پستهای بهتر می نویسم.بهتر که شوم.یعنی تب که نداشته باشم  لابد