ضد یادها

جمعه بازار
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

وقتی  از سربالایی پاساژ پروانه بالا می روی ؛سرمای عجیبی توی صورتت می خورد.آهنگ محزون و همیشگی موسیقی زنده آکاردئون و تنبک  بچه ها یی که دیگر کم کم بزرگ شده اند به گوش می رسد.پیرمردی که تمام صورتش را با شال پشمی پوشانده،برگه های فال را در دستش چنان بی هیچ حرفی تکان می دهد  که حرکت موزونش با صدای موسیقی زنده ،حال یک رقصنده  آیینی را به  او میدهد.

انبوه مردم از هر قماشی، درست مثل خود بساط های جمعه بازار در حال رفت و آمدند. تقریباً هر چیزی از وسایل 50 سال قبل  به این طرف را در بساط پیرمردهای خنزر پنزری می توان پیدا کرد.

 از مجلات اطلاعات هفتگی دهه چهل،سماور ذغالی،تسبیح،زیور آلات و انگشترهای دست دومی که معلوم نیست چند دست چرخیده اند و شاهد چه اتفاقاتی برای صاحبان قبلیشان بوده اند، سینی های برنجی و مسی کهنه،گلدان های گلسرخی ،ساعتهای زنگ زده ای" که زنگهایشان را زده اند و دیگر زنگ نمی زنند"،ظروف روسی تا مهره ماروانواع چشم زخم ،پارچه های رنگارنگ و زرزری،رومیزی های کارشده ، جاشمعی های منبط کاری شده ، قاب عکس علی الحضرت همایونی و عینک های طبی ...

همه جور بساط، همه جور فروشنده و همه جور مشتری در این بازار مکاره دوست داشتنی دیده می شود.

فروشنده هایی از دانشجویان و فارغ التحصیلان هنر ،صنایع دستی و دوخت که کارهای خودشان را می فروشند . پر از خلاقیت  نوآوری و زندگی  و تو از اینکه سازنده دستبند چرم یا جلیقه جدیدت را می بینی و می شناسی خرسند می شوی تا پیرمردهای مو قرمزی که  در حالیکه دارند سیگار دست پیچشان را در چوبسری کهنه شان جا می زنند  با بی تفاوتی یا حتی نوعی رستگاری و رضایت در چهرشان، که گویی در بهترین جای دنیا قرار گرفته اند،به تو می فهمانند خیلی حوصله  جواب به سوالهای جور واجور درباره بساطشان را ندارند، آنهم بساط بی ربطی  که کلاً تشکیل شده از چند استکان کمر باریک شاه عباسی، یک مشت تیله درشت و براق شیشه ای ،یک کلون درب قدیمی ،چند صفحه گرامافون که نمی داند خواننده اش کیست و یک کنتر برق که نمی توانی بفهمی ممکن است به چه درد ،چه کسی بخورد.

و مشتریهای عجیب،  از زن و شوهر های بچه بغل تا استادان و دانشجویان هنر ،دکوراتورهای خوش سلیقه ، توریست های ذوق زده اروپایی و روس و آدم های علاقمندی مثل من که نمی دانند چرا این بازار را دیوانه وار دوست دارند.

به هر حال  می شود یک صبح جمعه بدون هیچ دلیل خاصی ،از دیدن یک عالمه آدم جور واجور ، اجناس عجیب و غریب و بساط رنگارنگ لذت ببری و با تصور داستانهای خیالی پشت هر کدام از این وسایل کهنه و قدیمی کلی کیف کنی و به این فکر کنی  که  50 سال دیگر  در چنین جمعه بازاری،ممکن است  کسی برای گردنبندی که امروز به گردن داری یا کتابی که الان توی کیفت هست، چقدر  بپردازد؟