ضد یادها

روز خوبی برای مردن
نویسنده : بهار - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
 

پدر سعید  چند روز پیش   احساس مریضی کرد. بی سر و صدا بستری شد بیمارستان. هنوز یک هفته از پنجمین سالگرد فوت بابا جون نمی گذشت   که قبل خود سعید فهمیدم  که قرار است داستانی شبیه به آن تکرار شود. باز هم سرطان پیشرفته، باز هم بهمن ماه و مرگ  پدر . طبق معمول اینطور وقتها با خودم قکر کردم: "همیشه زودتر از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.."

دیشب  ناخودآگاه احساس نزدیک  بودن لحظه بزرگ  را با تمام وجود احساس می کردم.احساس اینکه عزیزی در آستانه است .فقط دعا می کردم سعید رسیده باشد تهران.

قبل خواب  ،بی بهانه   به سعید زنگ زدم .آرام حرف می زد.بی ربط گفتم :زنگ زدم ببینم اگر رسیدی تهران  شب  بیایی پیش ما.گفت :بیمارستانم الان. بهار بابا اصلاً خوب نیست.

فهمیدم همه چیز را فهمیده.

گفتم :شب  حتماً بمون پیش بابا..

تا صبح کابوس می دیدم. تصاویر آشفته ای از مرگ.جسدی در سردخانه ، مرد جوانی که به دستور احمدی  نژاد سنگسار شده . آشفته  بودم. در خواب جوان را می شناختم اما در بیداری نه...

ساعت بالای سرم که زنگ  زند، خاموشش کردم و پیامی که روی گوشی آمده را چک کردم. درست  حدس زده بودم.پدر ساعت 3 صبح  از مرز این دنیا گذشته بود.

آفتاب تمام اتاقم را گرفته. است صدای پرندگان به گوش می رسد. پرده را کنار می زنم و روزپاکیزه را تماشا می کنم. زیر لب می گویم: چه روز خوبی برای مردن !

چهره پدر سعید با همان لبخند و شیطنت همیشگی  را می بینم و  با  خودم فکر می کنم چقدر دوست دارم روز مرگم همه چیز  دنیا اینقدر زیبا باشد.

 

روحش شاد و یادش گرامی