ضد یادها

هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است، دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد
نویسنده : بهار - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
 

باید از این کسالت در بیایم

باید چیزی پیدا کنم که کمکم کند

نه ،انگار تنهایی نمی توانم ....

 

هر روز که چشم باز می کنم این جملات را با خودم تکرار می کنم.

 شاید باید فریاد بزنم

آنوقت حتماً  دوباره قوی می شوم .

آنوقت حتماً  دوباره  می توانم  توی دل ترسهایم بدوم..

اما ، نه

باید چیزی پیدا کنم که بلندم کند

 چیزی که نگذارد فرو بروم.

شاید باید خودم را رها کنم و بگذارم  آن چیز مرا پیدا کند

 چون من نمی بینم

نمی شنوم

درست مثل وقتی که داری غرق می شوی

تقلا می کنی ،نفست بند آمده و قلبت در سینه می کوبد

دست و پا می زنی و آنوقت فرو تر می روی

نه  چیزی می بینی و نه صداها جز همهمه ای مبهم برایت تعبیر دیگری دارد

آنوقت فقط می توانی دستی که به سمتت دراز شده  را  محکم بگیری و بقیه کارها را بسپاری به دست او

شاید چون آنوقت هیچ کار بهتری بلد نیستی ..

 

حالا من اینجا

در همین لحظه

با تمام وجود از زندگی ام چیزی می خواهم

هر چه که باشد

دستی که دراز شود

قصه ای تازه که مرا دربرگیرد

جمله ای جدید که به زندگیم معنایی جدید دهد

یا کلامی تاثیر گذار که مرا به فکر فرو برد

حتی رویش برگی تازه در گلدان  افسرده کنار پنجره  برای من کافیست تا امید را دوباره در خود پیدا کنم

نمی دانم 

اما هر چه که باشد

بی شک من  به فال نیک خواهم گرفتش و تمام روحم را به جریانش می سپارم

و نام مقدسش تا  همیشه برای من

معجزه

باقی خواهد ماند.