ضد یادها

Previously on “Bahar’s life”
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩۱
 

در  دو ما ه گذشته این اتفاقها افتاد:

من از شرکت آمدم بیرون.اما برخلاف همیشه خیلی احساس رهایی نکردم .دلم  برای همه خیلی تنگ شد.

من با حجم نسبتاً زیادی وقت مواجهه شدم و این برای من مثل یک چیز خوب بود .شاید مثل وقتی که یک عالمه پول یکهو دستت می رسد و بیشتر مضطرب می شوی  چون نمی دانی با آن چی کار کنی.

صبح ها هر وقت که دلم خواست از خواب بیدار شدم و هر وقت دلم نخواست ورزش نکردم.

هر روز فکر کردم  و تقریباً  چیزهای مهمی  فهمیدم.

فهمیدم من جایی زندگی می کنم که همه عاشق دروغ شنیدن هستند یا لااقل تحمل شنیدن واقعیت را ندارند.اگر تو راستش را بگویی به راحتی تنها می شوی.

 فهمیدم  مدام قضاوت می کنیم و قضاوت می شویم و اصلاً ناراحت نیستم ..فهمیدم  بیشتر این قضاوتها سیاه وسفید است.صد یا صفر.

 فهمیدم آدمهای خوب کمی سخت تر زندگی می کنند،  اما دقیقاً  نفهمیدم چرا؟

 فهمیدم مملکتم جای بسیار عالی برای فرصت طلبهاست و جای افتضاحی برای کمال گراها .فهمیدم پرهام اگر اینجا بماند خوشحال نخواهد بود.

فهمیدم قدرت امتحانیست ناعادلانه برای روح ضعیف آدمی ، چون بی شک شکست خورده از این امتحان بیرون می آید.

همین چیزها را فکر کنم فهمیدم توی این دوماه ..

مراسم معنوی  عاشورا تاسوعا شمال در ویلای دوستمان سعید  طبق روال هر سال برگزار شد.اما این غم گساری هم کمکی نکرد.

چند روز به خاطر ستار بهشتی و چیزهای مختلف  عزادار ماندم.

پدر آقای رحیمی مرد و من فکر کردم کاش بیشتر دیده بودمش.

"جنگ و صلح "را شروع کردم اما فقط دو صفحه خواندم و دیدم نه !اصلاً فضای رمان  روسی را الان نمی خواهم.گیرم که یکی از مهمترین رمانهای دنیا باشد.

یک کتاب خواندم که روش پولدار شدن رابه آدم یاد می داد. بسیار هم جواب داد . از آن موقع در کمال بیکاری احساس پولداری زیادی دارم..

چهار فصل سریال gray’s anatomy  دیدم و حالا مثلاً فکر می کنم از مسائل پزشکی کمی سر در می آورم.

 ما یک پازل دو هزار تکه نیز درست کردیم.(ما یعنی خیلی نفرات و دو هزار هم یعنی خیلی عدد...)

من بیشتر مدت که پازل درست می کردم به سخنرانی دکتر مجد در مورد روابط  زن و مرد گوش دادم و آخرش فهمیدم زنها  بسیار موجودات غیر قابل اعتماد  و مردها همه چلفتی ،بدرد نخور و بی دقت هستند .

گاهی وقتها هم موقع پازل درست کردن آهنگ "سوغاتی "هایده را زمزمه کردم. به لطف این آهنگ من بالاخره با صدای  هایده کیفور شدم.

دوچرخه ثابت و سه تار دوران دانشجویی ام را از طریق یک سایت اینترنتی فروختم که  به نظرم خیلی حرکت مدرنی بود و پولش حسابی چسبید.

کلاس شنا رفتم  (یادگیری شنا  جزء اهداف جدی امسالم بود  )و قسمت  یاد گرفتن شیرجه ،غرق نشدن و   معاشرت با مربی خوشگل ،خوش اندام و خوش اخلاق شنا جزء بخشهای محبوبم در این برنامه بودند. البته همینطور فهمیدم اصلاً دلم نمی خواهد در شصت سالگی شکمم آویزان باشد و پاهایم پرانتزی شود که  مجبور شوم  بروم  آب درمانی .

مامی چند روز آمد کرج  خانه ما و  با هم دعوایمان شد. فکر کنم چون  با من استخر نیامد،غذا نخورد و تعارف کرد و همه قابلمه ها را با نظم خودش توی کابینتها  چید...البته من آن روزها  دیوانه بودم.اذعان می کنم.

ساسان سعادت از ایران رفت و به طرز غیر منتظره ای  راننده آژانس شرکت رابرای همراهی تا فرودگاه به ما  ترجیح داد.

گلدان هدیه تولدم هر روز افسرده تر شد ...

و من این شعر شاملو را بارها با خود  زمزمه می کنم :

که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد 

که وجودش همه بانگی شد

 

حالا فکر کنم فصل جدید بعد از دو ماه وقفه شروع می شود.کسی چه میداند..

 فقط  امیدوارم هر چه هست، فصل شادی باشد.