ضد یادها

امروز
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

 دیروز ایملی از علی گرفتم  که  پیغام داده وبلاگ درست کردم ، برو بخون. تو word press که نمی دونم چرا فیلتره. پس اگه می شد به وبلاگش سر می زدم خوب بود.فکر  می کنم شاید وبلاگهامون باعث شه همو درست تر بفهمیم. تلاشمون که  تو این همه سال ، چه از دور چه از نزدیک فکر نکنم خیلی جواب داده. می خواستم یه پست براش بنویسم از چند وقت پیش که رفتم دانشگاه اراک .اینقدر مثل همیشه حالم  بهم خورد از اونجا که  حالم بهم خورد حتی بخوام چیزی بنویسم. از نگهبانای دانشگاه. از استاد  محمدی چوپون. از جودکی که با نگاهش  بهت می گفت: یا با من می خوابی یا  سرویست می کنم . یعنی در هر صورت  سرویس می شی اما حداقل این آزادی رو داری که  روشش رو خودت انتخاب کنی ...

راستی این هم آزادی کمی نبود که ما اون موقع داشتیم و قدرشو نمی دونستیم. بعد گفتم بنویسم که چی ؟ بنویسم که حال علی و پرهام و همه  هم دانشگاهی هامو بد کنم.  راستش ولی  اون روز ته ذهنم گفتم علی دمت گرم که ول کردی، رفتی. ما که ول نکردیم ،  الان مدرکمونو  نمی تونیم  ببریم ویدئو  کلوپ  گرو  بذاریم،فیلم  اجاره کنیم.

بگذریم.نمی دونم امروز ،روز خوبیه یا نه ؟ اما به هر حال  من امروز یه جلسه با مدیر عامل دارم که یا باعث می شه یه احمقی که رم کرده اخراج شه یا لااقل گوششو بکشن که دیگه رم نکنه یا باعث می شه من به طرز با کلاسی از این شرکت برم. اونم از ترس اینکه مجبور نشم  یه روزی بی کلاس برم. آخه . کلاس کلاً چیز مهمیه برام. شاید واسه همینه که از وقتی خودمو شناختم کلاس می رفتم. کلاس دانشگاه ، که نه.حوصله نداشتم,مى پیچوندم. کلاس فوق برنامه.کلاس ژیمناستیک، کلاس زبان، کلاس حافظ شناسی، کلاس شریعتی شناسی ،کلاس فلسفه ، کلاس خود شناسی، کلاس عرفان  ، کلاس مدیریت، کلاس "بسته گسترش ویژگی های فردی". به خدا اسمش همین بود!

البته کلاس شریعتی شناسی رو  یه پسری به نام وثوق تو دانشگاه برگزار می کرد که تیک عصبی داشت و  هی بی خود پلک می زد ، کت میپوشید و عضو انجمن اسلامی بود . کلاً ادم  بی --- ای  بود ولی دوست داشت همه فکر کنند خیلى  اپوزوسیونه و همیشه جونش در خطره.   به دخترای زبان نظر داشت و با اونا همیشه در حال لاس خشک  تو دانشکده ول بود.البته طوری اینکارو میکرد که انگار داره بحث سیاسی می کنه.  اما من می فهمیدم داره به روش خاص خودش مخ مى زنه, چون اون دخترا آدمایی نبودن که  بشه باهاشون بحث سیاسی کرد.کلاً تو فکر خر سواری بودن و شعارشون این بود هر کی خر شد ما  سوارش می شیم . حالا چه تو سیاست ، چه در مورد دوست پسرشون ، چه درمورد تیغ زدن بابای پولدارشون. نمی دونم .شاید هم اون روزا  فکر می کردن دخترای زبان چون کتونی و جین و مانتوی تنگ می پوشن و فیلم با زیر نویس انگلیسی می بینن و  وقتی "پسر" می بینن فرار نمیکنن ،   دخترایی "راحت " هستن و حکماً راحت می شه باهاشون " کنار اومد" . بگذریم.

 البته تا یادم نرفته بگم  یه بارم تو دوره نوجوانی کلاس  تند خوانی رفتم .  اون موقع ها همیشه که می رفتم کتابفروشی های انقلاب فکر می کردمچه طور  باید این همه کتاب را بخونم. خدایا وقت از کجا بیارم ؟ نکنه بمیرم و اینا رو نخونده باشم و بعدشم  احساس بدبختی مى کردم. مثلاً دلم می خواست   " کمدی الهی دانته  " و " تاریخ تمدن "  رو تو یه هفته  بخونم. اما راستش ،اون کلاسم کمکی نکرد. چون  وقتی  به روشی که  اونا   تو کلاس می گفتن کتاب می خوندم ، هیچی نمی فهمیدم و  فقط دلشوره  و تپش قلب  می گرفتم. البته بعداً فهمیدم وقتی هم که حسابی وقت میگذارم و   هر  جمله را  ده بارمی خوانم ، باز هم این کتابها را نمی فهمم و گذاشتمشون  واسه وقتی  که بزگ و  "عقل رس" شدم.

بگذریم. الان اوستا اومده و هر وقت که صدام کنه باید با هم جلسه بذاریم. البته این جلسه به درخواست خودم بوده. فقط می ترسم وسط جلسه حواسم پرت شه. حرفام یادم بره. حوصلم سر بره. بگم اوستا ولش کن.  یا چرت و پرت بگم. مثلاً بگم راستی "مدرن فمیلی " دیدی یا " عقاید یک دلقک " خوندی؟انصافاً عجب کتاب  خداییه

آخه من خیلی وقتها وسط بحث حوصلم یه هویی سر می ره .همه چیز یادم میره. یعنی ذهنم خالی می شه ، اگه بتونم که  به طرف می گم ول کن حوصلم سر رفت، اگر هم نتونم ، تو مغزم اینو  بهش می گم و بعدش به چیزای دیگه فکر میکنم.به شخصیتای قصه ها به جوون اول فیلما و این چیزا. بعضی وقتام وسط بحث خوابم می گیره.

 هر چی  که بشه  امروز احتمالاً روز خوبیه. حتی اگه در آخر  موسیقی پر شکوهی پخش بشه و من  مثل یک  قهرمان   از اتاق مدیر عامل بصورت اسلو موشن بیام بیرون وبه سمت میزم برم و کیفم بردارم و همینکه قدم ها مو و سنگین و استوار به سمت در شرکت برمی دارم به ایستم و در حالیکه دوربین از بالا نشونم میده  و یه نوری از بالا بهم تابیده می شه به پشت سرم نگاه کنم و بگم: Good by cruel word و   همونجا  فیلم تموم شه  و جمله THE END  با یه فونت پیچ دار ،  روی تصویر  خش دار و بی کیفیت فیلم بیاد و بعدش اسم Cast & Crew  بیاد رد شه  و در حالیکه موزیک با شکوه هنوز پخش می شه ، پرده زرشکی بسته شه و بعدشم   همه چیز تموم  می شه لابد.