ضد یادها

قصه دوم- خونیاگر غمگین نیمه شب
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳٩۱
 


ساعت از نیمه شب گذشته . بی خوابی به سرم زده. از شب بیهوده وسط پائیز دلزده ام. هزاران فکر در سرم می چرخد. باید بخوابم اما  نمی توانم . حوصله هیچ کدام  از کتابهای کنار تخت  را ندارم. حتی کتاب " رویاهای پدرم" هم امشب برایم الهام بخش نیست. به فردا فکر می کنم و انتخابات آمریکا. با خودم می گویم  کاش اوباما  بماند. تصویر اوباما روی جلد  آبی کتاب لبخند می زند.
ساعت باید از 2 گذشته باشد وهنوز نمی توانم بخوابم. انگار روزی که گذشته ، برایم کامل نشده.انگار  برای ورق  زدن تقویم امروز، یک اتفاق خوب می خواهم.
توی رختخواب دراز می کشم. چشمانم را می بندم وذهنم را رها می کنم.  آرام آرام، نوای غم انگیز  ویلیونی به گوشم می رسد. صدا   دلنشین  و حزن آلود است  و بی تکلف  مرا به سمت  خود می خواند. چشمانم را باز می کنم و دقیق تر گوش می دهم. درست می شنوم ، صدای  نواختن ویلون  باید باشد.

کنار پنجره می روم.مرد جوان سیاه پوشی را می بینم که  سنگین  ، خسته و بی هدف روی برگهای پائیر را ه می رود و می نوازد. غمش را از این فاصله حس می کنم. می روم توی بالکن.هوا سرد است و  نسیم نیمه شب موهایم را آشفته می کند.می ایستم و مبهوت به تصویر مردی که در سیاهی شب گم می شود خیره می مانم. صدا دور می شود و مرد با سیاهی شب یکی شده. من به پژواک صدا که حالا جای خود را به صدای نرم جارو کردن برگها داده،  گوش می دهم. بی اختیار و مات برای این همه زیبایی کف می زنم.


حالا شب  پائیز برایم معنی  رمز آلود وآرامش بخش خود را گرفته. 

حالا می توانم به همه همهمه ها و اتفاقات امروز لبخند بزنم.

حالا می توانم لبخند ستارگان را ببینم.

چشمانم را می بندم و   زیر لب می گویم :"  ممنون، نوازنده غمگین  نیمه شب "