ضد یادها

از کنار هم می گذریم
نویسنده : بهار - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٩
 

جلسه کاری ام که تمام می شود می زنم بیرون. کوله پشتی لپ تاپ را روی کولم می اندازم. به نمای بلند و زیبای سینما آزادی و  مونیتور تبلیغ فیلم ها چشم می دوزم،پیش خودم فکر می کنم کاش کسی بود تا کمی با هم قدم بزنیم.

به پرهام زنگ می زنم.

- سلام عزیزم ، خسته نباشی

- ممنون تو هم خسته نباشی

 - کجایی؟

- آتلیه

- پس هنوز  راه نیفتادی؟

- نه چطور؟

نا امیدانه ادامه می دهم:

- هیچی می خواستم بگم من می رم خونه مامی تو هم بیا

- باشه عزیزم مراقب خودت باش

- تو هم همینطور

از چهارراه گذشته ام . دستهایم را در جیب کاپشن سفیدم می کنم.از آن کاپشن هایی است که وقتی می پوشی،فکر می کنی  ضد گلوله اند. گرم و پر اند ازپرهای سفید که اگر لباس سیاهی زیرش بپوشی، حتماً چند تا پر درشت و سفید بهش  می چسبند و حسابی آبرویت را می برند.

پیش خودم می گویم خب تنهایی قدم می زنم. حداقل تا میدان ولی عصر. شاید آشنایی دیدم و با هم گپی زدیم . حسی  به من می گوید حتماً آشنایی می بینم.

قدم می زنم و به سیل ماشین های  سرازیر شده به خیابان نگاه می کنم. در فکرم لیست کسانیکه دوست دارم و دوست ندارم ببینم را مرور می کنم.

 اینجور وقت ها  هر چقدر دوست دارم دوست های قدیمی ام را ببینم ، اصلاً دوست ندارم،کسانیکه  مرا یاد دوران بد زندگی ام می اندازند ، جلوی چشمم ظاهر شوند . مثلاً این جور وقت ها از دیدن معلم ها و دبیرهایم متنفرم، مخصوصاً زمانیکه حسابی دارم با خیالات خودم کیف می کنم و قدم می زنم و هر جا که دلم خواست می ایستم و مغازه ها و کتاب فروشی ها را سیر تماشا می کنم یا جلوی  همه باجه های روزنامه فروشی، تقریباً تیتر تمام روزنامه ها و مجلات حتی زرد را می خوانم ، وقتی یکی از آنها را می بینم انگار یهویی غافلگیر می شوم . بی اراده می خواهم بگویم:  اجازه خانوم سلام . ما داریم یه راست می ریم خونه و سر راهمون هم به خدا بازی گوشی نمی کنیم.

یا بعدش باید نگران حجاب و روسری ام باشم که تقریباً همیشه از سرم افتاده یا نگران جوکی جدیدی که در حالیکه  داشتم تو خیابان قهقه می زدم برای کسی پشت موبایل تعریف می کردم.باید مدام به این فکر کنم آیا موقعی که مرا دیده موهایم چقدر بیرون بوده  یا جوک جدید و قهقهه هایم را شنیده یا نه؟ دوباره حال وقتی را پیدا می کنم که معلم ها توی چشمت زل می زنند و می خواهند نمره انضباط ثلث سوم را بدهند و توی دلت بلوا به پا می شود.

بعد هم برای اینکه خودم را از شر این فکر ها خلاص کنم آخرش پیش خودم میگویم نهایتاً خانوم فلانی سری به نشانه تاسف تکان می دهد و در می آید و می گوید: نه مومنی تو درست بشو نیستی!

در صورتیکه حالتی که معمولاً اتفاق می افتد ،تقریباً درست بر عکس تصورات  و ترس های من است و من معمولا ًمعلم هایم را در حالتی احمقانه یا حتی شرم آور می بینم .مثلاً دبیر معارفم را تو فروشگاه مادام ، درحال پرو لباس زیر  همراه  با دختر دبیرستانی  بسیار شبیه خودش که ناشیانه آرایش کرده بود، دیدم و پیش خودم فکر کردم کاش معلمم به جای این که این همه به فکر بهشت و جهنم رفتن ما و لذت و سواستفاده جنس مخالف از  ما بود ، کمی هم به فکر تناسب اندام  خودش بود.

یکبار هم  یکی از معلم هایم که به طرز غریبی معتقد بود هیچ کدام از" ما" آدم بشو نیستیم ،را همراه با  یک پسر بچه  دماغو  که از زور گریه صورتش مثل جویگردها سیاه و کثیف بود،  دیدم و در حالیکه خانوم معلم داشت با من خیلی لفظ قلم در مورد کار و تحصیلاتم می پرسید، بچه مدام بهش لگد می زد و گاهی هم از لجش فحش سبکی (مثل بی شعور و الاغ ،....)نثارش می کرد که من نمی دانم چرا خیلی از دیدن این صحنه کیف می کردم و خانوم معلم مستاصل  با لحن دستپاچه که سعی  می کرد خودش را از تنگ و تا نیندازد رو به بچه گفت:عزیزم ،آقا دانیال الان می ریم. آروم باش. ببین این خانوم شاگرد من بوده. پسر بچه هم در حالیکه دماغش را بالا می کشید.لحظه ای ساکت شد و با تعجب به من نگاه کرد و بعد برای اینکه حال خانوم  معلم را بگیرد گفت: به من چه؟ و دوباره گریه کرد. خانوم معلم هم سریع ادامه داد: "خب مومنی جان ما بریم . راستی مومنی بودی دیگه نه؟ "و در ادامه برای اینکه رفتار پسر بی تربیتش را توجیه کند و نشان دهد رفتارش کاملاً طبیعیست ،گفت :"دانیال جان امروز یکم ناسازگار شده" و با خنده ادامه  داد: "مثل اون موقع های خودتون، البته شماها  ما رو به رفتارهای بدتر از این عادت دادید".ودر حالیکه دست بچه را با لبخند عصبی  و به زور می کشید گفت:"به دوستات سلام برسون."و من با نگاهی مبهوت گفتم:  چشم خانوم.

 و فراموش  کردم بپرسم :ببخشید دقیقاً کدام دوستانم منظورتان است ؟

به هر حال همه اینها را گفتم که بگویم گاهی فوبیای دیدن معلم هایم تو خیابان حسابی کلافه ام می کند.اینقدر که اوایل ازدواجم می ترسیدم ، من و پرهام را دست توی دست ببینن  و با نگاهی شماتت بار برایم سر تکان دهند.

همینطور که قدم می زنم و طبق معمول جلوی تمام  باجه های روزنامه فروشی سر راهم      می ایستم ، می بینم رسیده ام سر یوسف آباد. یاد نغمه خواهرزاده ام که خانه شان یوسف آباد است می افتم.به او زنگ می زنم که اگر همان حوالیست بیاید با هم کمی قدم بزنیم که جواب نمی دهد. پشیمان می شوم ،پیش خودم می گویم باید همه چیز را بسپرم به تصادف و ببینم تصادفاً چه کسی را می بینم؟

همینطور دست در جیب راه می روم و  خودم را به حواس پرتی می زنم  و می گذارم  مردانی که از روبه رو می آیند ، راحت باشند. منظورم آن مردهایی است که از زمانی که یک زن از چند صدمتری در میدان دید آنها پدیدار می شود چنان  به او چشم  می دوزند که انگار نمی خواهند هیچ کدام از ابعاد بدنش را از دست بدهند و خانومها  می دانندحتی زمانی که ازکنات رد می شوند حتماً بر می گردند و  به باسنت هم  خیلی خوب و با لذت نگاه  می کنند که مطمئن شوند هیچ زاویه ای را از دست نداده اند وتا زمانیکه بهشان چشم غره نروی و دندان قروچه نکنی  ، به کارشان ادامه می دهند .

پسری با موهای کم پشت با عجله و با گامهایی تند از کنارم می گذرد.اول فکر می کنم ماهیار است. خوشحال می شوم همین که می خواهم قدم هایم را دنبالش سریعتر کنم تا  با سلامم غافلگیرش کنم با دلخوری می فهمم نمی تواند  ماهیار باشد. می بینم خیلی شیک تر از ماهیار است و در ضمن لباسش هم طبق معمول لباسهای ماهیار مشکی  نیست.یعنی از آن کاپشن های قهوه ای رنگ کبریتی پوشیده که کمی گشاد هستندو معمولاً با شلوار همرنگش ست می کنند که مطئنم ماهیار  حداقل تا 10-15 سال دیگر از این لباسها نمی پوشد.

پیش خودم فکر می کنم انگار امروز قرار نیست ، آشنایی ببینم. قرارم با خودم تا میدان ولیعصر است .الان سینما آفریقا را هم رد کرده ام.من معمولاً از این شرط بندی ها با خودم زیاد دارم برای اینکه مثلاً ببینم آن روز خوش شانس هستم یا چیزهایی از این دست..

در همین فکر ها هستم که ناگهان از دور انگار آشنایی می بینم. پسر منگولی  که همیشه این حوالی می بینم. همیشه کلاه کاپشن یا ژاکت  یا سوئی شرتش را به سرش کشیده .بستگی به  فصل دارد که کدامیک از آنها را بپوشد. لباس هایش همیشه  تمیز است و معلوم است  که خانواده ای دارد که بهش رسیدگی می کنند.

مثل همیشه دستهایش در جیبش و کوله پشتی  روی کولش و با لبخند دائمی به این طرف و آن طرف نگاه می کند. راستش را بخواهم بگویم تیپ و ژست  راه رفتنش در آن موقعییت خیلی  شبیه خودم است.

همیشه  عصرها در همین حوالی قدم می زند و به مغازه دارها سلام می کند. مغازه دارها خیلی بهش محل نمی گذارند. اما او از سلام دادن به آنها خوشحال می شود. هیچ وقت به خانوم ها سلام نمی کند،شاید می ترسد، اما اگر  کسی به سلام او جواب گرمی بدهد یا دستی برایش تکان بدهد ، از خوشحالی دلش غنج می زند و از شادی می خندد.

چند باری که دیدمش  یا با کسی  بوده ام که نخواسته ام تمام ابعاد دیوانگی ام را بفهمد یا توی ماشین بوده ام و هیچ وقت به اندازه الان نیاز به دیدن یک آشنا نداشته ام  که پیاده شوم و با او چاق سلامتی بکنم .وقتی نزدیکم می شود ، تصمیم  می گیرم به او سلام  کنم.

می گویم سلام. خوشحال می شود ، خنده ای می کند که انگار آشنایی قدیمی دیده است. روبه روی من می ایستد می گوید :سلام .خوبی ؟چطوری؟

می گویم : من خوبم. توچطوری؟

دوباره می گوید: خوبی ؟چطوری؟

می گویم:  آره .من خیلی خوبم

او همچنان با خوشحالی نگاهم می کند.شاید دارد فکر می کند مرا از کجا می شناسد یا من او را از کجا می شناسم؟ یا هر چیز دیگری ..

خیلی دلم می خواهد  بگویم بیا مسیرت را عوض کن تا کمی با هم قدم بزنیم.چقدر دوست دارم باهاش  دوست شوم.بپرسم اسمش چیست؟یا چه بازیهایی دوست دارد. دوست دارم اسمم را به او بگویم و از  همه چیز با او حرف بزنم.

اما ناگهان میترسم . میترسم عاشقم شود یا چه می دانم می ترسم  دیگر نرود و بخواهد با من تا خانه مامی بیاید.

باز اگر خانه خودمان میرفتم،به ریسکش می ارزید، اما وقتی می خواهم خانه مامی بروم از این دیوانه بازی ها برنمی دارد. شاید پرهام آوردن همچین مهمانی را به خانه بپذیرد و حتی عاشق شدنش را بفهمد و بدون سرزنش راه حلی برایم بتراشد ، اما با مامی نمی توانم از این شوخی ها بکنم. یعنی باید سالها نصیحتش را راجع به مسایل مختلف گوش بدهم ،بنابراین سعی می کنم عاقل باشم و این معاشرت را همین جا تمام کنم.

همه این فکر ها در چند لحظه سکوت مثل برق از سرم می گذرد.

 می گویم: کاری با من نداری؟من باید بروم. ناگهان خنده روی لبانش جمع می شود . اما ناراحت نمی شود .انگار به رفتن آدم ها عادت دارد، سرش را تکان می دهد و مثل کودکی معصوم انگار که چیزی یادش افتاده باشد،داد می زند:سلام برسون. من که کمی از دادش ترسیده ام بر می گردم در سکوت برایش دست تکان می دهم. و از کنار هم می گذریم.

به میدان ولیعصر رسیده ام. پشت چراغ قرمز میدان ولیعصر مملو از مردم بی تابیست که در حالیکه با موبایلشان حرف می زنند ، به چراغ قرمز چشم دوخته اند. هیچ  چهره ای آشنا به نظر نمی رسد.

هیچ وقت از عاقل بودن اینقدر پشیمان نیستم.