ضد یادها

غم
نویسنده : بهار - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
 

یه غمی هست که هیچ جوری نمی شه  ازش فرار کرد .یه غمی  که  نمی تونی انکارش کنی. یه غمی که با یاد بعضی ها  و بعضی  چیزها تو دلت می یاد و هر قدر هم که بخوای بگی نیست ، باز می بینی که هست.

یه غمی که از بزرگی حجمش می ترسی  و نمی دونی اگه بیاد و تو قلب و روحت رشد کنه چه اتفاقی می تونه بیفته. غمی که  حضورش می تونه مثل یه درد مزمن همیشه باهات باشه یا مثل انفجار آتشفشان یکهوبیاد و همه چیزو ویران کنه

غمی که حتی  بهت جرات اینو نمی ده که بلیط کنسرت  دو ماه دیگه داریوش رو بخری و می ترسی  نوستالژی ترانه هاش  توی غربت داغونت کنه

غمی که باعث می شه شب  ناخودآگاه با لباس خونه  بری  بیرون و توی تاریکی شب برای خودت اینقدر قدم بزنی  که وقتی پرهام  پیدات می کنه از اشک روی پهنای  صورتت تعجب کنه .دستت رو بگیره و بی هیچ کلامی کنارت راه بره 

 


 
 
LOST
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
 

 

روز اول احساس آدمهای تو ی سریال lost را داشتم.هواپیما که داشت می نشست یک  سرزمین بزرگ ، سرسبز ، تمیز و بسیار خلوت  را  از دور می شد دید. چند ساعت بعد با پیدا شدن سر وکله 7و 8 نفر دختر و پسر دانشجوی ایرانی که شرایط مشابه ما را داشتند  و سالهای قبل اینجا افتاده بودند، حس عجیبی  پیدا کردم.

جالبتر اینکه  آنها از اینکه تعداد در اقلیتشان  در حال افزایش بود ،خوشحال بودند و با مهربانی هر کاری که از دستشان بر می آمد،برای  آسایش ما  می کردند.

روزهای بعد هم به اجاره خانه و خرید وسایل منزل با کمک همین بچه ها گذشت.خانه ما آپارتمانی نقلی است   نزدیک دانشگاه که اطرافش پر از درخت است و حیاطش استخر کوچک و زیبایی دارد که بعد ازظهرها مادر و بچه ای را در آن در حال آبتنی می توانی ببینی.

امروز فهمیدم پنجره اطاق خوابمان  مشرف است به  یک مهد کودک . صبح از پنجره  کلی بچه مو بور و سیاه پوست  با مزه  را دیدم که توی حیاطش بازی می کردند.

فعلاً از آمریکا این را می دانم که مردمانش عاشق خوردن هستند و  بیشترشان  در حالیکه یک لیوان یک لیتری نوشابه دستشان است  از زور چاقی  نمی توانند راحت راه بروند.اینقدر چاقند  که من شب اول از غصه و ترس چاق شدن خوابم نمی برد و فردا در اولین حرکت یخچال را پر کردم از کاهو و بروکلی و هویج و سینه مرغ. البته ناگفته نماند اینجا همه چیز خیلی خیلی خوشمزه است.هر چیزی که بخوری حتی نان و پنیر و بیسکویت .درضمن فست فود ها بسیارارزانتر و قابل دسترس تر از غذاهای دیگر است. بنابراین خیلی در این زمینه نمی شود مردم را قضاوت کرد.

از خوردن که بگذریم چیز دیگری که  فهمیده ام این است که به نظر آمریکایی ها  خالکوبی  نشانه با حال بودن است و تقریباً بیشتر  مردان روی بازویشان و زنها روی سینه و پاهایشان حداقل یک  چبزی را خالکوبی  کرده اند. خالکوبی هایی شبیه یک پاراگراف  متن که به نظرم بیشتر شبیه همان تقلبهایی است که ما دوران مدرسه روی دست و پایمان با خودکار می نوشتیم یا نقشی چیزی  مثل تبلیغ کوکاکولا  یا شکل  اسپایدرمن  و بت من .

چیز دیگری که فهمیده ام این است که آمریکایی ها ماشین های  بزرگ را هم خیلی دوست دارند چون بیشترشان پیکان وانتهای خیلی  قشنگ و پیشرفته ای دارند و خودشان بهش می گویند تراک. یعنی فکر می کنم آمریکایی ها  همه چیز را سایز بزرگ دوست دارند ، خانه ، ماشین ، مبل ،  شاید آدم لابد...

خلاصه که بعد از 5 روز اینها را فهمیدم. حالا ما که تا حدودی تکلیفمان مشخص است  و برای  درس  آمدیم اینجا  اما مانده ام مردم دنیا واقعاً  برای  چه چیزی خودشان را می کشند که بیایند آمریکا ؟؟؟

 

 


 
 
کریستف کلمب
نویسنده : بهار - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
 

بعد از15 ساعت پرواز بالاخره از مرز هوایی کانادا گذشته ایم و وارد آسمان آمریکا شدیم.وقتی مسیر پرواز هواپیما رو از نقشه مانیتور جلوی صندلی ام نگاه می کنم، می فهمم کره زمین را تقریبا دور زده ایم و بی آنکه بدانم از روی خیلی کشورها گذشتیم. اینطور که همین مانیتور نشان می دهد 3 ساعت و ربع دیگر  بالاخره هواپیما توی فرودگاه دالاس می نشیند.

سرم کمی سنگین شده، پرواز طولانی از یک طرف و گریه بچه ها از جلو و عقب و وسط کابین با فواصل منظم از طرف دیگر. صدای  گریه این بچه ها  فضای هواپیمای امارات با مهماندارهای شیکش را   به فضای اتوبوسهای ترمینال جنوب شبیه کرده.تمام دیشب من به جان لنون وصل شده بودم واینقدر  آهنگ محبوبم یعنی Imagin را با صدای بلند گوش دادم تا خوابم برد. حضور  آقای جان لنون مثل همیشه در هر موقعیتی برای من خوب است.

یک زن هندی هم کنار ما نشسته .او  زمان بلند شدن هواپیما خوابید تا  همین یک ساعت پیش و چنان تکان نخورد که حدس زدم مرده  باشد.

اما زن هندی همین یک ساعت پیش بیدار شد و  فهمیدم  که زنده است .او گفت  2 روز بوده که  نخوابیده .وقتی فهمید ایرانیم پرسید :ایران  امنه؟ دیگه بمب گذاری و این چیزها نیست که ؟

گفتم: نننننننه.ایران همه چیز خوبه.

او هم خیلی منطقی پرسید: پس شما برای چی دارین می رید آمریکا؟ کمی فکر کردم و بحث را  عوض کردم و پرسیدم :من برای اولین باره دارم می رم آمریکا.جای خوبیه برای زندگی ؟زن به عادت هندی ها سر تکان داد و گفت: از تصمیمی که گرفتین  پشیمون نخواهید شد...

 

بعد این گفتگو  خوابم برد و توی خواب دیدم هواپیما نشسته  و ما با  همون 206 بنفش که توی ایران داشتیم، داریم می ریم پیش دوستمان فرید توی آرلینگتون.یکهو یک عالمه زن چادری تو خیابان می بینم  و همه  زنهای فروشنده در مغازه ها شال یا روسری به سر دارند .در خواب تقریبا غروب بود و صدای جیرجیرک می شنیدم.شهر توی خوابم به جایی مثل تربت حیدریه یا  گناباد شبیه بود.توی خواب از فرید  پرسیدم :اینجا چرا زنها همه چادر سر کرده اند ؟فرید جواب داد: مگه نمی دونستی مذهبی های  رادیکال آمریکا مقرشون این ایالته؟

با تکون شدید هواپیما از خواب پریدم و از پرهام که داشت بیرون را نگاه می کرد پرسیدم: تو خشکی سقوط می کنیم یا روی آبیم ؟ پرهام خونسرد جواب داد :نگران نباش روی دریاییم ،می تونی شنا کنی . من سری تکون دادم و دوباره خوابیدم.

خلاصه الان حس کریستف کلمب رو دارم و دوست دارم زودتر آمریکا  را  از بین تمام تصویرهای ضد و نقیضی که  در ذهن دارم ،کشف کنم .

 

به محض اینکه  چیزی از این سرزمین  عجیب دستگیرم شد می نویسم....


 
 
وداع
نویسنده : بهار - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
 

پرم از حس های عجیب

خوشحالم?

غمگینم?

دلتنگم?

نمی دانم

انگار بی آنکه بدانم  چرخه رابطه ام با آدمها دارد کامل می شود 

و مرا با تمام وجود آماده رفتن میکند

گلایه نمی کنم 

اما وقتی  فرصت خداحافظی و  یک آغوش گرفتن ساده هم بی معنی به نظر می رسد

چشمانت را می بندی و می گویی 

همان بهتر  آرام و بی صدا  میان ابرهای غمگین نیمه شب ناپدید شوم