ضد یادها

عبور باید کرد
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

وقتی  باید 4 سال زندگیتو توی 4 تا چمدون 23 کیلویی جا بدی ،حس عجیبی داره

وقتی آخرین قاشق قوطی رب توی یخچال رو  توی غذا می ریزی و می دونی که دیگه برای این خونه یه همچین چیزی نخواهی خرید، حس عجیبی داره

وقتی  تنهایی  می شینی و تک تک وسایلی رو که یه دنیا باهاشون خاطره داری رو   روزنامه می پیچی و می ذاری پشت ماشینی که تا چند روز دیگه مال تو نیست که  برای صاحبای بعدیشون  ببری ، حس عجیبی داره

وقتی به مادرت کمتر سر می زنی که بعدها کمتر دلتنگش بشی ، حس عجبیبی داره

وقتی  می دونی  باید بگذری، حس عجیبی داره


 
 
Days of our life
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳٩٢
 

احساس می کنم از صبح شنبه 17 فروردین ،اولین روز کاری امسال  که برای ما با آمدن   جواب پذیرش پرهام از دانشگاه تگزاس آغاز شد ،فصل جدیدی از زندگیم  شروع شد. در این دو ماهی نیمی که از آن روز گذشته زندگی به طرز غریبی، بی وقفه ماجراهای جدید برایم داشته.شمار اتفاقها و ماجراها که  برای من و آدمهای دور و برم افتاده واقعاً از دستم در رفته .حالا اتفاقاتی که در ایران و حتی کل دنیا افتاده  جای خود دارد، اتفاقاتی که بعضی از آنها در نوع خود منحصر بفرد است.

در این مدت من یک  سفر تنهایی خیلی خوب داشتم و کنار آدمهای خوب ،از حال بد به حال خوب سفر کردم.

یک هفته هم یک مهمان کاری از فرانسه  داشتم. مهمانم اینقدر مردخوب و نازنینی بود که گاهی از شدت  سادگی دوست داشتنی اش دلم نازک می شد.

آخر آن هفته در مراسم پر شکوه عروسی خواهر زاده ام  هنوز خسته بودم و سعی می کردم خنده ام مصنوعی نباشد.

هفته بعد علی رضا برادرم  هم  ماجرای رفتن ما را بهانه کرد و به صورت ناگهانی  در عرض دو هفته خواستگاری و بله برون و  عقد را با هم انجام داد.

دوست ترکمان لونت  هم دوبار از ترکیه آمد و  ما با هم کلی صمیمی شدیم.

این مدت یک سری جلسه کاری هم رفتم که به من ربط نداشت اما چون  به لونت قول داده بودم و دوست داشتم که کمک کنم، سعی خودم را کردم.

آماده سازی مدارک و اسناد و گرفتن پاسپورت گم شده،  وقت سفارت آمریکا و سفر دبی و مصاحبه سفارت هم که جای خود داشت.

وقتی هم که  آمدم رفتم بیمارستان پیش مامی که اینبار زانوی راستش را  عمل کرده بود  ومن  تا بیست روز بعد پیش مامی بودم.

لابلای این روزها هم یک سری اتفاقاتی افتاد که برای خودش ماجرایی بود، ماجرایی که نمی خواهم یا نمی توانم بگویم. از آن اتفاقات آموزنده که بیشتر شبیه ماجراهای کلاسیک به نظر می رسد ، خصوصاً  داستان گتسبی بزرگ که این روزها فیلمش خیلی سر زبانهاست.

من در طول این روزها با خیلی ها بهتر شدم.شایدم هم دم رفتن آدمها با من مهربانتر شدند. این روزها  با مامی کلی حرف زدم و صدایش را بی آنکه بداند در حالیکه داشت داستانهای بچگی اش را تعریف می کرد ضبط کردم و پیش خودم فکر کردم اگرفقط همین را  از ایران با خودم ببرم کافیست..

به هر حال این روزها سریع اما  عمیق  می گذرد و من هر روز فکر می کنم برای سفر چند ساله ام به یکی دو قاره آنطرفتر  دنیا ، بهتر است  چه چیزهایی را با خودم ببرم.

 و  بالاخره  به این نتیجه رسیدم این سفر فرصت  کاملاً خوبی است برای تمرین سبک شدن. حالا فهمیده ام  می خواهم تمام  بارهایم را زمین بگذارم و تا می توانم سبک بروم..

 

نوشته های این روزهایم حسابی بهم ریخته و بی ربط است. شاید می نویسم تا بدانم که برنامه جدی بعدی ام هماهنگیست...