ضد یادها

ملت رویاهای متوسط
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
 

با پرهام و ماهیار توی بلوار کشاورز به سمت میدان ولیعصر راه می رویم . دوسه ساعت پیش ایران  یک مسابقه فوتبال را برد و می گویند به جام جهانی می رود.مردم و جوانها به طرز دیوانه واری شاد هستند. توی پیاده رو کلی موتوربا   حداقل دو ،سه سرنشین و   حرکات نمایشی تماشاگر پسند با  صدای بوقی کرکننده   از وسط جمعیت رد می شوند.من سرم کمی درد می کند و گوشهایم را می گیرم. پرهام  اما خوشحال دیدن خوشحالی مردم است . ماهیار که از پادگان و تمرین تاتر آمده خسته و عصبی به نظر می رسد.نگران است که بعد این همه تمرین در بازبینی اداره تاتر پذیرفته نشوند.

مردم خیابان را بسته اند . از داخل ماشینها و عموماً  پرایدهای سفید صدای آهنگ بلند است و پسران و مردان  خیلی خوشحال با آهنگ ناری ناری ... وسط خیابان می رقصند.

حال مردم را خوب نمی فهمم و از این بابت از خودم شرمنده ام.از پرهام می پرسم اینها واقعاً برای فوتبال اینقدر خوشحالند یا فقط دوست دارند امشب که شهر شلوغ است،خوش باشند؟

پرهام می گوید: خوب موفقیت خیلی خوبی است.

می پرسم : با این وجود که می دانیم در جام جهانی می بازیم ؟

او می گوید :تا همین جا هم برای ما خیلی عالیه !

موتوری با سرعت  در پیاده رو به سمتمان می آید.پرهام  به سرعت مرا  کنار می کشد.موتور با فاصله کمی از کنارم می گذرد.سرنشینان موتور  بی توجه و فریاد کشان روی موتور می رقصند.

ماهیار کلافه ادامه میدهد: فکر نکنم اینها خودشان هم بدانند برای چه خوشحالند!

 من سرم را پائین می اندازم و  به این فکر می کنم چطور  سرخوردگی   سالها از ما ملتی قانع با رویاهای  متوسط  ساخته است؟


 
 
دانشکده های من
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
 

روی تخت  اتاق مامی دراز کشیده ام و دارم روزنامه شرق  بیست و ششم خرداد را  با تصویر بزرگی  از آقای روحانی در صفحه اولش زیر و رو می کنم. یادداشتهای شتابزده و پر احساس پوریا عالمی و پگاه آهنگرانی را که معلوم است همین دیشب بعد از اعلام پیروزی کاندیدای اصلاح طلب با عجله  نوشته شده است  را می خوانم .بعد  ورق می زنم و می روم سراغ گزارشی راجع به 10 متفکر برتر سال 2013 به نقل از روزنامه پراسپکت. از بین آنها ریچارد داوکینگ که زیست شناس و داروین باز قهار است را به لطف پرهام می شناسم .

بعدی را نه، بعدی تر را هم نه.اما می بینم اکثراً در هارواد و اکسفورد وجان  هاپکینز تدریس و تحقیق می  کنند .آنوقت  پیش خودم فکر می کنم  یعنی می شود یک روزی من در اینطور دانشگاهی درس بخوانم و استادهایم به جای استادهای کج و کوله دانشگاه اراک این طور آدمهایی باشند. بعد به جای نامعلومی خیره می شوم و آنوقت  تصویر با نوای یک ملودی رویایی محو می شود و من خودم را در یکی از آن کلاسهای بزرگ و شیب دار ،سر کلاس یکی از آن استادها و آدمهای کار درست می بینم. در کلاسمان همه حرف حساب می زنند و بچه ها می دانند کجا آمده اند و چرا آمده اند و استادها  با دانشجو ها مثل آدمهایی که قرار است آینده یک جامعه را بسازند  رفتار می کنند.دیگر همکلاسی هایم نگران حراست و نگهبان دانشگاه نیستند و دغدقه  آنها به جای پیدا کردن جزوه اخلاق در اسلام  حاج آقا فلانی ، چیزهای بهتری است لابد. در آنطور دانشگاهی حتماً دیپلماتی  مثل آقای جلیلی، دیپلماسی پیامبر درس نمی دهد و دانشجویان آنجا  از شعب ابی طالب و تحریم و فرهنگ مقاومت واینها  کاملاً بی خبرند و موضوع درسها چیزهای آبرومندتری است لااقل...

بعد فکرم مثل روح سرگردان می رود  کتابخانه و سلف سرویس و سالن ورزش و همین که دارم  کیفور می شوم ، ییهو یادم می افتم  کی هستم و کجا زندگی می کنم.آنوقت همه چیز دوباره با صدای همان ملودی رویایی اول سیاه و سفید و بعد محو می شود  و من با روزنامه ای در دست  خودم را در اتاق کوچک پیدا می کنم.

عکس خندان آقای روحانی  دوباره جلوی چشمم است .روزنامه را روی صورتم می بندم و فکر می کنم کشورم چقدر کار برای انجام دارد..