ضد یادها

سفر
نویسنده : بهار - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٢
 

 


 
 
سال نو
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
 

 

به آرزوهایم در سال جدید فکر می کنم و تنها این  شعر سید علی صالحی در ذهنم نقش می بندد:

 

آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد /رویا ببارد /دختران برقصند /قند باشد /بوسه باشد /خدابخندد به خاطر ما، ما که کارى نکرده ایم!

 

راستی  سال نو مبارک


 
 
و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد....
نویسنده : بهار - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
 

مادر همیشه می گفت:" در  دنیا  تنها خوبی و بدیست که  می ماند "

در سفرم به شیراز هر روز این جمله در گوشم زنگ می خورد.

انگار سفر به شیراز و تماشای میراث بزرگان این مملکت  و اثری که بعد از قرنها از خود گذشته اند ، تاثیر عمیقی بر من گذاشته  بود .

ورای همه زیبایی های شیراز ،عظمت تخت جمشید و شکوه پاسارگاد ، اگر بخواهم صادق باشم آثار بر جا مانده از دوره زندیه طوری  دیگر در من اثر گذاشت.

شبها روبروی ارگ کریمخان  می نشستم و به تاریخ مملکتم فکر می کردم.به 200 ،300 سال پیش،  به مردمانی که درآن دوره بودیم و به  مردمانی  که امروز می توانستیم باشیم....  برج و باروی  ارگ با دیوارهای سربرافراشته دلم را چنان می لرزاند که از شرم یا افسوس نمی توانستم سر بالا بگیرم.

به کریمخان فکر می کردم ، به وکیل الرعایا. به خدمات و آبادانی این دوره، به محبوبیتی که نزد عوام داشت و یادآوری سرنوشت تلخ آخرین شاه این سلسله بود که چشمانم را خیس می کرد.

تمام مدت تصویری که از لطفعلی خان زند در کتابها دیده بودم و توصیفاتی که از او شنیده بودم در سرم می چرخید . شهریاری زیبا، دلیر، شاعر و ادب دوست..در زمان او شهرها رونق گرفت و به کوشش او اشعار حافظ و سعدی تصحیح گردیدو...............

در شبهای شیراز قدم می زدم و به  شهر  می نگریستم .به تشخص عمارتها ، به سنگفرشها ،به کاشی کاریها و  تمامی زیبایی های یادگار مانده از زندیه...

کودکانه بغض می کردم و دلم می خواست  لااقل سرنوشت لطفعلی خان طور دیگری رقم می خورد.

دلم می خواست  آدمهای  خوب قصه  پیروز می شدند ، می ماندند .به عدل وداد حکومت می کردند و آدم های بد به سزای اعمالشان می رسیدند. اما افسوس که انگار دنیا همیشه بی رحم تراز این حرفها بوده ...

سرانجام  زندیه به دست  آغا محمد خان نابود و لطفعلی خان دلیر و باهوش در کمال بی کسی اسیر ، نابینا و کشته شد .

دودمان زندیه به فجیع ترین وضع  از بین رفت.... از چشمان مردان کرمانی به گناه پناه دادن به شاه زند کوهی ساخته  شد  و زنان و نوامیس آن منطقه به دستور آغا محمد خان  با بی رحمی مورد تجاوز قرارگرفتند.....

 سرم گیج می رود. از خودم می پرسم جایگاه عدالت در این دنیا  کجاست ؟ آیا اصلاً داوری وجود دارد ؟

 و با خودم میگویم  آری، تنها تاریخ است که داوری می کند.

آغا محمد خان فاتح ، تا ابد با چهره ای منفور در حافظه ها   می ماند  و ایرانیان   در لالایی ها و اشعار فولکلور  و قصه هایسان  تا همیشه یاد و خاطره خاندان زندیه و لطفعلی خان را جاودان دانسته و  گویی هنوز منتظر شهریار چابکسوار خود هستند:

هر دم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان کی میاد؟
روح و روانم کی میاد؟
آرام جانم روح و روانم
غران میاد شیهه زنان 
چون پا یغر از آسمان
مانند شاهین پر زنان
چون باده چون آب روان
نعلش طلا زینش طلا
غران بود چون آسمان

.....

هر دم صدای نی می آد

آواز پی در پی می آد 


 
 
سیزده بدر
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
 

غروب دلواپس سیزده نوروز ، بدون هیچ دلواپسی می گذرد. که نه تکلیف عیدی در کار است نه مسئله ریاضی تلنبار شده....نه  برادر کوچکتری که با زور دفتر نقاشی اش را بگذارد جلویم که برایش نقاشی قایق شناوردر آب و کلبه ای که از دودکشش دود  می آید بیرون بکشم.

غروب تب آلود سیزده نوروز به سادگی می گذرد و چشمان داغم پس از دو روز باز می شود و من خوشحالم فردا مدرسه نمی روم. یعنی هیچ جا نمی روم و اینقدر توی رختخوابم می مانم تا خوابم تمام شود.  شاید  بهترین قسمتش این است که مجبور نیستم به کسی ثابت کنم  مریض بودم و در جواب طوری برخورد کند که  انگار می داند  مسافرت عید  خوش گذشته وطولانی شده ...

 سیزده نوروز می گذرد و من  بی هیچ افسوسی  آهنگ "وقتی که بچه بودم " فرهاد را  از روی اینترنت گوش می دهم و با خودم فکر می کنم چرا من هیچوقت  افسوسی برای کودکی ام ندارم...یعنی من کلاً  برای تمام  گذشته ام افسوسی  ندارم..نه اینکه همه چیز عالی گذشته   اما فکر می کنم باز  هم همان بهتر که گذشته.اصلاً نمی گذشته که چه؟

 افکار تب آلودم  پاسخی برای  این سوالها ندارد اما لااقل اینقدر امیدوارم شاید  روزی توانستم همه چیز را بهتر بفهمم...  شاید توانستم  همه لحظه های شبیه غروب سیزده را  ببخشم و آنوقت  شاید دلم برای گذشته ها تنگ شود

 

پستهای بهتر می نویسم.بهتر که شوم.یعنی تب که نداشته باشم  لابد