ضد یادها

گریه
نویسنده : بهار - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩۱
 


 
 
مانیفست
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳٩۱
 

 

چه تدبیر ای مسلمان که من خود را نمی دانم

 نه ترسا و یهودیم، نه گبرم نه مسلمانم


نه شرقیم، نه غربیم، نه علویم نه سفلیم

نه ز ارکان طبیعیم، نه از افلاک گردانم
 

نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و مغسینم
نه از ملک عراقینم، نه از خاک خراسانم

نشانم بی نشان باشد، مکانم لا مکان باشد

نه تن باشد، نه جان باشد، که من خود جان جانانم

دویی را چون برون کردم،  دوعالم را یکی دیدم

یکی بینم، یکی جویم،  یکی دانم، یکی خوانم


اگر در عمر خود روزی دمی بی او در آوردم

از آن روز و از آن ساعت از عمر خود پشیمانم

 

الا ای شمس تبریزی چنان مستم در این عالم

 که جز مستی و سرمستی دگر چیزی نمیدانم




 
 
پیغامی برای شان
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩۱
 

 


 
 
مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩۱
 

وهم سبز

تمام روز را در آئینه گریه میکردم

بهار پنجره ام را

به  وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

 

 

نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد ،  باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند

 

 

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پناه میآورند

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمیرسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود میزدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم  و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه میآراید

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده ،  رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی .