ضد یادها

به خاطر کوزه به سرها
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
 

«آدم باید بتونه پایین یه تپه دراز بکشه - با گلوی پاره و خونی که آروم آروم میره تا بمیره- و همین موقع اگه یه دختر زیبا یا یه پیرزن با یه کوزه قشنگ روی سرش از کنارش بگذره باید بتونه خودشو رو یه بازو بلند کنه ببینه که کوزه صحیح و سالم به بالای تپه میرسه...»

فرانی و زویی - سالینجر

 

 

 تولدم مبارک

و من سی ساله می شوم.


 
 
چطور می شود توضیح داد...
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
 

پرهام می پرسد: چرا  خوشحال نیستی؟

سکوت می کنم.

راست می گوید . خوشحال نیستم؟

  خوب فکر می کنم. چرا ؟

 

نسیم شبهای آخر شهریور از لای شیشه نیمه باز ماشین به صورتم می خورد.

می گویم : نه مشکلی نیست.

هزاران دلیل در فکر دارم  ولی هنوز  بی دلیل مانده ام.

 

چطور می شود توضیح داد؟

شاید بهتر باشد که  فکر کند کم خوابم.

  فکر کند  خسته ام یا  به خاطر مهمانی که می رویم، خوشحال نیستم.

 یا حتی اینکه  به خاطر  پریود پائیزی هر ساله ام  خوش خلق نیستم.

 

خودم هنوز نمی دانم چرا ؟

واقعاً چطور می شود توضیح داد؟

این سکوت و دلگیری را چطور می شود  توضیح داد؟

 

 شاید بعد از شنیدن خبر کشته شدن سفیر آمریکا در بنغاری- به بهانه انتشار فیلم  توهین آمیز  به پیامبر  - بود که چیزی مثل وحشت  در مغزم ترکید؟

  یا بعد از تماشای خبر مردم  مصر، این سر درد لعنتی به سراغم آمد. مسلمانانی که عکس بن لادن را در دست گرفته بودند و وحشیانه  فریاد  می زندند: ما همه بن لادنیم..

چطور می شود توضیح داد؟

 

یاد حرف استاد  می افتم که می گفت ما در دوران بلوغ بشریت هستیم .دوران  بلوغ لاجرم ناهماهنگ و پر بحران است .

 به  کتاب سینوهه  فکر میکنم  و با خودم  می گویم که  چطور   دنیا 1350 سال قبل میلاد مسیح هم  به همین اندازه  احمقانه  ،  غیر منصفانه   و حشیانه اداره می شده؟

انگار  این ناهماهنگی و بلوا  از ابتدا با بشریت بوده .

 می فهمم داریم از کنار زندان رجایی شهر می گذریم. هر چه شعار های روی  دیوار های بلند  و سیمانی زندان را می خوانم ، دیوار تمام نمی شود.

سربازی  آن بالا در برج  مراقبت ، خمیده به اسلحه اش تکیه داده  و  تابش نور زرد و شدید  نور افکن حیاط  زندان  از پشت سر سرباز چشمم را می زند.  

سر بر می گردانم و به  درب  ورودی زندان  که  چراغی دلگیر جلویش سو سو می زند ،نگاه می کنم.

از تماشای نیمکهای انتظار جلوی درب  اصلی که می دانم  جمعه صبح ها ، ملاقات کنندگان منتظر  آنجا می نشینند ، دلم میگیرد.

چشمانم را می بندم و سرگردانی و بلاتکلیفی های  جلوی زندان اوین برایم زنده می شود...

 

به پرهام می گویم: چه خوب است که خانه ما این نزدیکی ها  نیست.  می دانم هر روز از اینجا که رد می شدم، حتماً دلم می گرفت.

پرهام  لبخند غمگینی  می زند .

فکر می کنم چطور می شود  اینها را توضیح داد؟


 
 
یک روزخوش برای موز ماهی
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
 

روی تخت  یک نفره اتاق  کوچک  دراز کشیده ام واز بادی که پرده بالای سرم را می لغزاند، لذت می برم . پرهام خوابیده است وسکوت و نسیم امشب مرا یاد اتاق  کوچکم در خانه پدری می اندازد. اتاقی که  شبهای تابستان نسیمی مطبوع  از لای  پنجره نیمه بازش به اتاق سرک میکشید و مراکه روی تخت مشغول خواندن  بودم با خود به اعماق  لطافت دیوان شمس می برد.

پرده بالای سرم تکان می خورد و با خودم می گویم " پائیز کم کم  دارد رخ نشان میدهد". یادم می آید درست پائیز 10 سال پیش بود که این جمله را از زبان کسی می شنیدم که روز اول پائیز پرده اتاقش را کنار زد و به من گفت :بهار بیا ببین برگها را. "پائیزکم کم  دارد رخ نشان می دهد..."

به پائیز فکر می کنم .به ظهر پائیز خیابان نیسانیان اراک.

به کتابفروشی طلوع .

به راه مدرسه  و دلواپسی  وکفش های نو. به کسی که کتابهای تازه اش را خوشحال و سربه زیر،در دست دارد.

به حیاط دانشگاه و پرهام که برای اولین بار فقط پسر لاغری با کوله پشتی  بزرگ از اودر خاطرم  ماند. پسری که خیالش را هم نمی کردم  روزی یکی از تاثیرگذارترین آدمهای زندگی ام خواهد شد..

به عصر پائیزی که  زیر پل کریمخان کتاب" شب یک شب دو " بهمن فرسی را از لابلای دارایی فیلسوف دستفروش برای پرهام خریدم و از افتخار پیدا کردن  این کتاب  - درست سی سال بعد از تاریخ چاپش- به خود بالیدم.

کتاب را از کتابخانه بر می دارم، می خواهم باز هم چند صفحه اولش را بخوانم ،می خواهم بدانم هنوز هم به نظرم  همانقدر خوب است ؟ می فهمم هنوز آنقدر دوستش دارم که بی آنکه بفهمم 22 صفحه خوانده ام.

هنوزهم وقتی  به این قسمت کتاب  می رسم ،  دوباره میخوانم:

"وقتی در اتاق خواب من ، درآن مثلث آفتابی ، ساعتی پس از برهنگی ، وقتی تمام جلای صنعت از چشم و لب تو میریخت ومی گریخت و فراموش می شد، و تنها طبیعت به جای می ماند ،در آن لحظه چشم تو باید می آمد و به تماشای خودش می نشست. کاش در آن لحظه زمین و زمان آینه می شد،و تو ، آن حیوان پرستیدنی زیبا را که برهنه و ناب و بدوی در بستر من بود می دیدی،تا برای همیشه از رنگها می گریختی ...."

و از اینکه کسی معشوقه اش را مثل حیوانی پرستیدنی  برهنه ،ناب و بدوی توصیف کند،  مثل همیشه حس عجیب وخالصی پیدا می کنم.

به فیلم پری فکر می کنم و به" ماهی های عشق نور". به چله نشینی های داداشی خودم .

به اسد و Say more. به روز خوش برای موز ماهی و خود سوزی فرهاد .

به فرانی و زوئی و رابطه از دست رفته من و محمد  و اینکه چگونه به چیزی تا این حد مضحک تبدیل شد.

 به تمام عشق و نفرتی که مااز هم داریم. به اینکه چطور من  پری وار ماندم و چرا خوشحالم که اوماهی عشق نور نماند.

 به اینکه دوازده ساله بودم که اولین بار قصه    "ماهی عشق نور  "را از زبان محمد شنیدم.

به اینکه  زمانی  با هم رفتیم سینما و مهرجویی تماشا کردیم . به اینکه الان اینقدر از هم دوریم که  می دانم حتی  از شنیدن  "ماهی عشق نور"سر تکان خواهد داد.

به خیلی چیزها.

به کوزه به سرها  .  به اینکه کوزه به سرها برای هر کسی چه معنی دارد؟

به اینکه اگر عشق همین کوزه به سرها نبود,  اصلاَچرا باید  به زندگی ادامه می دادم؟ فکر به اینکه شاید  تنها دلیلی که تا امروزبرای بودنم پیدا کردم فکر به این بوده که - شاید من برای این خلق شده باشم که روزی کوزه ای به سر گیرم و برای جانور  یا گیاه تشنه ای  جرعه ای آب به دوش کشم .

یا کسی چه می داند ، شاید   تمام ماجرا این بوده که روزی  توان این را پیدا کنم که  "ماهی عشق نوری"را دوباره به جریان زندگی بر گردانم...

 


 
 
چرا از نوستالژی متنفرم
نویسنده : بهار - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۱