ضد یادها

Carpe Diem
نویسنده : بهار - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
 

به تجربه - خوشی های کوچک این  چند روز - فکر می کنم و به خودم می گویم  آدم چطورمی تواند از خوشی های لحظه بی بهره  باشد و آنوقت  درک درستی  درباره  مسائل عمیق و مهم کل  زندگی  داشته باشد؟

انگار  بالاخره رباعیات خیام آرام آرام تاثیر  خودش را گذاشته بود .

به چیزی فکر نکردم .گذاشتم قلب و روح و ذهنم رها باشند . به هر جا که می خواهند بروند ، هر طور که  خودشان می خواهند به فکرهایم جهت بدهند  و بلاتکلیفی هایم را تمام کنند.

آرام بودم و فقط از لحظه لذت  بردم. به کسی فکر نکردم. افسوس چیزی را نخوردم و نگران چیزی  در آینده یا گذشته نشدم. حتی به جنگ و زلزله  یا بحران  هم یک لحظه  فکر نکردم.

4 روز گذشته اینقدرخودم را  خسته  می کردم  که شب  مثل بچه ها   هر جا که روزم تمام می شد از هوش رفتم  و صبح با  تابش آفتاب روی صورتم می فهمیدم باید به روز  تازه سلام   بگویم.  نه می خواستم بدانم ساعت چند است ، نه اینکه  چند شنبه است ؟ حتی لحظه ای هم به این فکر نکردم که چه زندگی  شلوغی دارم وچه مسئولیتهایی  در این روزها به گردنم هست؟

حسابی آب تنی کردم و گذاشتم بوی شرجی نسیم دریا تمام مشمامم را پر کند .  تنم را به موج سپردم و  مثل کودکی هایم  از پلک زدن زیر آب  و تماشای  تصویر گنگ  و لغزان بدنم   زیر - آب  شور و فیروزه ای دریا-  متعجب شدم.

 ازشانه زدن به  موهای شن آلودم لذت بردم و از سردی و خیسی بعد آبتنی لرزیدم. حمام آفتاب  گرفتم ،کتاب خواندم و با طعم  تمشک  و آلو جنگلی   لذتم را کامل کردم.

 با دقت  و حوصله ، بی هیچ فکری ناخن هایم را مانیکور کردم .

 با دوستانم مسابقه رقص دادم و هر طوریکه بلد بودم رقصیدم. هر جا  و  هر وقت  که  دلم خواست   همه  جوکها و خاطراتم را  دوباره تعریف کردم و خودم حسابی به آنها  خندیدم.

هر غروب  در سکوت ، به یاد  شازده  کوچولو غروب آفتاب  را تماشا کردم و زیر لب  با خودم گفتم :"آقا کوچولوی من ، خدا میدونه اون روز 43 غروبت چقدردلت گرفته بوده .... "

انگار  تمام تلاشم را  کردم  که فقط  با همان لحظه  کامل شوم . به اندازه عمق  بودنم  در همان  لحظه فرو روم و  فقط  با شراب همان دم  فرصت" بودن "را جشن بگیرم  و   بارها و بارها   با خودم  زمزمه کنم :"پیش آر پیاله را که شب می گذرد.."

 


 
 
یک روز منابع انسانی.
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳٩۱
 

اول صبح کارتم را که میزنم، می روم سراغ یکی از کارمندان جدید و  می اندازمش توی یک بازی  و موضوعی طرح می کنم تا عکس العملش را ببینم. حداقل می خواهم  کیفیت مصاحبه و استخدام خودم را بعد 10روز محک بزنم .

 برای اینکه  باعث نشوم  بیشتر از این  دور خودش بچرخد و  هول شود ،می گویم: نیم ساعت دیگر  بر می گردم با هم ببینیم چه کردی.

سراغ مدیرش می روم تا ارزیابی اولیه از عملکرد 10روزه اش داشته باشیم. مدیرش که جزو مدیران مود علاقه  من در شرکت است ، کلی درددل  دارد. ساعت کاری،  شیوه برنامه ریزی برای شیفت جدید، کارمندهای قدیمی و....از لابلای یک ساعت و نیم حرفهایمان می فهمم که به جمع بندی خاصی  هنوز  نرسیده و حداقل تا یک هفته دیگر زمان لازم دارد.

در همین اثنا کارمندی  که دیروز اخراج شده برای دیدن آمده . می دانم شاهد  تراژدی بدی خواهم بود ، برای همین خودم را آماده می کنم.

بعد از یک ساعت شنیدن  گلایه از  همه همکاران  و مدیر و سرپرست واحدش  که  آنها را مسبب اخراجش می داند ، گاهی گریه می کند ، گاهی  پشت همکارانش  حرفهای زننده می زند  تا به قول خودش  همه چیز را روشن کند، .... و من فقط گوش می دهم.

اینقدر صبر می کنم   تا همه حرفهایش تمام شود . بعد  سعی می کنم با او  از جنبه های مثبت این تصمیم حرف بزنم. اینقدر گفتگو می کنیم و  از طرف شرکت قول حمایت می دهم که بالاخره با  لبخند می رود.

بعد از اینکه تا دم درب بدرقه اش کردم. پیش کارمند جدید  و تازه کار بر میگردم.از پس ماجرا بد بر نیامده ، اما ایده یا نبوغ  خاصی هم به خرج نداده. تشکر می کنم و  محترمانه بهش می فهمانم که انتظارم بیشتر بود.

 بالاخره می روم پشت میزم در حالیکه کامپیوتر را روشن کنم به شماره ناشناس تماس از دست رفته گوشی ام زنگ می زنم.یکی از کارمندان جدید  که قراربود ساعت  4بیاید می خواهد الان بیاید و با هم صحبت کنیم .

تا سر می چرخانم  ،می بینم رسیده .یک ساعتی حرف می زنیم و سعی می کنم کمکش کنم تا مسایلی که باید را ، بهتر بفهمد تا بی مورد انرژی نگذارد.کلی ایده دارد و پر انرژیست . فهمیده و خونگرم است و این خوشحال و امیدوارم می کند.

تمام ایده هاو پیشنهادهایش  را با دقت گوش می دهم و از توجهش  قدردانی  میکنم و  طوریکه توی ذوقش نخورد میگویم  روی ایده هایت  بیشتر کار کن ، آنها را پخته تر کن و بعد برایت درخواست جلسه می دهم که با واحد مربوطه  و مدیرعامل  ایده هایت را مطرح کنی.

خوشحال  می شود ، چشمانش برق می زند و  کلی تشکر می کند ومی رود .به این فکر میکنم چگونه می شود این انگیزه ها را تقویت کرد.    به ساعتم نگاه می کنم و در کمال ناباوری می بینم ساعت
2:30است و  یادم می افتد از صبح هیچی نخوردم.

ناهارکه به لطف یکی از همکارها ساندویچ  هایداست را با عجله می خورم و احساس می کنم مغزم ذوق ذوق می کنم.   تا می آیم  نگاهی به نظرات وبلاگ بیندازم و کارهای عقب مانده  ام را در سر رسید  یادداشت کنم. بستگان یکی ازهمکاران طبق قرار قبلی برای مصاحبه می آید .خانوم 50ساله و با شخصیتی است که حس احترام را  در من بر می انگیزد.

وقتی توی فرمش می بینم از سال 61 سابقه کار دارد قبل از مصاحبه  عذر خواهی می کنم و می گویم شما هم سن من  تجربه کار دارید و از جسارت اینکه مجبورم بعضی سوالات را بپرسم ,پیشاپیش عذر خواهی می کنم.

مصاحبه خوبی است.اما می بینم از مدیر واحدی که برایش نیرو می خواهیم با تجربه تر است و این به این معنیست که  مدیر آن  در عرض یک هفته به چالش خواهید کشیدش و  من حق ندارم این موضوع و پیش بینی را نادیده بگیرم.

 هم زمان که دارد حرف می زند به شغل دیگری برایش فکر می کنن.

وقتی می گوید کلاس عرفان و خود شناسی می رود مطمئن می شوم می خواهیمش .البته  حدس می زنم  این هم از خطاهای استریو تایپ است که  معمولا ً مدیران منابع انسانی دچارش می شوند. برای فرار از این اشتباه، قرار مصاحبه بعدی می گذارم و  فکر می کنم  در جلسه بعدی از مدیران با تجربه شرکت خواهش کنم در مصاحبه مرا همراهی کنند و نظر بدهند.

 می روم پشت میزم  ولو  می شوم . در  این بین  آقای سعادت که از چیزی خوشحال شده برای همه بستنی خریده. من بستنی ام را بر میدارم و  با خوشحالی می گویم: اتفاق خوب امروز!   بستنی ام تمام نشده که پرهام زنگ می زند و می گوید بیا پایین و می بینم ساعت 6:30 است .تا می آیم کامپیوتر را خاموش کنم،مدیری که دیروز همان کارمند غیر محبوبش اخراج شده,خرسند زنگ میزند و  با حس پیروزمندانه ای از آسمان و ریسمان حرف می زند. کلی بابت یک پروزه بی ربط  از من تعریف  و تشکر  می کند.  می فهمم زنگ زده  به صورت ضمنی  اتفاق افتاده را توجیه  کند و  بداند موضع من دقیقاً در این  باره چیست؟به ساده لوحی اش خنده ام می گیرد و   پیش خودم می گویم خدا می داند خودت چه سرنوشتی خواهی داشت !

   بعد 19 دقیقه  مکالمه بیهوده ، مودبانه و جهت دار ،موفق می شویم چند تا جمله  پر طمطراق بهم بگوئیم و  خداحافظی کنیم.

بدو بدو می روم پایین و می بینم ،پرهام از اینکه 25 دقیقه معطل شده بداخلاق است. اصلاً جنبه بدخلقی ندارم و   دلخور می شوم.  تا شب هر دو سکوت می کنیم. انگار هر دویمان  حوصله  حرف زدن نداریم.  بلافاصله روی مبل از خستگی، بیهوش می شوم. 

ساعت حدود 9  است که پرهام بیدارم می کنم و شام سبکم را می خورم.  غمگینم و به  چیز شادی آوری فکر میکنم.

سراغ ظرف بستنی شکلاتی می روم و جلوی تلویزیون  حسابی کیفور بستنی خوردن می شوم که  تماشای دیدن اخبار زلزله به  گریه  می اندازتم .پیش خودم می گویم گل بگیرند این دنیا را.

می روم حمام  و  زیر دوش آب گرم می نشینم . در حالیکه زانوهایم را بغل کرده ام فکر می کنم ، به زندگی ،به تمام آدمهایی که امروز  با هم حرف زدیم، به آقای سعادت و دلتنگی هایش ،  به ویستا و دل نازکش ،  به علی مهربان و  دغدغه ساختن شهر بچه هایش ،  به مهدی و  کلافگی و بلاتکلیفی عاشقانه اش . به رضا و خانواده اش .  به خودم ، به آوارههای آذربایجان،به  سرخوردگی کوفی عنان  ، به  مردم سوریه ....

حوله  ام را می پوشم . می روم توی تخت  و  خودم را را رها می کنم . چشمانم را می بندم و فکر می کنم چقدر رویا می خواهم .....

 


 
 
شک می کنم ...
نویسنده : بهار - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
 

با کسالت همیشه شنبه صبح از خواب بیدار می شوم .لابلای به هم ریختگی  مهمانی کوچک دیشب ، خمیازه کشان روی کاناپه روبه روی تلویزیون دراز می کشم و طبق معمول برای اینکه  مغزم  کم کم روشن شود ، تلویزیون را روشن می کنم.

برخلاف همیشه که تلویزیون با کانال بی بی سی یا Mezzo  روشن می شود اینبار با دیدن آرم شبکه 3 یادم می آید که دیشب بچه ها اخبار المپیک را تا آخر شب دنبال می کردند.

شبکه 3 فیلم اسلوموشن آدمهای یک روستا را نشان می دهد که گریه کنان و پا برهنه و بچه بغل  دنبال چیز نامعلومی می دوند. موسیقی پر سوز و گداز تلاش می کند صحنه را تاثیر گذار تر کند.موضوع برایم جالب می شود. بعد  دوربین وانتی را نشان می دهد که روی یک چیزی تویش نوشته اند " قتلگاه امام حسین (ع) "و همه  دوان دوان خودشان را به وانت می مالند و مرد بالای وانت با حس پیروزمندانه ای بچه های را که به سمتش دراز شده را می گیرد . آنها را به آن  چیز می مالد و بعد به  پدر یا مادرش یا مادر بزرگش  پس می دهد.  فکر می کنم  وانت چرا نمی ایستد؟بعد  به آن چیز بزرگ  خیلی دقت می کنم، اما درست نمی فهم. ناگهان زیر نویس تصویر نجاتم می دهد:" مراسم انتقال یکی از درب های حرم مطهر امام حسین(ع) از اصفهان به کربلا" . تازه  می فهمم داستان چیست و چرا وانت نمی ایستد .

بعد کات می خورد به داخل استودیو و یک مجری تر تمیزو - از همانهایی که مردها  موقع  دعوا یا شاید  هم مواقع دیگر بهشان می گویند  بچه خوشگل – با لباس مشکی و قیافه ای اندوهناک به آقای مقابلش می گوید : آقای مهندس ، واقعاً دیدن این همه عشق و  ارادت خالصانه اشک به چشم آدم جاری می کنه . جناب مهندس هم که انگار آن "چیز" مال خودش  یا  باباش بوده ، در جواب  بادی به غبغب می اندازد و می گوید : بله ، ما در ستاد باز سازی  عتبات عالیات ارادتها ی زیادی  دیدیم.   اینقدر که گاهی  کسی خواهش می کند  که کل هزینه ساخت یکی از این  دربها که تقریباً 250 میلیون تومان  است  را شخصاً بپردازد، اما ما قبول نمی کنیم.  چون در نهایت  برای بازسازی فقط 40 درب نیاز است و اگر  قرار باشد فقط 40 نفر در این ثواب  شریک شوند ، ظلم می شود در حق آن پیرزنی که در یک روستای دور افتاده 1000 تومن نذر کرده و دلش می خواهد در ثواب شریک باشد.  

آقای مجری هلو ادامه می دهد :  جناب مهندس ، آیا در روند  انجام پروژه ها معجزاتی هم دیدید که بخواهید  با ما و بینندگان عزیز در میون بگذارید؟

 آقای مهندس خیلی مطمئن می گوید: بله آقا ، فراوان. مثلاً  اخیراً  در جلسه ای که  با مسئولین عراقی داشتیم ،پروژه ای تعریف  شد که طبق برآورد اولیه نیاز به  سه هزار میلیارد بودجه  داشت . من برگشتم ایران ودیدم قبل من کسی در دفترم نشسته که از لندن آمده و اتفاقاً اصالتاً اهل علی گودرز است .به من  گفت من بودجه ای در حدود سه هزار میلیارد برای روح پدرم در نظر گرفتم ، آیا شما پروژه ای دارید که من مشارکت کنم و ما هم گفتیم بعععععله.....

در حالیکه داشتم حساب می کردم سه هزار میلیارد چند تا صفر دارد و با آن چند تا ویلچر برای رضا می شود خرید و هزینه تحصیل چند تا از بچه های سام را می شود داد ، ناگهان یادم آمد این عدد 3.000 میلیارد چقدر آشنا است ؟  راستی نکند این 3000 میلیارد گم شده صرف روح پدر علی گودرزی آن آقاهه شده باشد و .....

کانال تلویزیون را عوض می کنم.

در استودیو  شبکه 4 دو تا توده مشکی روبه روی هم نشسته اند .یکی که از  ظاهرش می شود فهمید باید  مجری  باشد ، تنها صورت  پف کرده از بی خوابی و دماغ عملکرده اش را  به همراه سنجاق بزرگ روسری کلفتش  را در کادر می بینم . اما فقط دماغ  س ک س ی و بزرگ و  هیکل استوانه ای مهیج مهمان برنامه  را  در تصویر میشود، تشخیص داد. اول  از دیدن این همه زیبایی یکجا  دلم پائین  می ریزد، اما   نفس عمیقی می کشم و به خودم مسلط می شوم.  مهمان برنامه که  خانم دکتر  بهش می گویند،  با لحنی آرام و کشدار می گوید: برای ارتباط باید وجودمان با صفا باشد، برای نزدیکی باید هر زنگاری را از خودمان دور کنیم. برای یکی شدن با معشوق باید....  با چشمان گرد شده  پیش خودم می گویم   خانوم بی خیال اول صبح ....

شلیل آبداری از  توی سبد میوه روی میز بر میدارم و گاز می زنم . کانال تلویزیون را عوض می کنم.

در شبکه 5 همه دارند به طرز فجیعی گریه می کنند . آقای بالای منبر می گوید: می خواهیم امشب دسته جمعی بریم گدایی! و همه  طوریکه  انگار از این حرف خیلی ناراحت شده اند،بیشتر گریه می کنند بعضی هم خودشان را می زنند. دوربین  سعی می کند بیشتر روی کسانی  که  صورتشان غرق اشک است و توی سرشان می زنند زوم شود. مخصوصاً نوجوانهایی که سبیلشان تازه سبز شده  و می شود فهمید یکجورایی از احساس پشیمانی چی  به غلط کردن افتادند. چشمانم را ریز میکنم و زیر نویس تصویر را می خوانم:تصاویر مربوط به مراسم شب قدر  ...

 تلویزیون را خاموش می کنم و طبق معمول هر صبح  که قضیه فاطی و تنبان را به خودم  یادآوری می کنم،برای سرکار رفتن حاضر می شوم.

پشت فرمان به جمع دیشب و  حرفهای پرهام فکر می کنم . به اینکه  چطور می تواند با این همه شک ، اینقدر ایمان داشته باشدبه  ماهیارکه به او می گفت :باید ماکسیم کیرکگور بخوانی ، به خودم که با لبخند  گفتم : آره ترس و لرز، ابراهیم... 

 به چراغ  قرمز  که می رسم پژوی آردی دودی رنگی کنار م ترمز می کند. راننده مرد میانسالیست با ریشهای سیاه  انبوه ،پیرهن مشکی و کت طوسی .  به من لبخند هرزه ای می زند و تا می آید چیزی بگوید شیشه ماشین را بالا می کشم .  ولوم ضبط را بالا می برم و  بقیه را ه را با لبخندی  بی معنی این آهنک گوگوش  را با او  می خوانم ...

شک میکنم... به آدمک شک می کنم... به خبرای قاصدک شک میکنم...
حالم به هم می خوره از فرشته های الکی...
این همه از ما بهترون... قدیسای دروغکی...
شیطونه میگه همه ی فرشته ها رو لو بدم.
چرا باید وحشت کنم وقتی همه وصلیم به هم؟
شیطونه میگه حاکم رو پیش همه فلک کنم.
به فکر همسایه باشم تا به خودم کمک کنم...
نون خطیب مجلسو پیش همه آجر کنم
وقت موعظه مردمو از خنده روده بر کنم
دلم میخواد روز عزا پیرهن قرمز تن کنم
به زور نور ساز خوش شبکده رو روشن کنم
میخوام شب یلدامونو چله ی تابستون کنم
غریبه دشمن تو نیست رمال بی دل دشمنه
وقتی که شلاق می زنه اون خودشه که میشکنه
شیطونه میگه همه ی فرشته ها رو لو بدم.
چرا باید وحشت کنم وقتی همه وصلیم به هم؟
شک میکنم... به آدمک شک می کنم... به خبرای قاصدک شک میکنم...


 
 
ای دوست
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
 

 این روزها

با هرکه دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است.


                                  نصرت رحمانی

 

تقدیم به ویستای عزیزم به بهانه چشمان غمگینش


 
 
بودن
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 


گاهی از خودم می پرسم آیا تمام خاطراتی که هر  روز   در من مثل حسی گنگ , تصویری مبهم یا  ملودی غمگین اما خوشایند نواخته میشود  فقط  از تجربیات  همین عمر شکل بسته یا نشانه ایست نهفته  از جهانی دیگر ، بودنهایی دیگر....

خاطراتی که هر روز  با  نشانه ای کوچک ، مرا به  نهتوی ناخود آگاه و رویا  می برد.   نشانه های بی تعبیر که بودنت را  ناگهان معانی دیگر می بخشد

مثل وقتی که تماشای   نسیم بر  شاخه های بی قرار  لرزان بیدی  ، ناگاهان تو  را تمام قد  به درختی بدل می کند .

 یا  گذر   پیرزنی عصا زنان از کنارت ،  می تواند تو  را در یک آن به اندازه تمام  خستگی و کهولت او  فرتوت  کند .........

 


 
 
آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
 

پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
هر وخ یه قطار از روش رد میشه
دلم میگه سر بذارم به یه جایی.

رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
دُمبال یه واگن باری می‌گشتم
که غِلَم بده ببرَتَم یه جایی تو جنوب.
آی خدا جونم
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!

آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
واسه نریختن اشکامه که این جور
نیشمو وا می‌کنم و می‌خندم.

لینگستون هیوز

 


 
 
open your eyes,open your eyes
نویسنده : بهار - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩۱
 

It's been a brilliant journey of self-awakening. And now you've simply got to ask yourself this: What is happiness to you?

vanilla sky


 
 
هر روز چیزی زیبا آغاز می شود
نویسنده : بهار - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳٩۱
 

فکر کنم بالاخره امروز موفق شدم از یک بی حوصلگی چند روزه بیرون بیایم.

یک جور بی حوصلگی که باعث می شد فقط از خواب و تنبلی لذت ببرم.

 بیشتر مدت  مسافرت 3 روزه شمال را کتاب خواندم و خوابیدم. تمام راه  کتاب به بغل خوابیده بودم و گذاشتم پرهام و ماهیار  از صحبت  و یادآوری موضوعات  بی مزه بینگ بنگ تئوری  کیفور شوند. در واقع   طوری   تا خود  ساری  بیهوش شده بودم که    پرهام حدس می زد سبزی معطر شناور توی  دوغ محلی حتماً به جای نعنا و پونه    گراس یا ویدز  داشته.

اما من نگران نبودم . می دانستم مغزم خسته است. تابلوی" تعطیل است "را  روی درش آویزان کرده بودم و به هیچ چیزی فکر نمی کردم. فکرم خالی بود و حوصله حرف نداشتم. حتی   وقتی سمیرا  دوست قدیمی ام   که ما یکروز مهمانش بودیم ,داشت با آب و تاب و  شرح تمام جزئیات  راجع  به   دوست ,آشنا , فامیل  و داستانهای عروسی اش حرف میزد , بی تفاوت  حرفش را قطع کردم  و  خیلی جدی پرسیدم : سمیرا تو از کی اینقدر  پر حرف شدی ؟و بعد در مقابل چشمان  متعجب او به کتاب خواندن ادامه دادم.

بعداً از فکر به اینکه آنموقع چه  آدم بی ملاحظه ای بودم، خیلی غصه خوردم و  حتی به پرهام و ماهیار هم گفتم که چقدر بابت این قضیه از خودم بدم می آید، اما  باید بگویم در آن لحظه  واقعاَ خیلی کسل بودم وفقط می خواستم   همه ساکت شوند.

به هر حال امروز اوضاع بهتر به نظر می آید.

 امروز  صبح بعد از روزها  خواب آلودگی بی هیچ زحمتی  ساعت 6:30 بیدار شدم .با لبخند به پرهام صبح بخیر گفتم و  ناگهان دلم خواست کار مفیدی بکنم.

برای همین پرده ها را کنار زدم و پنجره ها را کاملاً باز کردم. مسواک زدم و در حالیکه یک قصه انگلیسی گوش می دادم آشپزخانه را مرتب کردم , لباس ها را داخل لباسشویی ریختم و لباسهای مخصوص خشکشویی را جدا کردم. چمدان و کیفهایم را جمع و جور کردم و  کتانی هایم را سرجایش گذاشتم .حتی   نان و پنیر و شیر  هر روز را  هم با حس مثبت تری خوردم .

امروز وقتی داشتم برای  سرکار رفتن لباس می پوشیدم ، بی دلیل به آینه لبخند زدم  و زیر لب شعر  صفحه مرداد ماه تقویمم  را زمزمه کردم:

 

کبوتر نامه رسان ، به پرواز در می آید ،

باز می گردد؛

نا امید یا امیدوار

ما همواره باز می گردیم .

اشک هایت را پاک کن

و با همان چشمان غمناک ، لبخند بزن ،

هر روز چیزی آغاز می شود،

هر روز چیزی زیبا آغاز می شود