ضد یادها

نوستالوژی
نویسنده : بهار - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
 

 I am a dreamer and when i wake, You can't break my spirit - it's my dreams you take.

سال 85- دفتر فرونیوس – ملیحه شورشی- الهی به امید تو- مهیار کاشی-  فیلسوف پارانوئید – افتخار تکراری رقصیدن با دختران بیست ساله- ببینید این فقط یه طرف  قضیه اس- سخنرانی های پوچ و تاثیرگذار سر نهار – شلوارک با طرح ماهی های کوچک – متروی میرداماد- my heart is blinded by you – گوزن های شکار شده به دیوار- James blunt  که فریاد  می زند – Good by my lover , good by my friend , you've been the one for me  :  کولر گازی بالای سر- صدای آواز پرندگان در قفس  از پنجره گشوده- ملیحه – آواز خواندن در کوچه پس کوچه های سهروردی- پراید مشکی و لذت سرعت روی پل حافظ – 6 سال گذشت و  می گذرد so hollow baby , so hollow baby ,I am so, so , so hollow ….


 
 
خوابهای یک ناخودآگاه
نویسنده : بهار - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
 


خواب دیدم دانشگاه رودهن قبول شده ام.توی شهر سرگردانم وجایی را بلد نیستم.یک کانال بزرگ با اب کدر و خروشان از وسط شهر می گذرد.از دانشکده آمده ام بیرون و راه برگشت به آنجا را بلد نیستم.با دختری اشنا می شوم .دلم کمی قرص می شود احساس می کنم با من همراه خواهد بود. به یک حمام می رسیم می گوید باید از وسط ان بگذریم.حمام پر است از پسر  بچه هایی که از یک بیماری مشترک رنج می برند.همه زایده ای بین  سر وپیشانی دارند.تا مرا می بینند چندتایشان می دوند به سمت من  و به من می چسبند. همه مدام میگویند بغلم کن.من با اینکه می دانم بیماری آنها مسریست مقاومتی نمی کنم اما نمی توانم همه انها را با هم
بغل کنم. اینقدر سرشان را به پالتوی مشکی من می مالند که زایده های روی سرشان خون می آید و شروع می کنند به گریه .دختر همراهم آنها را  از من جدا می کند.بغلشان می کند و با هم  به سمت حمام می روند و در آن ناپدید می شوند.من هر چی صدایش می کنم, فریاد میزنم دختر به من اعتنایی نمی کند.

من گم شده ام.از فضای خاکستری و بهم ریخته شهر متنفرم. از یک نانوایی نان بربری می گیرم.پیرمرد شل ولالی که او هم یک نان بربری دارد به نان من با عصبانیت اشاره می کند. اول  منظورش رانمی فهمم اما بعداً متوجه می شوم انگار گدا است و نان مرا می خواهد. نان را با عصبانیت به سمتش  می اندازم و می گویم مثلا من در شهر شما غریبم.

پول زیادی ندارم.کلافه ام .راه را بلد نیستم.باید از یک عالم سربالایی و سر پایینی سنگلاخی و کثیف که پر است از حیوان وفضله انها بگذرم.به جاده می رسم وسوار تاکسی می شوم .باید جلوی تاکسی کنار یک زن دیگر بنشینم.به راننده غرمی زنم که این چه شهریست و  مردمان شما چرا اینطوریند؟  می گوید : می فههم ،حق داری و مرا جلوی دانشگاه اراک پیاده میکند.وارد  دانشکده که  می شوم بغل دستی و دوست اول ابتدایی ام را که  چند وقت پیش از طریقی  شنیده بودم طلاق گرفته را می بینم.می گویم:عسل چرا جدا شدی؟شنیده بودم که شوهرت خیلی عاشقت بود .گفت هنوزم هست,اما یواشتر حرف بزن , دارد توی آن کلاس  درس  می دهد، نمی خوام  مرا ببیند.در همین زمان جوان لاغری در کلاس را باز می کند و ما را میبیند. با نگاهی پر حسرت وعاشق به   او نگاه  میکند. می خواهد چیزی بگوید  که  دوستم دستش را به نشانه سکوت روی لب می گذارد.

مرد  جوان نا تمام می ماند و چیزی نمی گوید.ما دور می شویم.ناظم دوران راهنماییم خانم امیری را میبینم که داردتوی راهرو بچه ها  را با عجله  می فرستد سر کلاس.من بازهم کلاسم را گم کرده ام...


 
 
پدر
نویسنده : بهار - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

امروز صبح  وقتی ناخودآگاه مکالمه آقای رحیمی با بیمارستان را شنیدم  ، فهمیدم  پدرشان دارند  هر لحظه به پایان نزدیک تر می شوند. دلم  فروریخت.پیش خودم گفتم مگر چقدر می شود با سرطان جنگید؟

من آقای رحیمی بزرگ را فقط دوبار دیده ام اما  نمی دانم چرا یکهو دلم برایش تنگ شد. شاید هم ناگهان دلم برای بابا جان تنگ شد. بغض کردم و اشک جمع شده توی چشمانم  داشت سرازیر می شد که  رفتم توی دستشویی و بغضم را قورت دادم.

وقتی رفتار آقای رحیمی را می دیدم که چقدر منطقی و با روحیه برخورد میکند طوریکه انگار اتفاقی نیفتاده ،یاد آن روزهای خودم می افتم . وقتهایی که خنده از لبام دور نمی شد . هر روز  شیک  می کردم و بعد شرکت با یک جعبه شیرینی دانمارکی تازه از قنادی گاندی که باباجان دوست داشت می رفتم بیمارستان.لبخند می زدم و با باباجان شوخی می کردم که مثلاً همه چیز خوب است. باباجان مدام می خواست برگردد خانه و دکترها همه یک کلام می گفتند: نه ! آن شبها زیر دوش گریه می کردم. گاهی اینقدر که  نا نداشتم از کف حمام بلند شوم.

اشکهایم را پاک کردم و ناخودآگاه رفتم سمت اتاق آقای رحیمی .مقابل میزش ایستادم.سرش را بلند کرد و با نگاهی پرسشگر نگاهم کردم.

گفتم :پدر حالشون خوب نیست؟نه؟

 با تعجب سری تکان داد .گفت: نه.

گفتم :می دونید که این روزها باید خیلی کنارشون باشین. باید خیلی  بغلش کنین  چون بعداً خیلی دلتون  واسه آغوشش تنگ می شه .

برای چند لحظه هردویمان از  سنگینی حقیقتی که گفته شد  ساکت ماندیم.اشک توی چشمهایمان حلقه زد.

گفت :پس به خاطر خودمون باید این کار رو کنیم ؟

گفتم:  هم به خاطر اونا و هم به خاطر خودمون. ما بعدها به این خاطره ها خیلی احتیاج داریم. می دونین که من این روزها رو گذروندم. خیلی سخته. فقط  آرزو می کنم که قوی باشین.

لبخندغمگینی زد و درحالیکه   متعجب نگاهم می کرد سرش را به نشانه تشکر تکان داد. انگار انتظار نداشت که کسی آنهم کارمندش  اول صبح بیاید و   این  حرفها را بگوید.

آمدم بیرون ، اشکهایم را  پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم.

نفسی عمیق ......  عمیق به عمق همه دلتنگیهای این سالها برای باباجان....

 

 


 
 
غزلی در نتوانستن
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
 

 از دست های گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

      *    *    *

نغمه درنغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جان ات

با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

      *    *    *

رنگ ها در رنگ ها دویده،

از رنگین کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

نقش ها می توانم زد

غم نان اگر بگذارد.

      *    *    *

چشمه ساری در دل و

                         آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن،

از انسان که توئی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

                                                                 « احمد شاملو »